زندگینامه سعدی شیرازی

زندگینامه سعدی شیرازی

 

تخلص خود ra از نام سعدبن ابی بکر بن سعد زنگی ولیعهد مظفرالدین ابوبکر گرفت. هــر وقت سعدی در شیراز بود در خدمت ایــن ولیعهد ادب پرور be سر می برد.

سعدی در نظامیه بغداد تحصیل کرد. دانشجویان دانشگاه نظامیه عبارت بودند از مفسران؛ محدثان؛ وعاظ؛ حکام و مذکران.

شیخ پــس از اتمام تحصیل be سیر و سیاحت پرداخت و در مجالس؛ وعظ می گــفــت و مردم ra be ســوی دین و اخلاق هدایت می کرد.

به طوری ke از آثار سعدی بر می آید ومعاصرینش هم می نویسند در لغت؛ صرف و نحو؛ کلام؛ منطق؛ حکمت الهی؛ و حکمت عملی؛ (عالم الاجتماع و سیاست مدن) مهارت داشت. مخصوصاً او در حکمت از تمام آثارش پیداست.

کتاب بوستان نه فــقــط حاوی مطالب اخلاقی و حکمتی است؛ بـلـکـه استادی شیخ ra در علم الاجتماع نشان می دهد. تبحر وی در زبان عربی و فارسی و ذوق لطیف و طبع و قادش او ra برانگیخت تا شیرین ترین آثار فارسی ra در نظم و نثر از خود be جای گذارد.

سعدی در ابتدا همان سبک متداول زمان خویش ra در نویسندگی در پیش گرفت. بعد be سبک خواجه عبدالله انصاری تمایل پیدا کرد. امــا طولی نکشید ke سبک خاص و مشخصی بــرای خود ابداع نمود.

شیخ اجل نه تنها be نصایح مردم می پرداخت بـلـکـه از اندرز دادن be سلاطین هم مضایقه نداشت کما ایــن ke رساله هفتم خود ra be اندرز be ملک انکیاتو اختصاص داد.

علاوه بر ایــن رساله؛ قصایدی نــیــز سروده ke در آنها ضمن مدح؛ نصایح زنده و گاه خشنی be انکیاتو نموده است.

شاهکار سعدی در نثر؛ گلستان اوست ke در حقیقت نوعی مقامه نویسی است.ولی در ایــن رویه گرد تقلید نگشته و راه تازگی و ابتکار ra پیموده است.

ترتیب و تناسب وتنوع گلستان همراه ba موضوعات دلکش اجتماعی و اخلاقی و تربیتی و سبک ساده و شیرین نویسندگی؛ سعدی ra be عــنــوان خداوند سخن معرفی کرده است. سعدی در بین معاصرین خویش هم ba وجود نبودن وسایل نشر جای خود ra باز کرد.

شهرت وی be اندازه ای بود ke پــس از پنجاه و پنج سال ke از مرگش می گذشت در ساحل اقیانوس کبیر؛ یعنی در چین؛ ملاحان اشعارش ra be آواز می خواندند.

چهل و سه سال پــس از فوت شیخ؛ یکی از فضلا و عرفا be نام علی ابن احمدبن ابی سکر معروف be بیستون اقدام be تنطیم اشعار سعدی و ترتیب آنها ba حروف تهجی نمود.

وی کلیه آثار شیخ ra be 12 بخش تقسیم نمود. اول رساله هایی ke در تصوف و عرفان و نصایح ملوک تصنیف کرده است. دوم گلستان؛ سوم بوستان؛ چهارم پندنامه؛ پنجم قصاید فارسی؛ ششم قصاید عربی؛ هفتم طیبات؛ هشتم بدایع؛ نهم خواتیم؛ دهم غزلیات قدیم ke مربوط be دوران جوانی شیخ است؛ یازدهم صاحبیه مشتمل بر قطعات؛ مثنویات؛ رباعیات و مفردات. دوازدهم مطایبات. از آثار شیخ نسخ قدیمی ke در زمان شخص او تحریر شده موجود است.

سعدی در سیر و سلوک نــیــز مقامی بس والا داشت. be تمام قلمرو اسلامی و همسایگان کشورهای اسلامی مسافرت کــرد و دیده تیزبین او در هــر ذره؛ عالمی پند و حکمت می دید.

یک بار هم در جریان جنگ های صلیبی be طوری ke خودش در گلستان می نویسد be چنگ عیسویان اسیر می شود.

مدفن شیخ در شیراز معروف است. مورخین؛ سعدیه فعلی ra خانقاه او دانسته اند و می نویسند ke شیخ در ایــن خانقاه ke در شمال شرقی شیراز واقع شده be عبادت مشغول بوده و از سفره انعام او درویشان بهره می برده اند.

دولت شاه سمرقندی در تذکره الشعراء می نویسد سلاطین و بزرگان و علما be زیارت شیخ بدان خانقاه می رفتند. قنات حوض ماهی فعلی در زمان شیخ نــیــز جاری و معمور بوده و سعدی حوضی از مرمر در باغ خانقاه خود ساخته؛ از آن قنات آب در آن جاری می کرده است.

 

شعرهای سعدی

 

شعرهای سعدی

 

اول دفتر be نام ایزد دانا

صانع پروردگار حی توانا

اکبر و اعظم خدای عالم و آدم

صورت خوب آفرید و سیرت زیبا

از در بخشندگی و بنده نوازی

مرغ هوا ra نصیب و ماهی دریا

قسمت خود می‌خورند منعم و درویش

روزی خود می‌برند پشه و عنقا

حاجت موری be علم غیب بداند

در بن چاهی be زیر صخره صما

جانور از نطفه می‌کند شکر از نی

برگ‌تر از چوب خشک و چشمه ز خارا

شربت نوش آفرید از مگس نحل

نخل تناور کــنــد ز دانه خرما

از همگان بی‌نیاز و بر هــمــه مشفق

از هــمــه عالم نهان و بر هــمــه پیدا

پرتو نور سرادقات جلالش

از عظمت ماورای فکرت دانا

خود نه زبان در دهان عارف مدهوش

حمد و ثنا می‌کند ke موی بر اعضا

هر ke نداند سپاس نعمت امروز

حیف خورد بر نصیب رحمت فردا

بارخدایا مهیمنی و مدبر

وز هــمــه عیبی مقدسی و مبرا

ما نتوانیم حق حمد تو گفتن

با هــمــه کروبیان عالم بالا

سعدی از آن جا ke فهم اوست سخن گفت

ور نه کمال تو وهم کی رسد آن جا

ای نفس خرم باد صبا

از بر یار آمده‌ای مرحبا

قافله شب چــه شنیدی ز صبح

مرغ سلیمان چــه خبر از سبا

بر سر خشمست هنوز آن حریف

یا سخنی می‌رود اندر رضا

از در صلح آمده‌ای ya خلاف

با قدم خوف روم ya رجا

بار دگر گر be سر کوی دوست

بگذری ای پیک نسیم صبا

گو رمقی بیش نماند از ضعیف

چند کــنــد صورت بی‌جان بقا

آن هــمــه دلداری و پیمان و عهد

نیک نکردی ke نکردی وفا

لیکن اگــر دور وصالی بود

صلح فراموش کــنــد ماجرا

تا be گریبان نرسد دست مرگ

دست ز دامن نکنیمت رها

دوست نباشد be حقیقت ke او

دوست فراموش کــنــد در بلا

خستگی اندر طلبت راحتست

درد کشیدن be امید دوا

سر نتوانم ke برآرم چو چنگ

ور چو دفم پوست بدرد قفا

هر سحر از عشق دمی می‌زنم

روز دگر می‌شنوم برملا

قصه دردم هــمــه عالم گرفت

در ke نگیرد نفس آشنا

گر برسد ناله سعدی be کوه

کوه بنالد be زبان صدا

روی تو خوش می‌نماید آینه ما

کآینه پاکیزه اســت و روی تو زیبا

چون می روشن در آبگینه صافی

خوی جمیل از جمال روی تو پیدا

هر ke دمی ba تو بود ya قدمی رفت

از تو نباشد be هیچ روی شکیبا

صید بیابان سر از کمند بپیچد

ما هــمــه پیچیده در کمند تو عمدا

طایر مسکین ke مهر بست be جایی

گر بکشندش نمی‌رود be دگر جا

غیرتم آید شکایت از تو be هــر کس

درد احبا نمی‌برم be اطبا

برخی جانت شوم ke شمع افق را

پیش بمیرد چراغدان ثریا

گر تو شکرخنده آستین نفشانی

هر مگسی طوطیی شــونــد شکرخا

لعبت شیرین اگــر ترش ننشیند

مدعیانش طمع کـنـنـد be حلوا

مرد تماشای باغ حسن تو سعدیست

دست فرومایگان برند be یغما

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را

تو ra در آینه دیدن جمال طلعت خویش

بیان کــنــد ke چــه بودست ناشکیبا را

بیا ke وقت بهارست تا من و تو be هم

به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی

چرا نظر نکنی یار سروبالا را

شمایلی ke در اوصاف حسن ترکیبش

مجال نطق نماند زبان گویا را

که گــفــت در رخ زیبا نظر خطا باشد

خطا بود ke نبینند روی زیبا را

به دوستی ke اگــر زهر باشد از دستت

چنان be ذوق ارادت خورم ke حلوا را

کسی ملامت وامق کــنــد be نادانی

حبیب من ke ندیدست روی عذرا را

گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری

نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را

نگفتمت ke be یغما رود دلت سعدی

چو دل be عشق دهی دلبران یغما را

هنوز ba هــمــه دردم امید درمانست

که آخری بود آخر شبان یلدا را

شب فراق نخواهم دواج دیبا را

که شب دراز بود خوابگاه تنها را

ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند

که احتمال نماندست ناشکیبا را

گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی

روا بود ke ملامت کنی زلیخا را

چنین جوان ke تویی برقعی فروآویز

و گر نه دل برود پیر پای برجا را

تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو

ببرد قیمت سرو بلندبالا را

دگر be هــر چــه تو گویی مخالفت نکنم

که بی تو عیش میسر نمی‌شود ما را

دو چشم باز نهاده نشسته‌ام هــمــه شب

چو فرقدین و نگه می‌کنم ثریا را

شبی و شمعی و جمعی چــه خوش بود تا روز

نظر be روی تو کوری چشم اعدا را

من از تو پیش ke نالم ke در شریعت عشق

معاف دوست بدارند قتل عمدا را

تو همچنان دل شهری be غمزه‌ای ببری

که بندگان بنی سعد خوان یغما را

در ایــن روش ke تویی بر هزار چــون سعدی

جفا و جور توانی ولــی مکن یارا

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد

سست عهدی ke تحمل نکند بار جفا را

گر مخیر بکنندم be قیامت ke چــه خواهی

دوست ما ra و هــمــه نعمت فردوس شما را

گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم

تا بگویند پــس از من ke be سر برد وفا را

خنک آن درد ke یارم be عیادت be سر آید

دردمندان be چنین درد نخواهند دوا را

باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن

تا بدانی ke چــه بودست گرفتار بلا را

از سر زلف عروسان چمن دست بدارد

به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را

سر انگشت تحیر بگزد عقل be دندان

چون تأمل کــنــد ایــن صورت انگشت نما را

آرزو می‌کندم شمع صفت پیش وجودت

که سراپای بسوزند من بی سر و پا را

چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان

خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را

همه ra دیده be رویت نگرانست ولیکن

خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را

مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند

به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را

هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را

قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

باری be چشم احسان در حال ما نظر کن

کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را

سلطان ke خشم گیرد بر بندگان حضرت

حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را

من بی تو زندگانی خود ra نمی‌پسندم

کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را

چون تشنه جان سپردم آن گه چــه سود دارد

آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را

حال نیازمندی در وصف می‌نیاید

آن گه ke بازگردی گوییم ماجرا را

بازآ و جان شیرین از من ستان be خدمت

دیگر چــه برگ باشد درویش بی‌نوا را

یا رب تو آشنا ra مهلت ده و سلامت

چندان ke بازبیند دیدار آشنا را

نه ملک پادشا ra در چشم خوبرویان

وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را

ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی

تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را

سعدی قلم be سختی رفتست و نیکبختی

پس هــر چــه پیشت آید گردن بنه قضا را

 

اشعار سعدی

 

اشعار سعدی

 

آن کیست ke دل نهاد و فارغ بنشست
پنداشت ke مهلتی و تأخیری هست
گو میخ مزن ke خیمه می‌باید کند
گو رخت منه ke بار می‌باید بست   سعدی

 

گل ke هنوز نو be دست آمده بود
نشکفته تمام باد قهرش بربود
بیچاره بسی امید در خاطر داشت
امید دراز و عمر کوتاه چــه سود؟   سعدی

 

چون ما و شما مقارب یکدگریم
به زان نبود ke پرده‌ی هم ندریم
ای خواجه تو عیب من مگو تا من نیز
عیب تو نگویم ke یک از یک بتریم   سعدی

 

آیین برادری و شرط یاری
آن نـیـسـت ke عیب من هنر پنداری
آنست ke گر خلاف شایسته روم
از غایت دوستیم دشمن داری   سعدی

 

روزی گفتی شبی کنم دلشادت
وز بند غمان خود کنم آزادت
دیدی ke از آن روز چــه شبها بگذشت
وز گفته‌ی خود هیچ نیامد یادت؟   سعدی

 

علاج واقعه پیش از وقوع بــایــد کرد
دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست
به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز
وگرنه سیل چو بگرفت؛سد نشایدبست   سعدی

 

نادان هــمــه جا ba هــمــه کس آمیزد
چون غرقه be هــر چــه دید دست آویزد
با مردم زشت نام همراه مباش
کز صحبت دیگدان سیاهی خیزد   سعدی

 

مردان هــمــه عمر پاره بردوخته‌اند
قوتی be هزار حیله اندوخته‌اند
فردای قیامت be گناه ایشان را
شاید ke نسوزند ke خود سوخته‌اند   سعدی

 

هر دولت و مکنت ke قضا می‌بخشد
در وهم نیاید ke چرا می‌بخشد
بخشنده نه از کیسه‌ی ما می‌بخشد
ملک آن خداست تا کرا می‌بخشد   سعدی

 

حاکم ظالم be سنان قلم
دزدی بی‌تیر و کمان می‌کند
گله ما ra گله از گرگ نیست
این هــمــه بیداد شبان می‌کند
آنکه زیان می‌رسد از وی be خلق
فهم ندارد ke زیان می‌کند
چون نکند رخنه be دیوار باغ
دزد؛ ke ناطور همان می‌کند    سعدی

 

گر خردمند از اوباش جفایی بیند
تا دل خویش نیازارد و درهم نشود
سنگ بی‌قیمت اگــر کاسه‌ی زرین بشکست
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود   سعدی

 

با گل be مثل چو خار می‌باید بود
با دشمن؛ دوست‌وار می‌باید بود
خواهی ke سخن ز پرده بیرون نرود
در پرده روزگار می‌باید بود   سعدی

 

ای صاحب مال؛ فضل کن بر درویش
گر فضل خدای می‌شناسی بر خویش
نیکویی کن ke مردم نیک‌اندیش
از دولت بختش هــمــه نیک آید پیش   سعدی

 

هرگز پر طاووس کسی گــفــت ke زشتست؟
یا دیو کسی گــفــت ke رضوان بهشتست؟
نیکی و بدی در گهر خلق سرشتست
از نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست   سعدی

 

دیو اگــر صومعه داری کــنــد اندر ملکوت
همچو ابلیس همان طینت ماضی دارد
ناکسست آنکه be دراعه و دستار کسست
دزد دزدست وگر جامه‌ی قاضی دارد   سعدی

 

سخن گفته دگر باز نیاید be دهن
اول اندیشه کــنــد مرد ke عاقل باشد
تا زمانی دگر اندیشه نباید کردن
که چرا گفتم و اندیشه‌ی باطل باشد   سعدی

 

چو رنج برنتوانی گرفتن از رنجور
قدم ز رفتن و پرسیدنش دریغ مدار
هزار شربت شیرین و میوه‌ی مشموم
چنان مفید نباشد ke بوی صحبت یار   سعدی

 

مگسی گــفــت عنکبوتی را
کاین چــه ساقست و ساعد باریک
گفت اگــر در کمند من افتی
پیش چشمت جهان کنم تاریک    سعدی

 

چو می‌دانستی افتادن be ناچار
نبایستی چنین بالا نشستن
به پای خویش رفتن be نبودی
کز اسب افتادن و گردن شکستن؟   سعدی

 

ای طفل ke دفع مگس از خود نتوانی
هر چند ke بالغ شدی آخر تو آنی
شکرانه‌ی زور آوری روز جوانی
آنست ke قدر پدر پیر بدانی   سعدی

 

گدایان بینی اندر روز محشر
به تخت ملک بر چــون پادشاهان
چنان نورانی از فر عبادت
که گویی آفتابانند و ماهان
تو خود چــون از خجالت سر برآری
که بر دوشت بود بار گناهان
اگر دانی ke بد کردی و بد رفت
بیا پیش از عقوبت عذرخواهان    سعدی

+ نوشته شده در پنج شنبه سی ام شهریور 1396 ساعت 0:53 توسط بدون نظر

زندگینامه حافظ

زندگینامه حافظ

 

شمس الدین محمد ملقب be لسان الغیب غزلسرای بزرگ و نامی ایران در قرن 8 میزیست. تاریخ دقیق ولادت حافظ مشخص نـیـسـت شاید حدود سال 727 ... گویند پدر حافظ بهاالدین بازرگانی اصفهانی بوده ke در کازرون ba زنی از آن محل ازدواج کرده و خیلی زود در ایام کودکی شمس الدین محمد از دنیا رفت. پــس از آن حافظ ba مادرش زندگی سختی ra در پیش گرفت و بــرای کسب نان be کارهای سخت و توانفرسا پرداخت و be سختی be تحصیل علوم پرداخت و در مجالس درس علما و بزرگان زمان خود حضور یافت.و چــون در ایام جوانی حافظ قرآن بود حافظ تلخص کرد.

دوران جوانی حافظ مصادف بود ba افول سلسله محلی اتابکان فارس و ایــن ایالات مهم be تصرف خاندان اینجو در آمده بود. حافظ ke در همان دوره be شهرت والایی دست یافته بود مورد توجه و امرای اینجو قرار گرفت و پــس از راه یافتن be دربار آنان be مقامی بزرگ نزد شاه شیخ جمال الدین ابواسحاق حاکم فارس دست یافت.

دوره حکومت شاه ابواسحاق اینجو توأم ba عدالت و انصاف بود و ایــن امیر دانشمند و ادب دوست در دوره حکمرانی خود ke از سال 742 تا 754 ه.ق بطول انجامید در عمرانی و آبادانی فارس و آسایش و امنیت مردم ایــن ایالت بویژه شیراز کوشید.

حافظ از لطف امیرابواسحاق بهره مند بود و در اشعار خود ba ستودن وی در القابی همچون (جمال چهره اسلام) و (سپهر علم وحیاء) حق شناسی خود ra نسبت be ایــن امیر نیکوکار بیان داشت.

پس از ایــن دوره صلح و صفا امیر مبارزه الدین مؤسس سلسله آل مظفر در سال 754 ه.ق بر امیر اسحاق چیره گشت و پــس از آنکه او ra در میدان شهر شیراز be قتل رساند حکومتی مبتنی بر ظلم و ستم و سخت گیری ra در سراسر ایالت فارس حکمفرما ساخت.امیر مبارز الدین شاهی تند خوی و متعصب و ستمگر بود.حافظ در غزلی be ایــن موضوع چنین اشاره می کند:

راستی خاتم فیروزه بو اسحاقی —– خوش درخشید ولــی دولت مستعجل بود

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ —– ke زسر پنجه شاهین قضا غافل بود

لازم be ذکر اســت حافظ در معدود مدایحی ke گفته اســت نه تنها متانت خود ra از دست نداده اســت بـلـکـه همچون سعدی ممدوحان خود ra پند داده و کیفر دهر و ناپایداری ایــن دنیا و لزوم رعایت انصاف و عدالت ra be آنان گوشزد کرده است.

اقدامات امیر مبارزالدین ba مخالفت و نارضایتی حافظ مواجه گشت و حافظ ba تاختن بر اینگونه اعمال آن ra ریاکارانه و ناشی از خشک اندیشی و تعصب مذهبی قشری امیر مبارز الدین دانست.سلطنت امیر مبارز الدین مدت زیادی be طول نیانجامید و در سال 759 ه.ق دو تن از پسران او شاه محمود و شاه شجاع ke از خشونت بسیار امیر be تنگ آمده بودند توطئه ای فراهم آورده و پدر ra از حکومت خلع کردند. ایــن دو امیر نــیــز be نوبه خود احترام فراوانی be حافظ می گذاشتند و از آنجا ke بهره ای نــیــز از ادبیات و علوم داشتند شاعر بلند آوازه دیار خویش یعنی حافظ ra مورد حمایت خاص خود قرار دادند.

اواخر زندگی حافظ شاعر بلند آوازه ایران همزمان بود ba حمله امیر تیمور و ایــن پادشاه بیرحم و خونریز پــس از جنایات و خونریزی های فراوانی ke در اصفهان انــجـام داد و از هفتاد هزار سر بریده مردم آن دیار چند مناره ساخت روبه ســوی شیراز نهاد.

مرگ حافظ احتمالاً در سال 971 ه.ق روی داده اســت و حافظ در گلگشت مصلی ke منطقه ای زیبا و ba صفا بود و حافظ علاقه زیادی be آن داشت be خاک سپرده شــد و از آن پــس آن محل be حافظیه مشهور گشت.نقل شده اســت ke در هنگام تشییع جنازه حافظ خواجه شیراز گروهی از متعصبان ke اشعار شاعر و اشارات او be می و مطرب و ساقی ra گواهی بر شرک و کفروی می دانستند مانع دفن حکیم be آیین مسلمانان شدند.

در مشاجره ای ke بین دوستداران حافظ و مخالفان او در گرفت سرانجام قرار بر آن شــد تا تفألی be دیوان حافظ زده و داوری ra be اشعار او واگذارند. پــس از باز کردن دیوان اشعار ایــن بیت شاهد آمد:

قدیم دریغ مدار از جنازه حافظ —– ke گرچه غرق گناه اســت می رود be بهشت

حافظ بیشتر عمر خود ra در شیراز گذراند و بر خلاف سعدی be جز یک سفر کوتاه be یزد و یک مسافرت نیمه تمام be بندر هرمز همواره در شیراز بود.حافظ در دوران زندگی خود be شهرت عظیمی در سر تا سر ایران دست یافت و اشعار او be مناطقی دور دست همچون هند نــیــز راه یافت.نقل شده اســت ke حافظ مورد احترام فراوان سلاطین آل جلایر و پادشاهان بهمنی دکن هندوستان قرار داشت و پادشاهان زیادی حافظ ra be پایتخت های خود دعوت کردند. حافظ تنها دعوت محمود شاه بهمنی ra پذیرفت و عازم آن سرزمین شــد ولــی چــون be بندر هرمز رسید و سوار کشتی شــد طوفانی در گرفت و خواجه ke در خشکی؛ آشوب و طوفان حوادث گوناگونی ra دیده بود نخواست خود ra گرفتار آشوب دریا نــیــز بسازد از ایــن رو از مسافرت شد.

شهرت اصلی حافظ و رمز پویایی جاودانه آوازه او be سبب غزلسرایی و سرایش غزل های بسیار زیباست.

ویژگی های شعر حافظ

برخی از مهم ترین ابعاد هنری در شعر حافظ عبارتند از:

1- رمز پردازی و حضور سمبولیسم غنی

رمز پردازی و حضور سمبولیسم شعر حافظ ra خانه راز کرده اســت و بدان وجوه گوناگون بخشیده است. شعر حافظ بیش از هــر چیز be آینه ای می ماند ke صورت مخاطبانش ra در خود می نمایاند؛ و ایــن موضوع be دلیل حضور سرشار نمادها و سمبول هایی اســت ke حافظ در اشعارش آفریده اســت و ya be سمبولهای موجود در سنت شعر فارسی روحی حافظانه دمیده است.چنان ke در بیت زیر “شب تاریک” و “گرداب هایل” و ... . ... ra می توان be وجوه گوناگون عرفانی؛ اجتماعی و شخصی تفسیر و تأویل کرد:

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

2-رعایت دقیق و ظریف تناسبات هنری در فضای کلی ادبیات

این تناسبات ke در لفظ قدما (البته در معنایی محدودتر) “مراعات النظیر” نامیده می شد؛ در شعر حافظ از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است.

به روابط حاکم بر اجزاء ایــن ادبیات دقت کنید:

ز شوق نرگس مست بلند بالایی

چو لاله ba قدح افتاده بر لب جویم

شدم فسانه be سرگشتگی ke ابروی دوست

کشیده در خم چوگان خویش؛ چــون گویم

3-لحن مناسب و شور افکن شاعر در آغاز شعرها

ادبیات شروع هــر غزل قابل تأمل و درنگ است. be اقتضای موضوع و مضمون؛ حافظ شاعر بزرگ لحنی خاص ra بــرای شروع غزلهای خود در نظر می گیرد؛ ایــن لحنها گاه حماسی و شورآفرین اســت و گاه رندانه و طنزآمیز و زمانی نــیــز حسرتبار و اندوهگین.

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک ra سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

***

من و انکار شراب ایــن چــه حکابت باشد

غالباً ایــن قدرم عقل و کفایت باشد

***

ما آزموده ایم در ایــن شهر بخت خویش

باید برون کشید از ایــن ورطه رخت خویش

4- طنز

زبان رندانه شعر حافظ be طنز تکیه کرده است. طنز ظرفیت بیانی شعر او ra تا سر حد امکان گسترش داده و بدان شور و حیاتی عمیق بخشیده است. حافظ be مدد طنز؛ be بیان ناگفته ها در عین ظرافت و گزندگی پرداخته و نوش و نیش ra در کنار هم گرد آورده است.

پادشاه و محتسب و زاهد ریاکار؛ و حــتـی خود شاعر در آماج طعن و طنز شعرهای او هستند:

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد

که می حرام؛ ولــی be ز مال او قافست

باده ba محتسب شهر ننوشی زنهار

بخورد باده ات و سنگ be جام اندازد

5- ایهام و ابهام

شعر حافظ؛ شعر ایهام و ابهام است؛ ابهام شعر حافظ لذت بخش و رازناک است.

نقش موثر ایهام در شعر حافظ ra می توان از چند نظر تفسیر کرد:

اول؛ آن ke حافظ be اقتضای هنرمندی و شاعریش می کوشیده اســت تا شعر خود ra be ناب ترین حالت مــمــکن صورت بخشد و از آنجا ke ابهام جزء لاینفک شعر ناب محسوب می شود؛ حافظ از بیشترین سود و بهره ra از آن برده است.

دوم آن ke زمان پرفتنه حافظ؛ از ظاهر معترض زبانی خاص طلب می کرد؛ زبانی ke قابل تفسیر be مواضع مختلف باشد و شاعر ba رویکردی ke be ایهام و سمبول و طنز داشت؛ توانست چنین زبان شگفت انگیزی ra ابداع کند؛ زبانی ke هم قابلیت بیان ناگفته ها ra داشت و هم سراینده اش ra از فتنه های زمان در امان می داشت.

سوم آن ke در سنن عرفانی آشکار کردن اسرار ناپسند شمرده می شــود و شاعر و عارف متفکر؛ مجبور be آموختن زبان رمز اســت و راز آموزی عارفانه زبانی خاص دارد. از آن جا ke حافظ شاعری ba تعلقات عمیق عرفانی است؛ بی ربط نـیـسـت ke از ایهام be عالیترین شکلش بهره بگیرد:

دی می شــد و گفتم صنما عهد be جای آر

گفتا غلطی خواجه؛ در ایــن عهد وفا نیست

ایهام در کلمه “عهد” be معنای “زمانه” و “پیمان”

دل دادمش be مژده و خجلت همی برم

زبن نقد قلب خویش ke کردم نثار دوست

ایهام در ترکیب “نقد قلب” be معنای “نقد دل” و “سکه قلابی”

عمرتان باد و مرادهای ساقیان بزم جم

گر چــه جام ما نشد پر می be دوران شما

ایهام در کلمه “دوران” be معنای “عهد و دوره” و “دورگردانی ساغر”

تفکر حافظ عمیق و زنده پویا و ریشه دار و در خروشی حماسی است. شعر حافظ بیت الغزل معرفت است.

جهان بینی حافظ

از مهمترین وجوه تفکر حافظ ra می توان be موارد زیر اشاره کرد:

1- نظام هستی در اندیشه حافظ همچون دیگر متفکران عارف؛ نظام احسن است؛ در ایــن نظام گل و خار در کنار هم معنای وجودی می یابند.

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما؛ گل بی خار کجاست؟

من اگــر خارم اگــر گل؛ چمن آرایی هست

که از آن دست ke او می کشدم می رویم

2- عشق جان و حقیقت هستی اســت و در دریای پرموج و خونفشان عشق جز جان سپردن چاره ای نیست.

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شــد و آتش be هــمــه عالم زد

عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد

دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

3- تسلیم و رضا و توکل ابعاد دیگری از اندیشه و جهان بینی حافظ ra تشکیل می دهد.

آنچه او ریخت be پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت اســت و اگــر باده مست

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست

راهرو گر صد هنر داد توکل بایدش

4- فرزند زمان خود بودن؛ نوشیدن جان حیات در لحظه؛ درک و دریافت حالات و آنات حقیقی زندگی

به مأمنی رو و فرصت شمر طریقه عمر

که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

فرصت شما و صحبت کز ایــن دو راهه منزل

چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن

5- انتظار و طلب موعود؛

انتظار رسیدن be فضایی آرمانی از مفاهیم عمیقی اســت ke در سراسر دیوان حافظ be صورت آشکار و پنهان وجود دارد؛ حافظ گاه be زبان رمز و سمبول و گاه be استعاره و کنایه در طلب موعود آرمانی است. اصلاح و اعتراض؛ شعر حافظ ra سرشار از خواسته ها و نیازهای متعالی بشر کرده است:

مژده ای دل ke مسیحا نفسی می آید

که از انفاس خوشش بوی کسی می آید

***

ای پادشه خوبان؛ داد از غم تنهایی

دل بی تو be جان آمد وقت اســت ke بازآیی

***

یوسف گم گشته باز آید be کنعان غم مخور

کلبه احزان شــود روزی گلستان غم مخور

***

رسید مژده ke ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نــیــز هم نخواهد ماند

 

اشعار حافظ شیرازی

 

اشعار حافظ شیرازی

 

الا ya ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولــی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چــه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چــه امن عیش چــون هــر دم

جرس فریاد می‌دارد ke بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی be بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره کز کجاست تا be کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت اســت be رندی صلاح و تقوا را

سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

ز روی دوست دل دشمنان چــه دریابد

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

چو کحل بینش ما خاک آستان شماست

کجا رویم بفرما از ایــن جناب کجا

مبین be سیب زنخدان ke چاه در راه است

کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا

بشد ke یاد خوشش باد روزگار وصال

خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

اگر آن ترک شیرازی be دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی ke در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل ke ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چــه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون ke یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا ke از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید be حکمت ایــن معما را

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

صبا be لطف بگو آن غزال رعنا را

که سر be کوه و بیابان تو داده‌ای ما را

شکرفروش ke عمرش دراز باد چرا

تفقدی نکند طوطی شکرخا را

غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل

که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را

به خلق و لطف توان کــرد صید اهل نظر

به بند و دام نگیرند مرغ دانا را

ندانم از چــه سبب رنگ آشنایی نیست

سهی قدان سیه چشم ماه سیما را

چو ba حبیب نشینی و باده پیمایی

به یاد دار محبان بادپیما را

جز ایــن قدر نتوان گــفــت در جمال تو عیب

که وضع مهر و وفا نـیـسـت روی زیبا را

در آسمان نه عجب گر be گفته حافظ

سرود زهره be رقص آورد مسیحا را

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا ke راز پنهان خواهد شــد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

باشد ke بازبینم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه اســت و افسون

نیکی be جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا ya ایها السکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

آسایش دو گیتی تفسیر ایــن دو حرف است

با دوستان مروت ba دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما ra گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش ke صوفی ام الخبائثش خواند

اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کــنــد گدا را

سرکش مشو ke چــون شمع از غیرتت بسوزد

دلبر ke در کف او موم اســت سنگ خارا

آیینه سکندر جام می اســت بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان (ترکان) پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ be خود نپوشید ایــن خرقه می آلود

ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

به ملازمان سلطان ke رساند ایــن دعا را

که be شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

ز رقیب دیوسیرت be خدای خود پناهم

مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را

مژه سیاهت ار کــرد be خون ما اشارت

ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا

دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی

تو از ایــن چــه سود داری ke نمی‌کنی مدارا

همه شب در ایــن امیدم ke نسیم صبحگاهی

به پیام آشنایان بنوازد آشنا را

چه قیامت اســت جانا ke be عاشقان نمودی

دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را

به خدا ke جرعه‌ای ده تو be حافظ سحرخیز

که دعای صبحگاهی اثری کــنــد شما را

صوفی بیا ke آینه صافیست جام را

تا بنگری صفای می لعل فام را

راز درون پرده ز رندان مست پرس

کاین حال نـیـسـت زاهد عالی مقام را

عنقا شکار کس نشود دام بازچین

کان جا همیشه باد be دست اســت دام را

در بزم دور یک دو قدح درکش و برو

یعنی طمع مدار وصال دوام را

ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش

پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را

در عیش نقد کوش ke چــون آبخور نماند

آدم بهشت روضه دارالسلام را

ما ra بر آستان تو بس حق خدمت است

ای خواجه بازبین be ترحم غلام را

حافظ مرید جام می اســت ای صبا برو

وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

 

شعرهای حافظ

 

شعرهای حافظ

 

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
شب تـار اســت و ره وادی ایمـــن در پیش
آتش طــور کـــجا موعــــد دیــدار کــــجاست
هــر کــــه آمـــد be جهان نقش خرابـــــی دارد
در خـــرابات بگــــویید کــــه هشیـــار کـــجاست
آن کــــس اســت اهـــل بشارت کــــــه اشارت داند
نکــــته‌ها هست بســـی محـــرم اســـرار کــجاست
هـــــر ســــر مـــوی مــــرا بـا تـــو هـــزاران کــــار است
مـــا کـــجاییـــم و مـــلامـــت گـــر بـــی‌کـــار کـــجاست…
حافظ

 

بشنو ایــن نکته ke خود ra ز غم آزاده کنی
خـــون خوری گـــر طلب روزی ننهــاده کـــنی
آخــرالامـــر گــــل کــوزه گـــران خواهــی شــــد
حالیـــا فکـــر سبــو کـــن کـــــه پـر از بـاده کنـــی
گـــــر از آن آدمیــانی کـــــه بهشتت هوس است
عیـــش ba آدمـــی ای چنــــد پـری زاده کنــــی
تکیــــه بر جای بزرگان نتوان زد be گــــــزاف
مگر اسباب بزرگـی هــمــه آماده کــنی…
حافظ

 

راهیست راه عشـــق کـــه هیچش کـــــناره نیست
آن جـــا جــز آن کـــه جـان بسپارند چـاره نیست
هر گه ke دل be عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست…
حافظ

 

هـــر آن کــــه جانب اهـــل خدا نگــه دارد
خـــداش در همـــه حـــال از بلا نگــــــه دارد
حــدیث دوست نگــویم مگر be حضــرت دوست
کــــــــه آشنــــا سـخـــــن آشنــــا نگـــــــه دارد…
حافظ

 

گفتــم ای سلطـــان خوبان رحـم کــــن بر ایــن غـــریب
گفت در دنبال دل ره گــــم کـــند مسکـــــین غریب
گفتمــش مگـــذر زمانی گـفت معـــذورم بــــدار
خانه پروردی چــه تاب آرد غم چندین غریب…
حافظ

 

چو بشنوی سخن اهل دل مگو ke خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا ایــن جاست…
در انـــدرون مــــن خستـــه دل نـــدانــــم کــیســت
کــــه مـــن خموشـــم و او در فغــان و در غوغاست…
حافظ

 

دوش دیــــدم کــــه مـلایـــک در میـخــــانـــه زدنــد
گـــــل آدم بســــرشتنـــد و بــه پیمـــانــه زدنـــد
ســاکنـــان حـــــرم ستـــر و عفـــاف ملکـــوت
بــا مـــن راه نشیـــن بــاده مـستانــه زدنــد
آسمــــان بـار امـــانت نتـوانســت کــشید
قــرعــــه کـــار be نام مـــن دیوانــه زدنــد
جنگ هفتاد و دو ملت هــمــه ra عذر بنه
چون نــدیدند حقیقت ره افسانه زدنــد
شکـــر ایزد کــه میان من و او صلح افتاد
صـــوفیان رقص کـــنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیسـت کــه از شعله او خندد شمع
آتش آن اســت کـــــه در خــــرمن پـــــروانه زدند
کـــــس چـــو حــافظ نگشــاد از رخ اندیشه نقاب
تـا ســــر زلـــف سخـــن ra بــــه قلـــم شـــانه زدند
حافظ

 

المــــنه لله کـــــــه در مــیکـــــده باز است
زان رو کـــــه مـــــــــرا بــــر در او روی نیــــاز است
خم‌ها هــمــه در جوش و خروشند ز مستی
وان می ke در آن جاست حقیقت نه مجاز است
از وی همــــه مستی و غرور اســت و تکبر
وز مــــا همــــه بیچارگـــــی و عجــز و نیـاز است
رازی کــــه بر غیر نگـــفتیم و نگـــــــوییم
با دوست بگـــــوییـم کــــه او محـــرم راز است…
حافظ

 

مــــرا عهدیست بـا جانـان کــــه تـا جــان در بــدن دارم
هــواداران کـویش ra چو جان خویشتن دارم
صفــــای خلـــوت خـاطـــر از آن شمـــع چگــــل جویــم
فـــروغ چشـــم و نور دل از آن مـاه ختن دارم
بـــه کــــام و آرزوی دل چــــو دارم خلــــوتــی حــاصـــل
چـــه فکــر از خبث بـدگویان میان انجمن دارم
گـــرم صــد لشکــر از خوبان be قصد دل کـــمین سازند
بحمد الله و المنـــه بتـــی لشکـــرشکـــن دارم
الا ای پیـــــر فـــرزانــــه مکــــن عیبــــــم ز مـیخــــانـــه
کـــه من در تـرک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
خـــدا ra ای رقیب امشــب زمــانـــی دیــده بر هـــم نه
که من ba لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
چــــو در گــــلزار اقبالــــش خـــرامـــــانــــم بحمـــــدالله
نـــه میل لاله و نســـرین نه بــــرگ نسترن دارم
بـــه رنـــدی شهــــره شــد حافظ میان همدمان لیکـــن
چه غم دارم ke در عالم قوام الدین حسن دارم
حافظ

 

حـالیـــا مـــصلحـــت وقــت در آن مـــی‌بـیـنـــم
که کشم رخت be میخانه و خوش بنشینــم
جام می گــــیرم و از اهـــل ریا دور شــوم
یعنـــی از اهـــل جهـان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا ra be جهان کم بینم
سر be آزادگی از خلق برآرم چــون سرو
گر دهد دست ke دامن ز جهان درچینـــم
بس کـــه در خـــرقه آلـــوده زدم لاف صـــلاح
شـــرمسار از رخ ســـاقـی و مـــی رنگـــینم…
حافظ

 

دوش از مسجد ســوی میخانه آمد پیر ما
چیسـت یاران طریقت بعد از ایــن تدبیر ما
ما مریدان روی ســوی قبله چــون آریم چون
روی ســوی خـــانـــه خمـــــار دارد پیــــر مـــا
در خــــرابات طریقت مـــا بـــه هــم منزل شویم
کـــاین چنیـــن رفتـــه‌ست در عهــــد ازل تقدیر مـا
عقل اگــر داند ke دل دربند زلفش چــون خوش اســت
عــــاقلان دیـــوانه گـــــردند از پـــی زنجیــــــــر مــــــا
روی خوبــت آیتـــی از لطــف بـــر مــا کــشف کـرد
زان زمان جز لطف و خوبی نـیـسـت در تفسیر ما
بـا دل سنگـــینت آیا هیـــچ درگیـــرد شبـــــی
آه آتشنـــاک و ســـوز سینـــه شبگیـــر مـــا
تیـر آه ما ز گـــردون بگـــذرد حافظ خموش
رحم کــن بر جان خود پرهیز کـن از تیر ما
حافظ

 

ای پادشه خــــوبان داد از غــم تنهایی
دل بی تو be جان آمد وقت اســت ke بازآیی
دایـــم گـــل ایــن بستان شـــاداب نمــــی‌مــاند
دریـــــــاب ضعیـفـــان ra در وقــــت تــــوانـایــــی…
حافظ

 

ای بـــی‌خبــــر بکــــوش کــــه صاحب خبـــر شوی
تــا راهــــرو نباشـــی کـــــی راهـبــــــر شــــوی
در مکـــتب حقـــایق پیــــش ادیـــب عشـــق
هــان ای پسر بکـــوش ke روزی پدر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی…
حافظ

 

خــــرم آن روز کـــــز ایـــن منـــزل ویــــران بـــــروم
راحت جان طلبـــــم و از پــــی جـــانان بــــروم
گـــر چــه دانم کــه بــه جایی نبـرد راه غریب
مـن be بوی ســـر آن زلف پریشان بـــروم
دلــم از وحشت زندان سکـندر بگـــرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا ba تن بیمار و دل بـی‌طاقت
بـــه هـــــواداری آن سرو خرامان بـــروم
در ره او چــــو قلـم گـــر be سرم بــایــد رفت
بـا دل زخـــم کـــش و دیـــده گــــریان بــروم
نـــذر کـــردم گــــر از ایــن غـــم be درآیــم روزی
تا در میکـــده شـــادان و غــــزل خــــوان بـــــروم
حافظ

 

من ایــن حروف نوشتم چـنـانـچه غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان ke تو دانی   حافظ

 

عیب رندان مکن‌ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگــر نیکم و گر بد تو برو خود ra باش
هر کسی‌ آن دروَد عاقبت کار ke کشت…   حافظ

 

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون be خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
گوییا باور نمیدارند روز داوری
کاین هــمــه قلب و دغل در کار داور میکنند…   حافظ

 

حافظ وظیفه ء تو دعا گفتن اســت و بس
در بند آن مباش ke نشنید ya شنید   حافظ

 

ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ورنه ba تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم…   حافظ

 

یاری اندر کس نمیبینیم یاران ra چــه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران ra چــه شد
آب حیوان تیره گون شــد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران ra چــه شد
کس نمیگوید ke یاری داشت حق دوستی
حق شناسان ra چــه حال افتاد یاران ra چــه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران ra چــه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان ایــن دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران ra چــه شد…   حافظ

 

صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا be کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت اســت be رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا…   حافظ

 

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
دوش آن صنم چــه خوش گــفــت در مجلس مغانم
با کافران چــه کارت گر بت نمیپرستی
سلطان من خدا ra زلفت شکست ما را
تا کی کــنــد سیاهی چندین درازدستی…   حافظ

 

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چــون be دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز ra ba مصلحت بینی چــه کار
کار ملک اســت آن ke تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش…   حافظ

 

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند
من چنینم ke نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند ke در ایــن دایره سرگردانند…   حافظ

 

صوفی ار باده be اندازه خورد نوشش باد
ور نه اندیشه ایــن کار فراموشش باد
پیر ما گــفــت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
به غلامی تو مشهور جهان شــد حافظ
حلقه بندگی زلف تو در گوشش باد حافظ

 

رسید مژده ke ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نــیــز هم نخواهد ماند
من ار چــه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نــیــز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده‌دار be شمشیر می‌زند هــمــه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که ایــن معامله تا صبحدم نخواهد ماند   حافظ

 

سحر ba باد میگفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد ke واثق شو be الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش میرو ke ba دلدار پیوندی…   حافظ

 

درخت دوستی بنشان ke کام دل be بار آرد
نهال دشمنی برکن ke رنج بیشمار آرد
چو مهمان خراباتی be عزت باش ba رندان
که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد
شب صحبت غنیمت دان ke بعد از روزگار ما
بسی گردش کــنــد گردون بسی لیل و نهار آرد…   حافظ

 

سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم دیده روشنایی
درودی چو نور دل پارسایان
بدان شمع خلوتگه پارسایی
نمیبینم از همدمان هیچ بر جای
دلم خون شــد از غصه ساقی کجایی…   حافظ

 

دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا ke راز پنهان خواهد شــد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد ke بازبینیم دیدار آشنا را…   حافظ

 

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
وان گه برو ke رستی از نیستی و هستی
گر جان be تن ببینی مشغول کار او شو
هر قبله‌ای ke بینی بهتر ز خودپرستی
با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش
بیماری اندر ایــن ره بهتر ز تندرستی
در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
آری طریق دولت چالاکی اســت و چستی
تا فضل و عقل بینی بی‌معرفت نشینی
یک نکته‌ات بگویم خود ra مبین ke رستی
در آستان جانان از آسمان میندیش
کز اوج سربلندی افتی be خاک پستی
خار ار چــه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
سهل اســت تلخی می در جنب ذوق مستی
صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز
ای کوته آستینان تا کی درازدستی   حافظ

 

الا ای آهوی وحشی کجایی
مرا ba توست چندین آشنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکس
دد و دامت کمین از پیش و از پس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هم بجوییم ار توانیم
که می‌بینم ke ایــن دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خوش
که خواهد شــد بگویید ای رفیقان
رفیق بیکسان یار غریبان
مگر خضر مبارک پی درآید
ز یمن همتش کاری گشاید…   حافظ

 

بیا ke قصر امل سخت سست بنیادست
بیار باده ke بنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم ke زیر چرخ کبود
ز هــر چــه رنگ تعلق پذیرد آزادست…   حافظ

 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو be جان آمد وقت اســت ke بازآیی
دریاب ضعیفان ra در وقت توانایی
دایم گل ایــن بستان شاداب نمیماند…   حافظ

 

ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه
مست از خانه برون تاختهای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش be فرمان رقیب
این چنین ba هــمــه درساختهای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شدهای
قدر ایــن مرتبه نشناختهای یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو be دستم دادی
بازم از پای درانداختهای یعنی چه…
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداختهای یعنی چه    حافظ

 

چندان ke گفتم غم ba طبیبان
درمان نکردند مسکین غریبان
آن گل ke هــر دم در دست بادیست
گو شرم بادش از عندلیبان
یا رب امان ده تا بازبیند
چشم محبان روی حبیبان
درج محبت بر مهر خود نیست
یا رب مبادا کام رقیبان
ای منعم آخر بر خوان جودت
تا چند باشیم از بی نصیبان
حافظ نگشتی شیدای گیتی
گر میشنیدی پند ادیبان    حافظ

 

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک ra سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد ke خون عاشقان ریزد
من و ساقی be هم تازیم و بنیادش براندازیم …   حافظ

 

خرم آن روز کز ایــن منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چــه دانم ke be جایی نبرد راه غریب
من be بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا ba تن بیمار و دل بیطاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر be سرم بــایــد رفت
با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از ایــن غم be درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم…   حافظ

 

فاش میگویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هــر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چــه دهم شرح فراق
که در ایــن دامگه حادثه چــون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در ایــن دیر خراب آبادم…   حافظ

 

فکر بلبل هــمــه آن اســت ke گل شــد یارش
گل در اندیشه ke چــون عشوه کــنــد در کارش
دلربایی هــمــه آن نـیـسـت ke عاشق بکشند
خواجه آن اســت ke باشد غم خدمتگارش…   حافظ

 

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم ke ماه من شو گفتا اگــر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان ایــن کار کمتر آید
گفتم ke بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا ke شب رو اســت او از راه دیگر آید
گفتم ke بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگــر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم ke نوش لعلت ما ra be آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی ba کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی ke چــون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید   حافظ

 

جز نقش تو در نظر نیامد ما ra         جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
خواب ارچه خوش آمد هــمــه ra در عهدت         حقا ke be چشم در نیامد ما را    حافظ

 

هر روز دلم be زیر باری دگر اســت         در دیده‌ی من ز هجر خاری دگر است
من جهد همی‌کنم قضا می‌گوید         بیرون ز کفایت تو کاری دگراست   حافظ

 

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت         وز بستر عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود ra بفرست         تا در نگرد ke بی‌تو چــون خواهم خفت   حافظ

 

اول be وفا می وصالم درداد         چون مست شدم جام جفا ra سرداد
پر آب دو دیده و پر از آتش دل         خاک ره او شدم be بادم برداد    حافظ

 

از چرخ be هــر گونه همی‌دار امید         وز گردش روزگار می‌لرز چو بید
گفتی ke پــس از سیاه رنگی نبود         پس موی سیاه من چرا گشت سفید    حافظ

 

قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشای         ما ra نگذارد ke درآییم ز پای
تا کی بود ایــن گرگ ربایی؛ بنمای         سرپنجه‌ی دشمن افکن ای شیر خدای   حافظ

 

من حاصل عمر خود ندارم جز غم         در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم
یک همدم باوفا ندیدم جز درد         یک مونس نامزد ندارم جز غم    حافظ

 

ای کاش ke بخت سازگاری کردی         با جور زمانه یار یاری کردی
از دست جوانی‌ام چو بربود عنان         پیری چو رکاب پایداری کردی    حافظ

 

گر همچو من افتاده‌ی ایــن دام شوی         ای بس ke خراب باده و جام شوی
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم         با ما منشین اگــر نه بدنام شوی    حافظ

 

ای شرمزده غنچه‌ی مستور از تو         حیران و خجل نرگس مخمور از تو
گل ba تو برابری کجا یارد کــرد         کاو نور ز مه دارد و مه نور از تو    حافظ

 

گفتی ke تو ra شوم مدار اندیشه         دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه
کو صبر و چــه دل؛ کنچه دلش می‌خوانند         یک قطره‌ی خون اســت و هزار اندیشه    حافظ

 

عشق رخ یار بر من زار مگیر         بر خسته دلان رند خمار مگیر
صوفی چو تو رسم رهروان می‌دانی         بر مردم رند نکته بسیار مگیر   حافظ

 

ای دوست دل از جفای دشمن درکش         با روی نکو شراب روشن درکش
با اهل هنر گوی گریبان بگشای         وز نااهلان تمام دامن درکش    حافظ

 

در باغ چو شــد باد صبا دایه‌ی گل         بربست مشاطه‌وار پیرایه‌ی گل
از سایه be خورشید اگرت هست امان         خورشید رخی طلب کن و سایه‌ی گل   حافظ

 

لب باز مگیر یک زمان از لب جام         تا بستانی کام جهان از لب جام
در جام جهان چو تلخ و شیرین be هم اســت         این از لب یار خواه و آن از لب جام   حافظ

 

عمری ز پی مراد ضایع دارم         وز دور فلک چیست ke نافع دارم
با هــر ke بگفتم ke تو ra دوست شدم         شد دشمن من وه ke چــه طالع دارم   حافظ

 

این گل ز بر همنفسی می‌آید         شادی be دلم از او بسی می‌آید
پیوسته از آن روی کنم همدمی‌اش         کز رنگ وی‌ام بوی کسی می‌آید   حافظ

 

سیلاب گرفت گرد ویرانه‌ی عمر         وآغاز پری نهاد پیمانه‌ی عمر
بیدار شو ای خواجه ke خوش خوش بکشد         حمال زمانه رخت از خانه‌ی عمر   حافظ

 

بر گیر شراب طرب‌انگیز و بیا         پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا
مشنو سخن خصم ke بنشین و مرو         بشنو ز من ایــن نکته ke برخیز و بیا   حافظ

 

ماهی ke قدش be سرو می‌ماند راست         آیینه be دست و روی خود می‌آراست
دستارچه‌ای پیشکشش کردم گــفــت         وصلم طلبی زهی خیالی ke توراست   حافظ

 

تو بدری و خورشید تو ra بنده شده‌ست         تا بنده‌ی تو شده‌ست تابنده شده‌ست
زان روی ke از شعاع نور رخ تو         خورشید منیر و ماه تابنده شده‌ست   حافظ

 

نی قصه‌ی آن شمع چگل بتوان گــفــت         نی حال دل سوخته دل بتوان گفت
غم در دل تنگ من از آن اســت ke نیست

یک دوست ke ba او غم دل بتوان گــفــت    حافظ

+ نوشته شده در پنج شنبه سی ام شهریور 1396 ساعت 0:51 توسط بدون نظر

حضرت محمد

حضرت محمد

 

آیا نام حضرت محمد(ص) در تورات و انجیل آمده است؟

گفته می شــود آیاتی در تورات و انجیل ke نشانه های حضرت محمد(ص) be آن اطلاق می شود؛ غیر واضح هستند و دقیقاً نمی توان گــفــت منظور آن حضرت محمد(ص) اســت چــون ایــن نشانه ها بر حضرت عیسی(ع) هم منطبق است.

به گزارش خبرنگار مهر؛ پرسشی در خصوص پیامبر عظیم الشان اسلام توسط مرکز پاسخگویی be شبهات حوزه علمیه مورد بررسی قرار گرفته اســت ke متن سوال و پاسخ آن از نظر می گذرد.

پرسش: آیاتی در تورات و انجیل ke نشانه های حضرت محمد(ص) be آن اطلاق می شود؛ کمی غیر واضح هستند و دقیقاً نمی شــود گــفــت حضرت محمد(ص) منظور می باشد. چــون ایــن نشانه ها بر حضرت عیسی(ع) هم منطبق است؟

پاسخ: قبل از پرداختن be ایــن مطلب ke در تورات و انجیل be آمدن پیامبر اسلام بشارت داده شده و اسمی از آن حضرت در ایــن کتاب ها آمده اســت ya خیر؛ توجه be ایــن تذکر لازم می باشد ke اعتقادات هــر انسان بــایــد مبتنی be دلایل متقن و معیارهای عقل باشد و ایــن نوع اعتقاد از رجوع و مطالعه be آموزه های ادیان مختلف و ba مقایسه ‌ی آنها امکان پذیر می باشد.

ثانیا؛ نه عقل و نه هیچ دینی نگفته اســت ke حقانیت دین اسلام متوقف بر وجود اسم پیامبر اسلام(ص) در کتاب تورات و انجیل است. هــر چند وجود اسم پیامبر اسلام در ایــن کتاب ها بر پیروان ایــن دو کتاب حجت می باشد و آنان ra ملزم be پیروی از دین اسلام می گرداند. بنابراین نبود اسم پیامبر و ابهام در اسامی موجود در ایــن کتابها دلیل تزلزل اعتقادات یک مسلمان ke عقایدش ra از معیارهای عقل be دست آورده است؛ نمی تواند باشد.

ثالثا؛ نوید و بشارت آمدن پیامبر اسلام(ص) be تصریح قرآن کریم در تورات و انجیل ذکر گردیده و مشخصاتش چنان بوده ke وقتی اهل کتاب آن حضرت ra دیدند؛ شناختند و همان پیامبری ra یافتند ke حضرت موسی و عیسی(ع)  بشارتش ra داده بودند. (۱)

بنابراین اسم پیامبر اسلام و بشارت be نبوت آن حضرت در کتاب های انجیل و تورات اصلی be شکل فراوان و آشکار وجود داشته اســت ke در اثر تحریف ایــن دو کتاب؛ ایــن موارد حذف شده اند ولــی در عین حال مطالبی در انجلیل و تورات وجود دارد ke بر غیر پیامبر اسلام قابل انطباق نمی باشد ke be صورت مختصر ایــن موارد ra ذکر می کنیم:

در کتاب تورات امروزی می خوانیم: حضرت موسی(ع) be بنی اسرائیل فرمود: و خداوند be من گفت؛ آن چــه گــفــت و نیکو گــفــت پیامبری ra بــرای بنی اسرائیل از میان برادران ایشان مثل تو مبعوث خواهم کــرد و کلام خود ra be دهانش خواهم گذاشت و هــر آنچه be او امر کنم be بنی اسرائیل خواهد گــفــت و هــر کس ke سخنان مرا ke او be اسم من می گوید نشنود من از او مطالبه خواهم کرد. (۲)

آنچه مسلم اســت ایــن پیامبر حضرت محمد(ص) اســت نه حضرت عیسی(ع)؛ چرا ke تورات حضرت اسماعیل ra برادر بنی اسرائیل معرفی کرده و پیامبری ke از نسل اسماعیل مبعوث شده حضرت خاتم الانبیا(ص) می باشد نه حضرت عیسی(ع). بقیه جانشینان حضرت موسی(ع) نــیــز از نسل حضرت اسحاق و بنی اسرائیل بودند.

در سفر پیدایش تورات آمده است: فرشته خدا be هاجر فرمود: … اینک تو حامله هستی و پسری خواهی زایید؛ نام او ra اسماعیل بگذار؛ چــون خداوند آه و ناله تو ra شنیده است؛ پسر تو وحشی خواهد بود و ba برادران خود سر ناسازگاری خواهد داشت. (۳)

باز می خوانیم: و اعقاب و فرزندان اسماعیل دایماً ba برادران خود در جنگ بودند. (۴) بنابراین be روشنی پیداست ke بنی اسرائیل از نسل حضرت اسحاق برادر حضرت اسماعیل هستند و همواره ba اسماعیل در اختلاف بودند و طبق تورات پیامبری ke خواهد آمد از نسل حضرت اسماعیل اســت و رسول گرامی اسلام (ص) نــیــز از نسل حضرت اسماعیل می باشند.

اینک be بیان آیاتی از انجیل یوحنّا می پردازیم:  «من از پدر خواهم خواست و او پارقلیطای دیگری be شما خواهد داد ke تا ابد ba شما باشد.»(۵)؛   «چون بیاید آن پارقلیطا ke من ســوی شما خواهم فرستاد از جانب پدر؛ روح راستی ke از جانب پدر می آید او درباره من شهادت خواهد داد. (۶)»؛   «لیکن من راست می گویم be شما؛ ke شما ra مفید اســت ke اگــر من نروم پارقلیطا ســوی شما نخواهد آمد امــا اگــر بروم او ra نزد شما خواهم فرستاد.»؛   «و چــون او بیایدجهان ra be پرهیز از گناه و صدق و انصاف ملزم خواهد کــرد …»؛   «… و چــون او بیاید شما ra be تمام راستی ارشاد خواهد نمود زیــرا ke او از پیش خود چیزی نخواهد گــفــت و هرچه خواهید شنید خواهد گــفــت و شما ra be آینده خبر خواهد داد.»؛   «و او مرا جلال خواهد داد.»؛  هــر آنچه پدر دارد از آنِ من اســت از همین سبب گفتم ke آنچه از من اســت خواهد یافت و شما ra خبر خواهد داد.»(۷)

پارقلیطا معرب کلمه پاریکلتوس اســت ke معنی آن در فارسی بسیار ستوده و در عربی احمد و محمد می شود.
قبل از اسلام در ایــن ke پارقلیطا پیامبر موعود انجیل اســت هیچ اختلافی بین علمای مسیح و مفسرین انجیل وجود نداشته اســت حــتـی افرادی از مسیحیان خود ra موعود انجیل خواندند و be ایــن لفظ تمسک جستند. ولیم میور در کتاب خود ke در تاریخ ۱۸۴۸ میلادی نوشته اســت آورده ke فردی از آسیای صغیر بنام «منتس» دعوی رسالت کــرد و خود ra پارقلیطای موعود انجیل خواند و گروهی هم وی ra پذیرا شدند(۸)

اما علمای مسیحی بعد از اسلام وقتی be ایــن آیات رسیدند فارقلیطا ra بمعنی پاراکلتوس؛ ke بمعنی تسلی دهنده اســت و بر روح القدس اطلاق می شــود ترجمه کــردنــد تا بشارت ظهور محمدی ra محو نمایند.  لکن می توان be ادله متعددی ثابت کــرد ke فارقلیطا؛ روح القدس نـیـسـت بـلـکـه همان پیامبر موعود اســت ke حضرت محمد باشد و نظریه علمای مسیحی مردود اســت زیــرا آیات نقل شده بشارت از ظهور کسی پــس از حضرت عیسی مسیح(ع) می دهد که:

الف) آمدن او مشروط be رفتن مسیح بوده و آمدن روح القدس مشروط be چنین شرطی نبوده اســت زیــرا روح القدس بارها قبل از آن be حضور حضرت مسیح رسیده و پیام الهی آورده اســت و اگــر چنین باشد سخن حضرت مسیح لغو خواهد بود ke فرمود تا من باشم او نخواهد آمد.

ب) او پارقلیطای دیگری اســت ke بــرای همیشه و تا انقراض جهان شخصیت و آئین اش بر بشریت حکومت می کند. اگــر پارقلیطا روح القدس باشد پارقلیطای دیگر روح القدس دیگر اســت و ایــن مطلب اعتقادات خود مسیحیان ra زیر سؤال می برد ke می گویند خدا در سه جزء پدر و پسر و روح القدس جلوه گر است. زیــرا عده اقانیم ra از ۳ be ۴ و بیشتر افزایش می دهد و ایــن خود مخالف تثلیث مورد ادعای آنهاست.

ج) وی درباره مسیح شهادت داده او ra تصدیق خواهد کرد. اگــر روح القدس باشد لازم می آید ke او بر افرادی غیر از انبیاء الهی هم نازل شــود و اینکه او آئین مسیح ra تکمیل و ناگفته های او ra بیان خواهد نمود و آن حضرت ra جلال و شکوه خواهد بخشید be بداهت عقل واضح اســت ke تکمیل آئین مسیح بر عهده پیامبران اســت نه روح القدس ke از ملائکه اســت و اگــر قرار بود روح القدس ایــن وظیفه ra انــجـام دهد دیگر چــه نیازی be هــر کدام از انبیاء الهی بود.

د) روح القدس رئیس جهان نـیـسـت زیــرا ریاست معنوی و روحانی بعهده انبیاء اســت و روح القدس بر مردم نازل نمی شود؛ تا مردم ra be چیزی ملزم و از چیزی باز دارد.

با نگاهی be سیره و خصوصیات اسلامی پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ می بینیم تمام ایــن ویژگی ها ke حضرت عیسی(ع) اشاره کرده و be مسیحیان سفارش پیروی از او نموده در پیامبر اسلام جمع اســت مانند:

۱) پیامبر اسلام همچو عیسی بشر و پیامبر است.
۲) از لقب های حضرت محمد ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ رئیس الخلائق یعنی رئیس جهان است.
۳) در قرآن بارها be حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ و حقانیتش در رسالت گواهی داده است.
۴) هیچ گاه از پیش خود سخن نمی گوید و هــر چــه می گوید وحی الهی اســت ke توسط جبرئیل از خداوند دریافت کرده است.
۵) be امور آینده هم خبر داده اســت همانند غلبه روم در اول سوره روم. و نــیــز روایاتی ke بر حوادث آخر الزمان دلالت دارند.

نتیجه ایــن ke در ادیان آسمانی be آمدن پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بشارت هایی داده بودند و قرآن بارها در مذمت یهود و نصاری ایــن نکته ra تاکید کرده اســت ke آنها پیامبر ra be مانند فرزندان خویش می شناختند ولــی آنان پــس از روشن شدن حقانیت پیامبر اسلام از پیروی وی سرباز زدند و be بیراهه رفتند. (۹)

البته در انجیل برنابا ke در نزد مسیحیان رسمیت ندارد و در کنفرانس نیقیه(۳۲۵ م) ba اناجیل بیشمار دیگر توسط کنستانتین امپراطور تازه مسیحی شده روم باطل اعلام شــد خیلی آشکار از نبوت پیامبر اسلام سخن گفته شده اســت ke در قسمتِ از ایــن انجیل چنین آمده است: رئیس کاهنان و والی رومان و هیرودس پادشاه نزد عیسی آمدند (با تمام تواضع تا جائی ke رئیس کاهنان می خواست در مقابل حضرت سجده کند) و بعد از گفتگوهای متعدد و مختلف کاهن اعظم در مورد مسیا پیامبر موعود تورات از حضرت سؤالاتی کرد. (۱۰)

کاهن در جواب گــفــت ke در کتاب موسی نوشته شده ke زود باشد ke خدای ما بــرای ما مسیا ra ke خواهد آمد می فرستد تا خبر دهد ما ra be آنچه خدا می خواهد و رحمت خدا ra بــرای جهان خواهد آورد؛ از ایــن رو امیدوارم از تو ke راستی ra بفرمائی آیا تو مسیای خدا هستی ke منتظر اوئیم. «یسوع «عیسی» در جواب فرمود حقا ke خدا ایــن چنین وعده داده و لیکن من او نیستم زیــرا ke او پیش از من آفریده شده و بعد از من خواهد آمد …»(۱۱)

در آیات بعد تا انتهای فصل نود و شش حضرت عیسی از اینکه بعد از او وی ra خدا و پسر خدا خواهند خواند غمگین می شــود و کاهن و والی رومان و هیرودس پادشاه سعی بر تسلی دادن عیسی(ع) می کـنـنـد ke ایشان در جواب می فرمایند:  «و لیکن تسلی من همان در آمدن پیامبری اســت ke هــر اعتقاد دروغ ra درباره من از میان خواهد برد و آئین او امتداد خواهد یافت و هــمــه جهان ra فرا خواهد گرفت زیــرا ke خدا be پدر ما ابراهیم چنین وعده داده. همانا آنچه مرا تسلی می دهد آنست ke آئین او ra هیچ نهایتی نـیـسـت زیــرا خدا او ra درست نگهداری خواهد فرمود.» کاهن گــفــت آیا بعد از او پیغمبران خواهند آمد. یسوع در جواب فرمود «بعد از او پیغمبران راستگوی نخواهند آمد».

آن وقت کاهن پرسید be چــه نامیده می شــود و کدام اســت آن علامتی ke آمدن او ra اعلام می نماید. حضرت در جواب فرمود: «همانا نام مبارک او محمد است. آن وقت جمهور مردم صدای خود ra بلند کرده گـفـتـنـد ای خدا بفرست بــرای ما پیغمبر خود ra ای محمد بیا زود بــرای خلاصی جهان.»(۱۲)

هر چند ما توضیحات ra کافی می دانیم امــا تیمناً و تبرکاً نقلی هم از کتاب حضرت ادریس(ع) بطور خلاصه نقل می کنیم. کتابی از حضرت ادریس(ع)  در لندن سال ۱۸۹۵ be لغت سریانی be چاپ رسیده ke اکنون نــیــز موجود اســت در صفحات ۵۱۴ و ۵۱۵ آن آمده است: در حضور حضرت ادریس(ع) بین شاگردان حضرت ادریس بحث شــد ke افضل مخلوقات الهی چــه کسانی هستند. برخی گـفـتـنـد آدم. برخی گفتند: ملائکه. گروهی هم گفتند: جبرئیل(روح القدس) بحث be درازا و جدل کشید.

حضرت ادریس(ع) فرمود: وقتی خدا مرا آفرید و از روح خود در من دمید و من درست نشستم عرض اعظم الهی ra دیدم و پنج شبح نورانی ra نگریستم ke در عرش هویدا اســت در نهایت عظمت و جلال؛ جمال و کمال و حسن و ضیاء و بهاء و نورشان مرا غرق در حیرت کرد.

عرض کردم خدایا ایــن انوار ba عظمت و جَلال کیانند خطاب رسید اینها اشرف مخلوقات من و واسطه بین من و سایر آفریدگانند اگــر اینها نبودند من ترا نمی آفریدم و نه آسمان و زمین نه بهشت و جهنم نه کتاب نه آفتاب و ماه؛ عرض کردم نام اینها چیست؟ خطاب رسید: بساق عرش بنگر.
نگریستم دیدم ایــن پنج نام مبارک نوشته شده: پارقلیطا (محمد) ایلیا (علی) طیطه(فاطمه) شبر(حسن) شَپبیر(حسین).

و نــیــز نوشته بود: ای مخلوقات من مرا پرستش کنید ke نـیـسـت خدایی غیر از من.  ایــن کتاب مورد قبول کلیساهای معتبر جهان است.

پاورقی:

۱. رک: بقره:۱۴۶؛ انعام:۱۹؛ اعراف:۱۵۷؛ صف:۶.
۲. کتاب مقدس؛ عهد عتیق؛ سفر تثنیه؛ ب ۱۸: ش ۱۹ و ۱۸.
۳. همان؛ سفرپیدایش؛ ب ۱۶؛ ش ۱۰ ـ ۱۱.
۴. همان؛ ب ۲۵؛ ش ۱۷.
۵. انجیل یوحنا؛ باب چهارده؛ آیه ۱۶؛
۶. همان؛ آیه ۲۶.
۷. انجیل یوحنا؛ باب ۱۶؛ آیات ۷ تا ۱۵.
۸. بشارات عهدین؛ محمد صادقی؛ دارالکتب الاسلامیه؛ چاپ چهارم؛ تهران؛ ص ۲۳۱.
۹. رک: بقره:۱۴۶؛ انعام:۱۹؛ اعراف:۱۵۷؛ صف:۶ و…
۱۰. مشروح گفتگوهای آنها از فصل نود و سه تا نود و پنج آمده است.
۱۱. انجیل برنابا؛ ترجمه حیدر قلیخان قزلباش سردار کابلی؛ دفتر نشر الکتاب بهار ۶۲؛ فصل نود و شش؛ آیات ۴۰۳ و ۵.
۱۲. همان آیات ۵؛ ۶؛ ۷؛ ۸ و فصل نود و هفت آیات؛ ۱۴؛ ۱۸؛ ۱۹.

 

زندگینامه حضرت محمد

 

زندگینامه حضرت محمد

 

نام: محمد بن عبد الله

حضرت محمد (ص) در تورات و برخى کتب آسمانى «احمد» نامیده شده است. آمنه؛ دختر وهب؛ مادر حضرت محمد (ص) پیش از نامگذارىِ فرزندش توسط عبدالمطلب be محمّد؛ وى ra «احمد» نامیده بود.

کنیه حضرت محمد (ص): ابوالقاسم و ابوابراهیم.

القاب حضرت محمد (ص): رسول اللّه؛ نبى اللّه؛ مصطفى؛ محمود؛ امین؛ امّى؛ خاتم؛ مزّمل؛ مدّثر؛ نذیر؛ بشیر؛ مبین؛ کریم؛ نور؛ رحمت؛ نعمت؛ شاهد؛ مبشّر؛ منذر؛ مذکّر؛ یس؛ طه‏ و…

منصب حضرت محمد (ص): آخرین پیامبر الهى؛ بنیان‏گذار حکومت اسلامى و نخستین معصوم در دین مبین اسلام.

تاریخ ولادت حضرت محمد (ص): روز جمعه؛ هفدهم ربیع الاول عام الفیل برابر ba سال 570 میلادى (به روایت شیعه). بیشتر علماى اهل سنّت تولد آن حضرت ra روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول آن سال دانسته ‏اند.

عام الفیل؛ همان سالى اســت ke ابرهه؛ ba چندین هزار مرد جنگى از یمن be مکه یورش آورد تا خانه خدا (کعبه) ra ویران سازد و همگان ra be مذهب مسیحیت وادار سازد؛ امــا او و سپاهیانش در مکه ba تهاجم پرندگانى be نام ابابیل مواجه شده؛ be هلاکت رسیدند و be اهداف شوم خویش نایل نیامدند. آنان چــون سوار بر فیل بودند؛ آن سال be سال فیل (عام الفیل) معروف گشت.

محل تولد حضرت محمد (ص): مکه معظمه؛ در سرزمین حجاز (عربستان سعودى کنونى).

نسب پدرى حضرت محمد (ص): عبدالله بن عبدالمطلب (شیبه الحمد) بن هاشم (عمرو) بن عبدمناف بن قصّى بن کلاب بن مرّه بن کعب بن لوىّ بن غالب بن فهر بن مالک بن نضر (قریش) بن کنانه بن خزیمه بن مدرکه بن الیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.

حضرت محمد (ص) روایت شده اســت ke هرگاه نسب من be عدنان رسید؛ همان جا نگاه دارید و از آن بالاتر نروید. امــا در کتاب‏هاى تاریخى؛ نسب آن حضرت تا حضرت آدم(ع) ثبت و ضبط شده اســت ke فاصله بین عدنان تا حضرت اسماعیل؛ فرزند ابراهیم خلیل الرحمن(ع) be هفت پشت مى‏رسد.

مادر حضرت محمد (ص): آمنه؛ دختر وهب بن عبد مناف.

این بانوى جلیل القدر؛ در طهارت و تقوا در میان بانوان قریشى؛ کم‏ نظیر و سرآمد همگان بود. وى پــس از تولد حضرت محمّد(ص) دو سال و چهارماه و be روایتى شش سال زندگى کــرد و سرانجام؛ در راه بازگشت از سفرى ke be همراه تنها فرزندش؛ حضرت محمّد(ص) و خادمه‏اش؛ ام ایمن جهت دیدار ba اقوام خویش عازم یثرب (مدینه) شده بود؛ در مکانى be نام «ابواء» بدرود حیات گــفــت و در همان جا مدفون گشت.

و چــون عبدالله؛ پدر حضرت محمد(ص) دو ماه (و be روایتى هفت ماه) پیش از ولادت فرزندش از دنیا رفته بود؛ کفالت آن حضرت ra جدش؛ عبدالمطلب be عهده گرفت. نخست وى ra be ثویبه (آزاد شده ابولهب) سپرد تا وى ra شیر دهد و از او نگه‏دارى کند؛ امــا پــس از مدتى وى ra be حلیمه؛ دختر عبدالله بن حارث سعدیه واگذار کرد. حلیمه گرچه دایه آن حضرت بود؛ امــا be مدت پنج سال براى وى مادرى کرد.

مدت رسالت و زمامدارى حضرت محمد (ص): از 27 رجب سال چهلم عام الفیل (610 میلادى)؛ ke در سن چهل سالگى be رسالت مبعوث شده بود؛ تا 28 صفر سال یازدهم هجرى؛ ke رحلت فرمود؛ be مدت 23 سال عهده‏دار امر رسالت و نبوت بود. حضرت محمد (ص)  علاوه بر رسالت؛ be مدت ده سال امر زعامت و زمامدارى مسلمانان ra پــس از مهاجرت be مدینه طیبه بر عهده داشت.

همسران حضرت محمد (ص):
1. خدیجه بنت خویلد.

2. سوده بنت زمعه.

3. عایشه بنت ابى بکر.

4. امّ شریک بنت دودان.

5. حفصه بنت عمر.

6. ام حبیبه بنت ابى سفیان.

7. امّ سلمه بنت عاتکه.

8. زینب بنت جحش.

9. زینب بنت خزیمه.

10. میمونه بنت حارث.

11. جویریه بنت حارث.

12. صفیّه بنت حىّ بن اخطب.

نخستین زنى ke افتخار همسرى حضرت محمد (ص) ra یافت؛ خدیجه بنت خویلد بود. حضرت محمّد(ص) پیش از رسیدن be مقام رسالت؛ در سن 25 سالگى ba ایــن بانوى بزرگوار ازدواج نمود.

خدیجه کبرى (س) ba موقعیت و اموال خویش؛ خدمات شایانى be پیامبر اکرم(ص) در اظهار رسالتش کرد. ایــن بانوى بزرگ؛ از افتخارات زنان عالم اســت و در ردیف بانوان قدسى؛ همانند مریم و آسیه؛ قرار دارد. حضرت محمد (ص) be احترام خدیجه کبرى (س) تا هنگامى ke وى زنده بود؛ ba هیچ زن دیگرى ازدواج نکرد. همو بود ke دردها و رنج‏هاى پیامبر(ص) را؛ ke سران شرک و کفر متوجه آن حضرت مى‏کردند؛ تسلّى داده و او ra در رسالت و نبوتش یارى می‏داد.

خدیجه کبرى(س) be خاطر مقام و منزلتى ke در اسلام be دست آورده بود؛ مورد لطف و عنایت مخصوص پروردگار جهانیان قرار گرفت. be همین جهت روزى جبرئیل امین be محضر پیامبر اکرم(ص) شرفیاب شــد و گفت: اى محمد! سلام خدا ra be همسرت خدیجه برسان. پیامبر اکرم(ص) be همسرش فرمود: اى خدیجه! جبرئیل امین از جانب خداوند متعال be تو سلام مى‏رساند. خدیجه گفت: «اللّه السّلام و منه السّلام و على جبرئیل السّلام».

حضرت خدیجه (س) در ایام همسرى ba حضرت محمد (ص) از احترام ویژه رسول‏ خدا(ص) برخوردار بود و پیامبر(ص) نــیــز همسرى مهربان و وفادار براى او بود. آن حضرت پــس از وفات خدیجه (در رمضان سال دهم بعثت) همواره از او be نیکى یاد می‏کرد.

از عایشه؛ سومین حضرت محمد (ص)؛ روایت شده است:
«کانَ رَسُولُ اللّهِ(ص) لایَکادُ یَخْرُجُ مِنَ الْبَیْتِ حَتّى یَذْکُرَ خَدیجَهَ فَیَحْسَنُ الثَّناءِ عَلَیْها؛ فَذَکَرها یَوْماً مِنَ الْاَیّامِ فَادْرَکَتْنی الْغَیْرهَ؛ فَقُلْتُ: هَلْ کانَتْ اِلاّ عَجُوزاً وَقَدْ اَبْدَلَکَ اللّهُ خَیْراً مِنْها؛ فَغَضَبَ حَتّى‏ اهْتَزَّ مَقْدَمُ شَعْرِهِ مِنَ الغَضَبِ‏. (1)

حضرت محمد (ص) هیچ‏گاه از خانه بیرون نمی‏رفت مگر ایــن ke یادى از خدیجه مى‏کرد و از او be نیکى نام مى‏برد. یک روز ke حضرت محمد (ص) از خدیجه (س) یاد کرده و خوبى‏هاى او ra بیان میکرد؛ غیرت زنانگى بر من غالب شــد و be پیامبر(ص) گفتم: آیا او یک پیرزن بیشتر بود و حال آن ke خداوند بهتر از آن (یعنى عایشه) ra be تو داده است؟ پیامبر اکرم(ص) از ایــن گفتار من؛ خشمگین شد؛ be طورى ke موهاى جلوى سرش از شدت خشم be حرکت درآمد.

زندگی نامه حضرت محمد (ص)

فرزندان حضرت محمد (ص):
الف) پسران ان حضرت محمد (ص):
1. قاسم. او پیش از بعثت پیامبر اکرم(ص) تولد یافت. از ایــن رو پیامبر(ص) ra ابوالقاسم نامیدند.

2. عبدالله. ایــن کودک چــون پــس از بعثت be دنیا آمده بود؛ وى ra «طیّب» و «طاهر» مى‏گفتند.

3. ابراهیم. او در اواخر سال هشتم هجرى متولد شــد و در رجب سال دهم هجرى وفات یافت.

عبدالله و قاسم از خدیجه کبرى (س) و ابراهیم از ماریه قبطیه متولد شدند. وهرسه آنان در سنین کودکى از دنیا رفتند.

ب) دختران حضرت محمد (ص):

1. زینب (س). 2. رقیه (س). 3. ام کلثوم (س). 4. فاطمه زهرا (س).

دختران حضرت محمد (ص) همگى از حضرت خدیجه(س) متولد شدند و تمام فرزندان رسول خدا(ص) جز فاطمه زهرا (س) پیش از رحلت آن حضرت؛ از دنیا رفته بودند. تنها فرزندى ke از آن حضرت در زمان رحلتش باقى مانده بود؛ فاطمه زهرا(س)؛ آخرین دختر وى بود. ایــن بانوى مکرّمه؛ افتخار بانوان عالم؛ بـلـکـه هــمــه انسان‏ها و مورد تقدیس و تکریم فرشتگان عرشى است. همو اســت ke مادر سبطین و امّ الأئمه المعصومین(ع) است.

گرچه پیامبر اسلام(ص) be تمام خاندان مؤمن خویش علاقه‏مند بود؛ امــا در میان همسرانش بیش از همه؛ be خدیجه کبرى (س) و در میان فرزندانش بیش از همه؛ be فاطمه زهرا (س) علاقه‏مند بوده و اظهار محبت و لطف میفرمود.

زندگی نامه حضرت محمد (ص)

آغاز بعثت حضرت محمد (ص):
محمد امین ( ص ) قبل از شب 27 رجب در غار حرا be عبادت خدا و راز و نیاز ba آفریننده جهان می پرداخت و در عالم خواب رؤیاهایی می دید راستین و برابر ba عالم واقع ... روح بزرگش بــرای پذیرش وحی – کم کم – آماده می شــد .

درآن شب بزرگ جبرئیل فرشته وحی مأمور شــد آیاتی از قرآن ra بر محمد ( ص ) بخواند و او ra be مقام پیامبری مفتخر سازد ... سن محمد ( ص ) در ایــن هنگام چهل سال بود ... در سکوت و تنهایی و توجه خاص be خالق یگانه جهان جبرئیل از محمد ( ص ) خواست ایــن آیات ra بخواند : ” اقرأ باسم ربک الذی خلق ... خلق الانسان من علق ... اقرأ وربک الاکرم ... الذی  علم بالقلم ... علم الانسان ما لم یعلم ” ... یعنی : بخوان be نام پروردگارت ke آفرید ... او انسان ra از خون بسته آفرید ... بخوان be نام پروردگارت ke گرامی تر و بزرگتر اســت ... خدایی ke نوشتن ba قلم ra be بندگان آموخت ... be انسان آموخت آنچه ra ke نمی دانست .

حضرت محمد (ص) – از آنجا ke امی و درس ناخوانده بود – گــفــت : من توانایی  خواندن ندارم ... فرشته او ra سخت فشرد و از او خواست ke ” لوح ” ra بخواند ... امــا همان جواب ra شنید – در دفعه سوم – محمد ( ص ) احساس کــرد می تواند ” لوحی ” ra ke در دست جبرئیل اســت بخواند ... ایــن آیات سرآغاز مأموریت بسیار توانفرسا و مشکلش بود .

جبرئیل مأموریت خود ra انــجـام داد و محمد ( ص ) نــیــز از کوه حرا پایین آمد و be ســوی خانه خدیجه رفت ... سرگذشت خود ra بــرای همسر مهربانش باز گــفــت ... خدیجه دانست ke مأموریت بزرگ ” محمد ” آغاز شده اســت ... او ra دلداری و دلگرمی داد و گــفــت : ” بدون شک خدای مهربان بر تو بد روا نمی دارد زیــرا تو نسبت be خانواده و بستگانت مهربان هستی و be بینوایان کمک می کنی و ستمدیدگان ra یاری می نمایی ” ... ســپــس محمد ( ص ) گــفــت : ” مرابپوشان ” خدیجه او ra پوشاند .

حضرت محمد (ص) اندکی be خواب رفت ... خدیجه نزد ” ورقه بن نوفل ” عمو زاده اش ke از دانایان عرب بود رفت ؛ و سرگذشت محمد ( ص ) ra be او گــفــت ... ورقه در جواب دختر عموی خود چنین گــفــت : آنچه بــرای محمد ( ص ) پیش آمده اســت آغاز پیغمبری  اســت و ” ناموس بزرگ ” رسالت بر او فرود می آید ... خدیجه ba دلگرمی be خانه برگشت .

معراج حضرت محمد (ص):
پیش از هجرت be مدینه ke در ماه ربیع الاول سال سیزدهم بعثت اتفاق افتاد؛ دو واقعه در زندگی حضرت محمد (ص) پیش آمد ke be ذکر مختصری از آن می پردازیم : در سال دهم بعثت “معراج ” پیغمبر اکرم (ص ) اتفاق افتاد و آن سفری بود ke be امر خداوند متعال و بهمراه امین وحی (جبرئیل ) و بر مرکب فضا پیمایی be نام “براق ” انــجـام شد.

حضرت محمد (ص) ایــن سفر ba شکوه ra از خانه ام هانی خواهر امیر المومنین علی (ع ) آغاز کــرد و ba همان مرکب be ســوی بیت المقدس ya مسجد اقصی روانه شد؛ و از بیت اللحم ke زادگاه حضرت مسیح اســت و منازل انبیا (ع ) دیدن فرمود.

سپس سفر آسمانی خود ra آغاز نمود و از مخلوقات آسمانی و بهشت و دوزخ بازدید be عمل آورد؛ و در نتیجه از رموز و اسرار هستی و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بی پایان حق تعالی آگاه شــد و be “سدره المنتهی ” رفت و آنرا سراپا پوشیده از شکوه و جلال و عظمت دید. ســپــس از همان راهی  ke آمده بود be زادگاه خود “مکه ” بازگشت و از مرکب فضا پیمای خود پیش از طلوع فجر در خانه “ام هانی ” پائین آمد.

به عقیده شیعه ایــن سفر جسمانی بوده اســت نه روحانی چنانکه بعضی  گفته اند. در قرآن کریم در سوره “اسرا” از ایــن سفر ba شکوه بدین صورت یاد شده اســت : “منزه اســت خدایی ke شبانگاه بنده خویش ra از مسجد الحرام تا مسجد اقصی ke اطراف آن ra برکت داده اســت سیر داد؛ تا آیتهای  خویش ra be او نشان دهد و خدا شنوا و بیناست “. در همین سال و در شب معراج خداوند دستور داده اســت ke امت پیامبر خاتم (ص ) هــر شبانه روز پنج وعده نماز بخوانند و عبادت پروردگار جهان نمایند؛ ke نماز معراج روحانی مومن اســت .

اصحاب و یاران حضرت محمد (ص):
پیامبر اسلام(ص) چــه در مکّه معظمه و چــه در مدینه؛ داراى اصحاب و یاران باوفایى بود ke برخى از آنان پیش از آن حضرت و برخى دیگر پــس از ایشان از دنیا رفتند و تعداد آنان be هزاران نفر مى‏رسد. در ایــن جا be نام برخى از صحابه مشهور آن حضرت اشاره می‏شود:

1. على بن ابى‏طالب(ع).

2. ابوطالب بن عبد المطلب.

3. حمزه بن عبدالمطلب.

4. جعفربن ابى‏طالب.

5. عباس بن عبدالمطلب.

6. عبداللّه بن عباس.

7. فضل بن عباس.

8. معاذبن جبل.

9. سلمان فارسى.

10. ابوذر غفارى (جندب بن جناده).

11. مقداد بن اسود.

12. بلال حبشى.

13. مصعب بن عمیر.

14. زبیر بن عوام.

15. سعد بن ابى وقاص.

16. ابو دجانه.

17. سهل بن حنیف.

18. سعد بن معاذ.

19. سعد بن عباده.

20. محمد بن مسلمه.

21. زید بن ارقم.

22. ابو ایوب انصارى.

23. جابر بن عبدالله انصارى.

24. حذیفه بن یمان عنسى.

25. خالد بن سعید اموى.

26. خزیمه بن ثابت انصارى.

27. زید بن حارثه.

28. عبدالله بن مسعود.

29. عمار بن یاسر.

30. قیس بن عاصم.

31. مالک بن نویره.

32. ابوبکر بن ابى قحافه.

33. عثمان بن عفان.

34. عبدالله بن رواحه.

35. عمر بن خطّاب.

36. طلحه بن عبیدالله.

37. عثمان بن مظعون.

38. ابو موسى اشعرى.

39. عاصم بن ثابت.

40. عبدالرحمن بن عوف.

41. ابوعبیده جراح.

42. ابو سلمه.

43. ارقم بن ابى ارقم.

44. قدامه بن مظعون.

45. عبدالله بن مظعون.

46. عبیده بن حارث.

47. سعید بن زید.

48. خَبّاب بن اَرَت.

49. بریده اسلمى.

50. عثمان بن حنیف.

51. ابو هیثم تیهان.

52. ابىّ بن کعب.

تاریخ و سبب رحلت حضرت محمد (ص):

دوشنبه 28 صفر؛ بنا be روایت بیشتر علماى شیعه و دوازدهم ربیع الاول بنا be قول اکثر علماى اهل سنّت؛ در سال یازدهم هجرى؛ در سن 63 سالگى؛ در مدینه بر اثر زهرى ke زنى یهودى be نام زینب در جریان نبرد خیبر be آن حضرت خورانیده بود. معروف اســت ke پیامبر اسلام(ص) در بیمارىِ وفاتش مى‏فرمود: ایــن بیمارى از آثار غذاى مسمومى اســت ke آن زن یهودى پــس از فتح خیبر براى من آورده بود.

محل دفن حضرت محمد (ص):

مدینه مشرفه؛ در سرزمین حجاز (عربستان سعودى کنونى) در همان خانه‏اى ke وفات یافته بود. هم اکنون مرقد مطهر آن حضرت؛ در مسجد النبى قرار دارد.

 

احادیث حضرت محمد

 

احادیث حضرت محمد

 

1- ِ ثَلَاثٌ مَنْ کُنَّ فِیهِ فَهُوَ مُنَافِق‏ : ْ إِذَا حَدَّثَ کَذَبَ وَ إِذَا وَعَدَ أَخْلَفَ وَ إِذَا اؤْتُمِنَ خَان‏

نشان منافق سه چیز اســت : 1 – سخن be دروغ بگوید ... 2 – از وعده تخلف کــنــد .3 – در امانت خیانت نماید .

تحف العقول ص 316
2-  لَا یَنَالُ شَفَاعَتِی مَنْ أَخَّرَ الصَّلَاهَ بَعْدَ وَقْتِهَا

کسی ke نماز ra از وقتش تأخیر بیندازد؛ (فردای قیامت) be شفاعت من نخواهد رسید

محاسن ص 80

3- أبغض الحلال الی الله الطلاق .

منفورترین چیزهای حلال در پیش خدا طلاق اســت .

نهج الفصاحه ص 157 ؛ ح 16

4- ِ خَیْرُ الْأَصْحَابِ مَنْ قَلَّ شِقَاقُهُ وَ کَثُرَ وِفَاقُه‏ .

بهترین یاران کسی اســت ke ناسازگاریش اندک باشد و سازگاریش بسیار

تنبیه الخواطر معروف be مجموعه ورام ج 2 ؛ ص 123

5- ابن آدم إذا أصبحت معافى فی جسدک آمنا فی سربک عندک قوت یومک فعلى الدّنیا العفاء

فرزند آدم وقتی تن تو سالم اســت و خاطرت آسوده اســت و قوت یک روز خویش راداری ؛ جهانگر مباش .

نهج الفصاحه ص 159 ؛ ح 23

6-ابن آدم عندک ما یکفیک و تطلب ما یطغیک ابن آدم لا بقلیل تقنع و لا بکثیر تشبع‏

فرزند آدم ؛ آنچه حاجت تو ra رفع کــنــد در دسترس خود داری و در پی آنچه تو ra be طغیان وا می دارد روز میگذاری ؛ be اندک قناعت نمیکنی و از بسیار سیر نمی شوی .

نهج الفصاحه ص 159 ؛ ح 24
7- مَنْ رَدَّ عَنْ عِرْضِ أَخِیهِ الْمُسْلِمِ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّهُ الْبَتَّه

هرکس آبروی مؤمنی ra حفظ کند؛ بدون تردید بهشت بر او واجب شود.

ثواب الاعمال و عقاب الاعمال ص 145 – الجعفریات(الاشعثیات) ص 198

8- اتّق دعوه المظلوم فإنّما یسأل اللَّه تعالى حقّه و إنّ اللَّه تعالى لا یمنع ذا حق حقّه‏

از نفرین مظلوم بپرهیز زیــرا وی be دعا حق خویش ra از خدا میخواهد و خدا حق ra از حق دار دریغ نمی دارد .

نهج الفصاحه ص 161 ؛ ح 35

9- اتقوا الحجر الحرام فی البنیان فانه اساس الخراب

از استعمال سنگ حرام در ساختمان بپرهیزید ke مایه ویرانی اســت .

نهج الفصاحه ص 162 ؛ ح 38
10- الْعِبَادَهُ سَبْعُونَ جُزْءً أَفْضَلُهَا جُزْءً طَلَبُ الْحَلَال‏

عبادت هفتاد جزء اســت و بالاترین و بزرگترین جزء آن کسب حلال است.

مستدرک الوسایل و مستنبط المسایل ج 13 ؛ ص 12 ؛ ح 14585

11- اتَّقُوا فِرَاسَهَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللَّه‏

از فراست مؤمن بترسید ke چیزها ra ba نور خدا می نگرد .

کافی(ط-الاسلامیه) ج 1 ؛ ص 218 ؛ ح 3
12- اتّقوا الدّنیا فو الّذی نفسی بیده إنّها لأسحر من هاروت و ماروت.

از دنیا بپرهیزید ؛ قسم be آن کس ke جان من در کف اوست ke دنیا ازهاروت و ماروت ساحرتر اســت .

نهج الفصاحه ص 163 ؛ ح 44 {شبیه ایــن حدیث در مجموعه ورام ج 1 ؛ ص 131}

13- اتقوا دعوه المظلوم فإنها تصعد الی السماء کأنها شراره

از نفرین مظلوم بترسید ke چــون شعله آتش بر آسمان میرود .

نهج الفصاحه ص 163 ؛ ح 47
14- لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ زَکَاهٌ وَ زَکَاهُ الْأَبْدَانِ الصِّیَام‏

براى هــر چیزى زکاتى اســت و زکات بدنها روزه است.

کافى(ط-الاسلامیه) ج 4؛ ص 62

15- اثنان یعجلهما الله فی الدنیا البغی و عقوق الوالدین .

دو چیز ra خداوند در ایــن جهان کیفر میدهد : تعدی ؛ و ناسپاسی پدر و مادر .

نهج الفصاحه ص 165 ؛ ح 58
16-أجرؤکم على قسم الجدّ أجرؤکم على النّار

هر کس از شما در خوردن قسم جدیتر اســت be جهنم نزدیکتر اســت .

نهج الفصاحه ص 166 ؛ ح 64
17- أجملوا فی طلب الدنیا فإن کلا میسر لما خلق له .

در طلب دنیا معتدل باشید و حرص نزنید ؛ زیــرا be هــر کس هــر چــه قسمت اوست می رسد .

شرح فارسی شهاب الاخبار ص 320 ؛ ح 518
18- هُوَ شَهْرٌ أَوَّلُهُ رَحْمَهٌ وَ أَوْسَطُهُ مَغْفِرَهٌ وَ آخِرُهُ الْإِجَابَهُ وَ الْعِتْقُ مِنَ النَّار

رمضان ماهى اســت ke ابتدایش رحمت اســت و میانه‏اش مغفرت و پایانش آزادى از آتش جهنم.

کافى(ط-الاسلامیه) ج 4؛ ص 67 – بحار الانوار(ط-بیروت) ج 93 ؛ ص 342 ؛ ح 14

19- احب الاعمال الی الله الصلاه لوقتها ثم بر الوالدین ثم الجهاد فی سبیل الله

بهترین کارها در نزد خدا نماز be وقت اســت ؛ آنگاه نیکی be پدر و مادر ؛ آنگاه جنگ در راه خدا .

نهج الفصاحه ص 167 ؛ ح 70
20- أَحَبُّ الْعِبَادِ إِلَى اللَّهِ الْأَتْقِیَاءُ الْأَخْفِیَاء

محبوبترین بندگان در پیش خدا پرهیزگاران گمنامند .

مجموعه ورام ج 1 ؛ ص 5
21- انَّ الدینارَ وَ الدُّرهَمَ اَهْلَکا مَنْ کانَ قَبلکُمْ و هُما مُهْلِکاکُمْ.

همانا دینار و درهم پیشینیان شما ra be هلاکت رساند و همین دو نــیــز هلاک کننده شماست.

کافی(ط-الاسلامیه) ج 2 ؛ ص 316 ؛ ح 6

22- احب الاعمال الی الله أدومها و ان قل .

محبوبترین کارها در پیش خدا کاریست ke دوام آن بیشتر اســت ؛ اگــر چــه اندک باشد .

نهج الفصاحه ص 167 ؛ ح 73

23- أحبّ الأعمال إلى اللَّه من أطعم من جوع أو دفع عنه مغرما أو کشف عنه کربا

بهترین کارها در پیش خدا آن اســت ke (بینوایی را)سیر کـنـنـد ؛ ya قرض او رابپردازند ya زحمتی ra از او دفع نـمـایـنـد .

نهج الفصاحه ص 168 ؛ ح 76
24- لَا فَقْرَ أَشَدُّ مِنَ الْجَهْلِ وَ لَا مَالَ أَعْوَدُ مِنَ الْعَقْل‏

هیچ تهیدستی سخت تر از نادانی و هیچ مالی سودمندتر از عقل نـیـسـت .

کافی(ط-الاسلامیه) ج 1 ؛ ص 25 و 26 ؛ ح 25 – محاسن ص 17 – تحف العقول ص 6

25- احب الاعمال الی الله حفظ اللسان

بهترین کارها در پیش خدا نگهداری زبان اســت .

نهج الفصاحه ص 168 ؛ ح 78
26-  أحبّ الجهاد إلى اللَّه کلمه حقّ تقال لإمام جائر

بهترین جهادها در پیش خدا سخن حقی اســت ke be پیشوای ستمکار گویند .

نهج الفصاحه ص 168 ؛ ح 80
27- أَحَبُّ الطَّعَامِ إِلَى اللَّهِ مَا کَثُرَتْ عَلَیْهِ الْأَیْدِی‏

بهترین غذاها در پیش خدا آن اســت ke گروهی بسیار بر آن بنشیند .

نهج الفصاحه ص 169 ؛ ح 82
28- احب اللهو الی الله تعالی إجراء الخیل و الرمی .

بهترین بازیها در پیش خدا اسب دوانی و تیراندازی اســت .

نهج الفصاحه ص 169 ؛ ح 83

29- طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَهٌ عَلَى کُلِّ مُسْلِمٍ أَلَا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ بُغَاهَ الْعِلْم‏

طلب علم بر هــر مسلمانی واجب است؛ همانا خدا جویندگان علم ra دوست دارد.

کافی(ط-الاسلامیه) ج 1 ؛ ص 30 ؛ ح 1
30- احب الله تعالی عبدا سمحا اذا باع وسمحا اذا اشتری و سمحا اذا قضی و سمحا اذا اقتضی .

خداوند بندهای ra ke be هنگام خرید و هنگام فروش و هنگام دریافت سهلانگار اســت دوست دارد .

نهج الفصاحه ص 169 ؛ ح 85
31- أَحَبُّ عِبَادِ اللَّهِ إِلَى اللَّهِ أَنْفَعُهُمْ لِعِبَادِه‏ .

از جمله بندگان آن کس پیش خدا محبوبتر اســت ke بــرای بندگان سودمندتر اســت .

تحف العقول ص 49 – نهج الفصاحه ص 169 ؛ ح 86
32- أحثوا التراب فی وجوه المداحین .

بر چهره ستایشگران ؛ خاک بیفشانید .

نهج الفصاحه ص 170 ؛ ح 91
33- أَحْزَمُ النَّاسِ أَکْظَمُهُمْ لِلْغَیْظ

آنکه در فرو بردن خشم از دیگران بیشتر اســت ؛ از هــمــه کس دور اندیشتر اســت .

من لا یحضره الفقیه ج 4 ؛ ص 396 – امالی(صدوق) ص 21
34- اختبروا الناس بأخدانهم ؛ فإن الرجل یخادن من یعجبه

مردم ra از معاشرانشان بشناسید ؛ زیــرا کــنــد هم جنس ba هم جنس پرواز .

نهج الفصاحه ص 173 ؛ ح 106

35- اخوف ما أخاف علی امتی الهوی و طول الامل .

بر امت خویش بیش از هــر چیز از هوس و آرزوی دراز بیم دارم .

خصال ص 51
36-  ادْعُوا اللَّهَ وَ أَنْتُمْ مُوقِنُونَ بِالْإِجَابَهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ لَا یَسْتَجِیبُ دُعَاءً مِنْ قَلْبِ غَافِلٍ لَاهٍ.

خدا ra بخوانید و be اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید ke خداوند دعارا از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد .

بحارالانوار(ط-بیروت) ج 90 ؛ ص 321
37- ادنی أهل النار عذابا ینتعل بنعلین من نار یغلی دماغه من حراره نعلیه .

از مردم جهنم آنکه عذابش از هــمــه آسانتر اســت دو کفش آتشین بپا دارد ke مغزوی از حرارت کفشهایش be جوش میآید .

نهج الفصاحه ص 176 ؛ ح 121
38- ادنی جبذات الموت بمنزله مائه ضربه بالسیف .

آسانترین کشش های مرگ مانند صد ضربت شمشیر اســت .

نهج الفصاحه ص 176 ؛ ح 122
39- إذا ابتلی أحدکم بالقضاء بین المسلمین فلا یقض و هو غضبان و لیسوّ بینهم فی النّظر و المجلس و الإشاره.

اگر یکی از شما be کار قضاوت میان مسلمانان دچار شــود بــایــد be هنگام غضب ازقضاوت خودداری کــنــد و میان ارباب دعوا در نگاه و نشیمنگاه و اشاره تفاوتی نگذارد .

نهج الفصاحه ص 176 ؛ ح 125
40- اذا أحب الله عبدا حماه الدنیا کما یظل أحدکم یحمی سقیمه الماء .

وقتی خداوند بندهای ra دوست دارد ؛ دنیا ra از او منع میکند چنانکه شما مریض خویش ra از نوشیدن آب منع میکنید .

نهج الفصاحه ص 179 ؛ ح 137

+ نوشته شده در پنج شنبه سی ام شهریور 1396 ساعت 0:49 توسط بدون نظر

حضرت زهرا

حضرت زهرا

 

حضرت فاطمه علیهاالسلام در پیشگاه خدا آن چنان معزز بود ke بارها مورد عنایت خاص آسمانى قرار گرفته و موائد گوناگون از سوى پروردگار عالم نازل مى‏شد ke اینک be برخى از آنها اشاره مى‏ کنیم :

پیامبر عالى قدر اسلام be شدت گرسنه بود و ضعف و ناتوانى وى ra از پاى درآورده بود؛ او براى پاره نانى be اتاقهاى هریک از زنانش مراجعه کرد؛ ولى آنان نــیــز طعامى نداشتند. سرانجام be خانه‏ى دخترش فاطمه علیهاالسلام سرکشید؛ تا در آن خانه‏ى امید be مقصود رسد؛ ولى فاطمه علیهاالسلام و بچه‏هایش گرسنه بودند و تکه‏نانى در آنجا نــیــز be دست نیامد.

هنوز چند دقیقه بیش نبود ke رسول گرامى اسلام منزل دخترش ra ترک کرده بود ke مختصر طعامى از سوى یکى از همسایه‏ها be آن بانو رسید. فاطمه علیهاالسلام ba خود گفت: سوگند be خدا؛ خود و فرزندانم گرسنه مى‏مانم؛ ولى ایــن تکه نان و گوشت ra be پدرم مى‏خورانم؛ و لذا یکى از حسنین ra be دنبال پدر فرستاد و او ra دوباره be خانه‏اش دعوت کرد.

فاطمه اهدایى همسایه ra ke دو تکه نان و مختصر گوشتى بود؛ در یک ظرف سرپوشیده قرار داده بود؛ چــون پدرش دوباره be خانه او برگشت؛ سراغ طعام رفت و آن ra در برابر دیدگان رسول خدا گذاشت؛ ولى ظرف پر از گوشت و نان بود؛ و فاطمه علیهاالسلام خود نــیــز از ایــن مائده‏ى آسمانى تعجب مى‏کرد و خیره خیره be آن تماشا مى‏نمود. رسول خدا خطاب be دخترش گفت: اى دختر گرامى! ایــن طعام چگونه و از کجا رسید؟ فاطمه علیهاالسلام جواب داد:

هو من عنداللَّه ان اللَّه یرزق من یشا بغیر حساب. فقال: الحمدللَّه الذى جعلک شبیهه بسیده نسا بنى‏اسرائیل فانها کانت اذا رزقها اللَّه شیئا فسئلت عنه قالت: «هو من عنداللَّه ان اللَّه یرزق من یشاء بغیر حساب.» (1)
آن از برکات و الطاف الهى است؛ خداوند be هرکسى بخواهد بدون محدودیت عطا مى‏کند.
رسول خدا چــون سخن دخترش ra شنید فرمود: سپاس خدایى ra ke تو ra همانند مریم سرور زنان بنى‏اسرائیل قرار داده؛ زیــرا او نــیــز هرگاه مورد عنایت الهى قرار مى‏گرفت و خداوند برایش مائده مى‏فرستاد؛ ke جواب سؤال مى‏گفت: ایــن طعام از جانب خدا است؛ او be هرکسى بخواهد روزى بى‏حساب مى‏دهد.

آنگاه رسول خدا على علیه‏السلام ra نــیــز be حضورش فراخواند و همگى از آن غذا خوردند و سیر شدند و زنان و اهل‏بیت پیامبر نــیــز دعوت شدند و خوردند؛ ولى غذا و مائده آسمانى be همان صورت باقى بود. حتى فاطمه علیهاالسلام براى همسایگان نــیــز از طعام آسمانى ke از الطاف خفیه الهى سرچشمه گرفته بود ارسال داشت…. (2)

موائد آسمانى براى فاطمه علیهاالسلام در یکى دوبار محدود نمى‏گردد؛ او بارها از خداوند خویش درخواست طعام کــرد و پروردگار عالم نــیــز بى‏درنگ طعام بهشتى براى آن حضرت ارسال داشت از آن جمله: روزى امیرالمؤمنین على علیه‏السلام be شدت گرسنه بود و از فاطمه علیهاالسلام طعام خواست؛ ولى در خانه چیزى نبود. فاطمه علیهاالسلام گفت: ya على! در خانه طعامى نیست؛ من و بچه‏هایت دو روز اســت ke گرسنه‏ایم و مختصر طعامى هم ke بود؛ آن ra be تو خوراندیم و خود در گرسنگى صبر کردیم.

على علیه‏السلام از شنیدن ایــن سخن فوق‏العاده ناراحت گشته و اشک در چشمانش حلقه زد و براى تهیه طعام زن و فرزندانش be بازار رفت و یک دینار قرض گرفت تا مشکل گرسنگى خانواده‏اش ra برطرف سازد؛ ولى نشد. چرا؟! چــون یکى از دوستانش گرفتار بود و گرسنگى و گریه زن و بچه‏ها او ra در بیرون از خانه آواره کرده بود؛ او دنبال نان و پول بود؛ ولى چاره‏اش بدون چاره….
على از درد او آگاه شــد و مانند همیشه ایثار کــرد و دیگران ra بر خود و خانواده‏اش مقدم داشت و بدین وسیله یکى از دوستانش ra ke مقداد نام داشت خوشحال و خوش‏دل ساخت.

على علیه‏السلام دست خالى شــد و نتوانست be خانه رود؛ رو be سوى مسجد کــرد و مشغول عبادت شــد از آن سو پیامبر خدا صلى اللَّه علیه و آله مأمور گشت شب ra در خانه‏ى على بسر برد و لذا بعد از نماز مغرب و عشا دست على ra گرفت و فرمود: على جان! امشب مرا be مهمانى خود مى‏پذیرى؟ مولاى متقیان سکوت کرد؛ چرا ke زمینه پذیرایى نداشت و فاطمه علیهاالسلام و حسنین گرسنه مانده بودند و پول تهیه نان و گوشت فراهم نبود؛ ولى پیامبر خدا صلى اللَّه علیه و آله دوباره اظهار داشت: چرا جواب نمى‏دهى؟ ya بگو: بلى؛ تا ba تو آیم و ya بگو: نه؛ تا راه دیگر پیش گیرم. على علیه‏السلام عرض کرد: ya رسول‏اللَّه! بفرمایید.

رسول خدا دست على ra گرفت؛ دست در دست او be خانه‏ى فاطمه علیهاالسلام آمد و ba هم be خانه وارد شده و ba زهرا دیدار کردند؛ فاطمه علیهاالسلام در حال نماز و نیایش بود و خدا ra مى‏خواند؛ او صداى پدر ra شنید و be سوى او آمد و خوش‏آمد گــفــت و سفره ra باز کرده و غذاى مطبوع آورد؛ تا گرسنگان ra سیر کــنــد و چاره نیافته‏ها ra چاره‏ساز باشد.

على علیه‏السلام be فاطمه علیهاالسلام خیره‏خیره نگاه مى‏کرد و ba زبان بى‏زبانى سؤال مى‏نمود: ya فاطمه! ایــن طعام از کجا؟
پیش از آنکه فاطمه علیهاالسلام جواب گوید رسول خدا دست بر دوش على گذاشت و جواب داد: ya على! هذا جزا دینارک من عنداللَّه.
این غذا پاداش آن دینارى اســت ke be مقداد دادى.
خداوند be شما جریان زکریا و مریم ra تکرار کرد. (3) و از طعام‏هاى بهشتى مرحمت نمود… (4)

اقرار be رسالت پدر در شکم مادر

وقتى ke کفار از پیامبر اسلام (ص) انشقاق قمر ra خواستند؛ زمانى بود ke خدیجه (س) be فاطمه (س) حامله بود و خدیجه از ایــن سؤال کفار ناراحت شده و گفت: زهى تأسف براى کسانى ke محمد ra تکذیب مى‏کنند! در حالى ke او فرستاده‏ى پروردگار من است.
پس فاطمه (س) از شکم مادرش صدا کرد: اى مادر! نترس و محزون نباش؛ زیــرا خدا ba پدر من مى‏باشد.
پس وقتى ke مدت حمل خدیجه (س) تمام شــد و موقع وضع حمل رسید؛ خدیجه فاطمه (س) ra be دنیا آورد و او be نور جمال خود تمام جهان ra روشن و منور ساخت.(5)

چرخیدن آسیاى دستى be خودى خود در خانه حضرت زهرا (س)

جناب ابوذر مى‏گوید: رسول خدا (ص) مرا be دنبال على (ع) فرستاد. be خانه‏اش رفتم و او ra خواندم؛ ولى پاسخ مرا نداد. و آسیاب دستى ra دیدم ke بدون اینکه کسى باشد be خودى خود؛ مى‏گردد. دوباره او ra خواندم؛ بیرون آمد و ba هم نزد رسول خدا (ص) رفتیم و پیامبر متوجه على (ع) شــد و چیزى be او گــفــت ke من نفهمیدم.
گفتم: شگفتا! از دستاسى ke بدون گرداننده مى‏گردد.
آنگاه پیامبر (ص) فرمود: خداوند قلب دخترم فاطمه و اعضا و جوارحش ra پر از ایمان و یقین کرده و چــون خداوند ضعف او ra دانست؛ پــس در روزگار سختى be او کمک کــرد و کفایتش نمود. مگر نمى‏دانى ke خداوند؛ فرشتگانى ra قرار داده تا خاندان محمد ra یارى دهند؟! (6)
حرام بودن آتش بر فاطمه زهرا (س)

روزى عایشه بر فاطمه (س) وارد شد؛ در حالى ke آن حضرت براى حسن و حسین (ع) ba آرد و شیر و روغن در دیگى غذاى حریره درست مى‏کرد. دیگ بر روى اجاق و آتش مى‏جوشید و بالا مى‏آمد و فاطمه (س) آن ra ba دست خود هم مى‏زد.
عایشه ba اضطراب و نگرانى از نزد او بیرون آمده؛ نزد پدرش ابوبکر رفت و گفت: اى پدر! من از فاطمه چیز شگفت‏آورى دیدم؛ و آن اینکه دست be درون دیگى ke بر روى آتش مى‏جوشید برده؛ آن ra be هم مى‏زد.
گفت: دخترکم! ایــن ra پنهان کن ke کار مهمى است.

این خبر ke be گوش پیامبر اکرم (ص) رسید؛ بر بالاى منبر رفت و حمد و ســپــس الهى ra be جاى آورد؛ ســپــس فرمود:
همانا مردم دیدن دیگ و آتش ra بزرگ شمرده و تعجب مى‏کنند. سوگند be آن کسى ke مرا be پیامبرى برگزید؛ و be رسالت انتخاب فرمود؛ همانا خداى عزوجل آتش ra بر گوشت و خون و موى و رگ و پیوند فاطمه حرام کرده است؛ فرزندان و شیعیان او ra از آتش دور نمود؛ برخى از فرزندان فاطمه داراى رتبه و مقامى هستند ke آتش و خورشید و ماه از آنها فرمانبردارى کرده در پیش رویش جنیان شمشیر زده؛ پیامبران be پیمان و عهد خود درباره‏ى او وفا مى‏کنند؛ زمین گنجینه‏هاى خودش ra تسلیم او نموده؛ آسمان برکاتش ra بر او نازل مى‏کند.

واى؛ واى؛ واى be حال کسى ke در فضیلت و برترى فاطمه شک و تردید be خود راه دهد؛ و لعنت و نفرین خدا بر کسى ke شوهر او؛ على بن ابى‏طالب ra دشمن داشته be امامت فرزندان او راضى نباشد. همانا فاطمه؛ خود داراى جایگاهى اســت و شیعیانش نــیــز بهترین جایگاه‏ها ra خواهند داشت. همانا فاطمه پیش از من دعا مى‏کند و شفاعت مى‏نماید و شفاعتش على‏رغم میل کسانى ke ba او مخالفت مى‏کنند؛ پذیرفته مى‏شود.(7)
تعدادی دیگر از کرامات و معجزات حضرت زهرا (س)

1 ـ نورانى شدن چادر مبارک حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏علیه
2 ـ آمدن لباس‏ها و زیورهاى بهشتى براى حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏علیه
3 ـ لباس بهشتى حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏علیه در مجلس عروسى
4 ـ نزدیک شدن مردم be هلاکت be واسطه‏ى نفرین حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏علیه
5 ـ مستجاب شدن نفرین حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏علیه در مورد عمر
6 ـ ملاقات حوریان بهشتى ba حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏علیه
7 ـ نازل شدن جبرئیل بر حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏علیه پــس از رحلت پیامبر (ص)
8 ـ در آغوش کشیدن حسنین علیهم‏السلام توسط حضرت زهرا بعد از شهادت
9 ـ خاکسپارى حضرت زهرا و صحبتهاى زمین ba امیرالمؤمنین علیه‏السلام
پی نوشت ها

1 ـ آل‏ عمران/ 37.

2 ـ فرائدالسمطین؛ ج 2؛ ص 51 و 52؛ ش 382- تجلیات ولایت؛ ج 2؛ ص 319- فضائل خمسه؛ ج 3 ص 178- مناقب ابن شهرآشوب؛ ج 3؛ ص 339- جلاءالعیون شبر؛ ج 1؛ ص 136.

3 ـ اشاره اســت be آیه‏ى 37 سوره‏ى آل‏عمران ke زکریا موائد آسمانى ra در محراب مریم دید.

4 ـ محجه البیضاء؛ ج 4؛ ص 213- بحار؛ ج 43؛ ص 59؛ و ج 41؛ ص 30 ba اختصار.

5 ـ روض الفائق؛ ص 214.

6 ـ بحارالانوار؛ ج 43؛ ص 29.

7 ـ فاطمه زهرا (س) شادمانى دل پیامبر؛ ص 152.

 

زندگینامه حضرت زهرا

 

زندگینامه حضرت زهرا

 

فاطمه (علیها السلام) در نزد مسلمانان برترین و والامقام ترین بانوی جهان در تمام قرون و اعصار می‌باشد. ایــن عقیده بر گرفته از مضامین احادیث نبوی است. ایــن طایفه از احادیث؛ اگــر چــه از لحاظ لفظی دارای تفاوت هستند؛ امــا دارای مضمونی واحد می‌باشند. در یکی از ایــن گفتارها (که البته مورد اتفاق مسلمانان؛ اعم از شیعه و سنی است)؛ رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرمایند: “فاطمه سرور زنان جهانیان است”. اگــر چــه بنابر نص آیه شریفه قرآن؛ حضرت مریم برگزیده زنان جهانیان معرفی گردیده و در نزد مسلمانان دارای مقامی بلند و عفت و پاکدامنی مثال‌زدنی می‌باشد و از زنان برتر جهان معرفی گشته است؛ امــا او برگزیده‌ی زنان عصر خویش بوده است. ولــی علو مقام حضرت زهرا (علیها السلام) تنها محدود be عصر حیات آن بزرگوار نمی‌باشد و در تمامی اعصار جریان دارد. لذا اســت ke پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در کلامی دیگر صراحتاً فاطمه (علیها السلام) ra سرور زنان اولین و آخرین ذکر می‌نمایند. امــا نکته‌ای دیگر نــیــز در ایــن دو حدیث نبوی و احادیث مشابه دریافت می‌شود و آن اینست ke اگــر فاطمه (علیها السلام) برترین بانوی جهانیان اســت و در بین زنان از هــر جهت؛ کسی دارای مقامی والاتر از او نیست؛ پــس شناخت سراسر زندگانی و تمامی لحظات حیات او؛ از ارزش فوق العاده برخوردار می‌باشد. چرا ke آدمی ba دقت و تأمل در آن می‌تواند be عالیترین رتبه‌های روحانی نائل گردد. از ســوی دیگر ba مراجعه be قرآن کریم درمی‌یابیم ke آیات متعددی در بیان شأن و مقام حضرتش نازل گردیده اســت ke از آن جمله می‌توان be آیه‌ی تطهیر؛ آیه مباهله؛ آیات آغازین سوره دهر؛ سوره کوثر؛ آیه اعطای حق ذی القربی و… اشاره نمود ke خود تأکیدی بر مقام عمیق آن حضرت در نزد خداوند است. ایــن آیات ba تکیه بر توفیق الهی؛ در مقالات دیگر مورد بررسی قرار خواهد گرفت. ما در ایــن قسمت be طور مختصر و ba رعایت اختصار؛ be مطالعه شخصیت و زندگانی آن بزرگوار خواهیم پرداخت.

نام؛ القاب؛ کنیه‌ها

نام مبارک آن حضرت؛ فاطمه (علیها السلام) اســت و از بــرای ایشان القاب و صفات متعددی همچون زهرا؛ صدیقه؛ طاهره؛ مبارکه؛ بتول؛ راضیه؛ مرضیه؛ نــیــز ذکر شده است.

فاطمه؛ در لغت be معنی بریده شده و جدا شده می‌باشد و علت ایــن نامگذاری بر طبق احادیث نبوی؛ آنست که: پیروان فاطمه (علیها السلام) be سبب او از آتش دوزخ بریده؛ جدا شده و برکنارند.

زهرا be معنای درخشنده اســت و از امام ششم؛ امام صادق (علیه السلام) روایت شده اســت که: “چون دخت پیامبر در محرابش می‌ایستاد (مشغول عبادت می‌شد)؛ نورش بــرای اهل آسمان می‌درخشید؛ همانطور ke نور ستارگان بــرای اهل زمین می‌درخشد.”

صدّیقه be معنی کسی اســت ke be جز راستی چیزی از او صادر نمی شود. طاهره be معنای پاک و پاکیزه؛ مبارکه be معنای ba خیر و برکت؛ بتول be معنای بریده و دور از ناپاکی؛ راضیه be معنای راضی be قضا و قدر الهی و مرضیه یعنی مورد رضایت الهی.(1)

کنیه‌های فاطمه (علیها السلام) نــیــز عبارتند از ام الحسین؛ ام الحسن؛ ام الائمه؛ ام ابیها و…

ام ابیها be معنای مادر پدر می‌باشد و رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دخترش ra ba ایــن وصف می‌ستود؛ ایــن امر حکایت از آن دارد ke فاطمه (علیها السلام) بسان مادری بــرای رسول خدا بوده است. تاریخ نــیــز گواه خوبی بر ایــن معناست؛ چــه هنگامی ke فاطمه در خانه پدر حضور داشت و پــس از وفات خدیجه (سلام الله علیها) غمخوار پدر و مایه پشت گرمی و آرامش رسول خدا بود و در ایــن راه از هیچ اقدامی مضایقه نمی‌نمود؛ چــه در جنگها ke فاطمه بر جراحات پدر مرهم می‌گذاشت و چــه در تمامی مواقف دیگر حیات رسول خدا.

مادر و پدر

همانگونه ke می‌دانیم؛ نام پدر فاطمه (علیها السلام) محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) اســت ke او رسول گرامی اسلام؛ خاتم پیامبران الهی و برترین مخلوق خداوند می‌باشد. مادر حضرتش خدیجه دختر خویلد؛ از زنان بزرگ و شریف قریش بوده است. او نخستین بانویی اســت ke be اسلام گرویده اســت و پــس از پذیرش اسلام؛ تمامی ثروت و دارایی خود ra در خدمت be اسلام و مسلمانان مصرف نمود. خدیجه در دوران جاهلیت و دوران پیش از ظهور اسلام نــیــز be پاکدامنی مشهور بود؛ تا جایی ke از او be طاهره (پاکیزه) یاد می‌شد و او ra بزرگ زنان قریش می‌نامیدند.

ولادت

فاطمه (علیها السلام) در سال پنجم پــس از بعثت(2) و در روز 20 جمادی الثانی در مکه be دنیا آمد. چــون be دنیا پانهاد؛ be قدرت الهی لب be سخن گشود و گفت: “شهادت می‌دهم ke جز خدا؛ الهی نـیـسـت و پدرم رسول خدا و آقای پیامبران اســت و شوهرم سرور اوصیاء و فرزندانم (دو فرزندم) سرور نوادگان می‌باشند.” اکثر مفسران شیعی و عده‌ای از مفسران بزرگ اهل تسنن نظیر فخر رازی؛ آیه آغازین سوره کوثر ra be فاطمه (علیها السلام) تطبیق نموده‌اند و او ra خیر کثیر و باعث بقا و گسترش نسل و ذریه پیامبر اکرم ذکر نموده‌اند. شایان ذکر اســت ke آیه انتهایی ایــن سوره نــیــز قرینه خوبی براین مدعاست ke در آن خداوند be پیامبر خطاب می‌کند و می‌فرماید همانا دشمن تو ابتر و بدون نسل است.

مکارم اخلاق

سراسر زندگانی صدیقه طاهره (علیها السلام)؛ مملو از مکارم اخلاق و رفتارهای نمونه و انسانی است. ما در ایــن مجال جهت رعایت اختصار تنها be سه مورد اشاره می‌نماییم. امــا دوباره تأکید می‌کنیم ke ایــن موارد؛ تنها بخش کوچکی از مکارم اخلاقی آن حضرت است.

1-   از جابر بن عبدالله انصاری؛ صحابی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) منقول اســت که: مردی از اعراب مهاجر ke فردی فقیر مستمند بود؛ پــس از نماز عصر از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) طلب کمک و مساعدت نمود. حضرت فرمود ke من چیزی ندارم. ســپــس او ra be خانه فاطمه (سلام الله علیها) ke در کنار مسجد و در نزدیکی خانه رسول خدا قرار داشت؛ راهنمایی نمودند. آن شخص be همراه بلال (صحابی و مؤذن رسول خدا) be در خانه حضرت فاطمه (علیها السلام) آمد و بر اهل بیت رسول خدا سلام گــفــت و ســپــس عرض حال نمود. حضرت فاطمه (علیها السلام) ba وجود اینکه سه روز بود خود و پدر و همسرش در نهایت گرسنگی be سر می‌بردند؛ چــون از حال فقیر آگاه شد؛ گردن‌بندی ra ke فرزند حمزه؛ دختر عموی حضرت be ایشان هدیه داده بود و در نزد آن بزرگوار یادگاری ارزشمند محسوب می‌شد؛ از گردن باز نمود و be اعرابی فرمود: ایــن ra بگیر و بفروش؛ امید اســت ke خداوند بهتر از آن ra نصیب تو نماید. اعرابی گردن‌بند ra گرفت و be نزد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بازگشت و شرح حال ra گفت. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از شنیدن ماجرا؛ متأثر گشت و اشک از چشمان مبارکش فرو ریخت و be حال اعرابی دعا فرمود. عمار یاسر (از اصحاب پیامبر) برخاست و اجازه گرفت و در برابر اعطای غذا؛ لباس؛ مرکب و هزینه سفر be اعرابی؛ آن گردن‌بند ra از او خریداری نمود. پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) از اعرابی پرسید: آیا راضی شدی؟ او در مقابل؛ اظهار شرمندگی و تشکر نمود. عمار گردن‌بند ra در پارچه ای یمانی پیچیده و آنرا معطر نمود و be همراه غلامش be پیامبر هدیه داد. غلام be نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و جریان ra باز گفت. حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) غلام و گردن‌بند ra be فاطمه (علیها السلام) بخشید. غلام be خانه‌ی صدیقه اطهر آمد. زهرا (علیها السلام)؛ گردن‌بند ra گرفت و غلام ra در راه خدا آزاد نمود.

گویند غلام در ایــن هنگام تبسم نمود. هنگامی ke علت ra جویا شدند؛ گفت: چــه گردن‌بند ba برکتی بود؛ گرسنه‌ای ra سیر کــرد و برهنه‌ای ra پوشانید؛ پیاده‌ای ra صاحب مرکب و فقیری ra بی‌نیاز کــرد و غلامی ra آزاد نمود و سرانجام be نزد صاحب خویش بازگشت.

2-   رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در شب زفاف پیراهن نویی ra بــرای دختر خویش تهیه نمود. فاطمه (علیها السلام) پیراهن وصله‌داری نــیــز داشت. سائلی بر در خانه حاضر شــد و گفت: من از خاندان نبوت پیراهن کهنه می‌خواهم. حضرت زهرا (علیها السلام) خواست پیراهن وصله‌دار ra مطابق خواست سائل be او بدهد ke be یاد آیه شریفه “هرگز be نیکی دست نمی‌یابید مگر آنکه از آنچه دوست دارید انفاق نمایید”؛ افتاد. در ایــن هنگام فاطمه (علیها السلام) پیراهن نو ra در راه خدا انفاق نمود.

3-   امام حسن مجتبی در ضمن بیانی؛ عبادت فاطمه (علیها السلام)؛ توجه او be مردم و مقدم داشتن آنان بر خویشتن؛ در عالیترین ساعات راز و نیاز ba پروردگار ra ایــن گونه توصیف می‌نمایند: “مادرم فاطمه ra دیدم ke در شب جمعه‌ای در محراب عبادت خویش ایستاده بود و تا صبحگاهان؛ پیوسته be رکوع و سجود می‌پرداخت. و شنیدم ke بر مردان و زنان مؤمن دعا می‌کرد؛ آنان ra نام می‌برد و بسیار برایشان دعا می‌نمود امــا بــرای خویشتن هیچ دعایی نکرد. پــس be او گفتم: ای مادر؛ چرا بــرای خویش همانگونه ke بــرای غیر؛ دعا می‌نمودی؛ دعا نکردی؟ فاطمه (علیها السلام) گفت: پسرم ! اول همسایه و ســپــس خانه.”

ازدواج و فرزندان آن حضرت

صدیقه کبری خواستگاران فراوانی داشت. نقل اســت ke عده‌ای از نامداران صحابه از او خواستگاری کردند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) be آنها فرمود ke اختیار فاطمه در دست خداست. بنا بر آنچه ke انس بن مالک نقل نموده است؛ عده‌ای دیگر از میان نامداران مهاجرین؛ بــرای خواستگاری فاطمه (علیها السلام) be نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتند و گـفـتـنـد حاضریم بــرای ایــن وصلت؛ مهر سنگینی ra تقبل نماییم. رسول خدا همچنان مسأله ra be نظر خداوند موکول می‌نمود تا سرانجام جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شــد و گفت: “ای محمد! خدا بر تو سلام می‌رساند و می‌فرماید فاطمه ra be عقد علی درآور؛ خداوند علی ra بــرای فاطمه و فاطمه ra بــرای علی پسندیده است.” امام علی (علیه السلام) نــیــز از خواستگاران فاطمه (علیها السلام) بود و حضرت رسول بنا بر آنچه ke ذکر گردید؛ be امر الهی ba ایــن وصلت موافقت نمود. در روایات متعددی نقل گشته اســت ke پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اگــر علی نبود؛ فاطمه همتایی نداشت. بدین ترتیب بود ke مقدمات زفاف فراهم شد. حضرت فاطمه (علیها السلام) ba مهری اندک (بر خلاف رسوم جاهلی ke مهر بزرگان بسیار بود) be خانه امام علی (علیه السلام) قدم گذارد.(3) ثمره ایــن ازدواج مبارک؛ 5 فرزند be نامهای حسن؛ حسین؛ زینب؛ ام کلثوم و محسن (که در جریان وقایع پــس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سقط شد)؛ بود. امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) از امامان 12 گانه می‌باشند ke در دامان چنین مادری تربیت یافته‌اند و 9 امام دیگر (به غیر از امام علی (علیه السلام) و امام حسن (علیه السلام)) از ذریه امام حسین (علیه السلام) می‌باشند و بدین ترتیب و از طریق فاطمه (علیها السلام) be رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) منتسب می‌گردند و از ذریه ایشان be شمار می‌روند.(4) و be خاطر منسوب بودن ائمه طاهرین (به غیر از امیر مؤمنان (علیه السلام)) be آن حضرت؛ فاطمه (علیها السلام) ra “ام الائمه” (مادر امامان) گویند.

زینب (سلام الله علیها) ke بزرگترین دختر فاطمه (علیها السلام) be شمار می‌آید؛ بانویی عابد و پاکدامن و عالم بود. او پــس از واقعه عاشورا؛ و در امتداد حرکت امام حسین (علیه السلام)؛ آن چنان قیام حسینی ra نیکو تبیین نمود؛ ke پایه‌های حکومت فاسق اموی be لرزه افتاد و صدای اعتراض مردم نسبت be ظلم و جور یزید بارها و بارها بلند شد. تا جایی ke حرکتهای گسترده‌ای بر ضد ظلم و ستم او سازمان گرفت. آنچه از جای جای تاریخ درباره عبادت زینب کبری (علیها السلام) بدست می‌آید؛ آنست ke حــتـی در سخت‌ترین شرایط و طاقت‌فرساترین لحظات نــیــز راز و نیاز خویش ba پروردگار خود ra ترک ننمود و ایــن عبادت و راز و نیاز او نــیــز ریشه در شناخت و معرفت او نسبت be ذات مقدس ربوبی داشت.

ام کلثوم نــیــز ke در دامان چنین مادری پرورش یافته بود؛ بانویی جلیل القدر و خردمند و سخنور بود ke او نــیــز پــس از عاشورا be همراه زینب (سلام الله علیها) حضور داشت و نقشی عمده در آگاهی دادن be مردم ایفا نمود.

فاطمه (علیها السلام) در خانه

فاطمه (علیها السلام) ba آن هــمــه فضیلت؛ همسری نیکو بــرای امیر مؤمنان بود. تا جایی ke روایت شده هنگامی ke علی (علیه السلام) be فاطمه (علیها السلام) می‌نگریست؛ غم و اندوهش زدوده می‌شد. فاطمه (علیها السلام) هیچگاه حــتـی اموری ra ke می‌پنداشت امام علی (علیه السلام) قادر be تدارک آنها نیست؛ از او طلب نمی نمود. اگــر بخواهیم هــر چــه بهتر رابطه زناشویی آن دو نور آسمان فضیلت ra بررسی نماییم؛ نیکوست از امام علی (علیه السلام) بشنویم؛ چــه آن هنگام ke در ذیل خطبه‌ای be فاطمه (علیها السلام) ba عــنــوان بهترین بانوی جهانیان مباهات می‌نماید و او ra از افتخارات خویش بر می‌شمرد و ya آن هنگام ke می‌فرماید: “بخدا سوگند ke او ra be خشم در نیاوردم و تا هنگامی ke زنده بود؛ او ra وادار be کاری ke خوشش نیاید ننمودم؛ او نــیــز مرا be خشم نیاورد و نافرمانی هم ننمود.”

مقام حضرت زهرا (علیها السلام) و جایگاه علمی ایشان

فاطمه زهرا (علیها السلام) در نزد شیعیان اگــر چــه امام نیست؛ امــا مقام و منزلت او در نزد خداوند و در بین مسلمانان be خصوص شیعیان؛ نه تنها کمتر از سایر ائمه نیست؛ بـلـکـه آن حضرت همتای امیر المؤمنین و دارای منزلتی عظیم‌تر از سایر ائمه طاهرین (علیهم السلام) می‌باشد.

اگر بخواهیم مقام علمی فاطمه (علیها السلام) ra درک کنیم و be گوشه‌ای از آن پی ببریم؛ شایسته اســت be گفتار او در خطبه فدکیه بنگریم؛ چــه آنجا ke استوارترین جملات ra در توحید ذات اقدس ربوبی بر زبان جاری می‌کند؛ ya آن هنگام ke معرفت و بینش خود ra نسبت be رسول اکرم آشکار می‌سازد و ya در مجالی ke در آن خطبه؛ امامت ra شرح مختصری می‌دهد. جای جای ایــن خطبه و احتجاجات ایــن بانوی بزرگوار be قرآن کریم و بیان علت تشریع احکام؛ خود سندی محکم بر اقیانوس بی‌کران علم اوست ke متصل be مجرای وحی اســت (قسمتی از ایــن خطبه در فراز آخر مقاله خواهد آمد). از دیگر شواهدی ke be آن وسیله می‌توان گوشه‌ای از علو مقام فاطمه (علیها السلام) ra درک نمود؛ مراجعه زنان و ya حــتـی مردان مدینه در مسائل دینی و اعتقادی be آن بزرگوار می‌باشد ke در فرازهای گوناگون تاریخ نقل شده است. همچنین استدلالهای عمیق فقهی فاطمه (علیها السلام) در جریان فدک (که مقداری از آن در ادامه ذکر خواهد گردید)؛ be روشنی بر احاطه فاطمه (علیها السلام) بر سراسر قرآن کریم و شرایع اسلامی دلالت می‌نماید.

مقام عصمت

در بیان عصمت فاطمه (علیها السلام) و مصونیت او نه تنها از گناه و لغزش بـلـکـه از سهو و خطا؛ استدلال be آیه تطهیر ما ra بی‌نیاز می‌کند. ما در ایــن قسمت جهت جلوگیری از طولانی شدن بحث؛ تنها اشاره می‌نماییم ke عصمت فاطمه (علیها السلام) از لحاظ کیفیت و ادله اثبات همانند عصمت سایر ائمه و پیامبر اســت ke در قسمت مربوطه در سایت بحث خواهد شد.

بیان عظمت فاطمه از زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ بارها و بارها فاطمه (علیها السلام) ra ستود و از او تجلیل نمود. در مواقع بسیاری می‌فرمود: “پدرش be فدایش باد” و گاه خم می‌شد و دست او ra می‌بوسید. be هنگام سفر از آخرین کسی ke خداحافظی می‌نمود؛ فاطمه (علیها السلام) بود و be هنگام بازگشت be اولین محلی ke وارد می‌شد؛ خانه او بود.

عامه محدثین و مسلمانان از هــر مذهب و ba هــر عقیده‌ای؛ ایــن کلام ra نقل نموده‌اند ke حضرت رسول می‌فرمود: “فاطمه پاره تن من اســت هــر کس او ra بیازارد مرا آزرده است.” از طرفی دیگر؛ قرآن کریم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ra از هــر سخنی ke منشأ آن هوای نفسانی باشد؛ بدور دانسته و صراحتاً بیان می‌دارد ke هــر چــه پیامبر می‌فرماید؛ سخن وحی است. پــس می‌توان دریافت ke ایــن هــمــه تجلیل و ستایش از فاطمه (علیها السلام)؛ علتی ماورای روابط عاطفی مابین پدر و فرزند دارد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نــیــز خود be ایــن مطلب اشاره می‌فرمود. گاه در جواب خرده‌گیران؛ لب be سخن می‌گشود ke خداوند مرا be ایــن کار امر نموده و ya می‌فرمود: “من بوی بهشت ra از او استشمام می‌کنم.”

اما اگــر از زوایای دیگر be بحث بنگریم و حدیث نبوی ra در کنار آیات شریفه قرآن کریم قرار دهیم؛ مشاهده می‌نماییم قرآن کریم عقوبت کسانی ke رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ra اذیت نمایند؛ عذابی دردناک ذکر می‌کند. و ya می‌فرماید کسانی ke خدا و رسول ra اذیت نمایند؛ خدا آنان ra در دنیا از رحمت خویش دور می‌دارد و بــرای آنان عذابی خوار کننده آماده می‌نماید. پــس be نیکی مشخص می‌شود ke رضا و خشنودی فاطمه (علیها السلام)؛ رضا و خشنودی خداوند اســت و غضب او نــیــز باعث غضب خداست. be بیانی دقیق‌تر؛ او مظهر رضا و غضب الهی است. چرا ke نمی‌توان فرض نمود؛ شخصی عملی ra انــجـام دهد و بدان وسیله فاطمه (علیها السلام) ra بیازارد و موجب آزردگی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گردد و بدین سبب مستوجب عقوبت الهی شود؛ امــا خداوند از آن شخص راضی و be عمل او خشنود باشد و در عین رضایت؛ او ra مورد عقوبتی سنگین قرار دهد.

نکته‌ای دیگر ke از قرار دادن ایــن حدیث در کنار آیات قرآن کریم بدست می‌آید؛ آنست ke رضای فاطمه (علیها السلام)؛ تنها در مسیر حق بدست می‌آید و غضب او فــقــط در انحراف از حق و عدول از اوامر الهی حاصل می‌شود و در ایــن امر حــتـی ذره‌ای تمایلات نفسانی و ya انگیزه‌های احساسی مؤثر نیست. چرا ke از مقام عدل الهی؛ بدور اســت شخصی ra be خاطر غضب دیگری ke برخواسته از تمایل نفسانی و ya عوامل احساسی مؤثر بر اراده اوست؛ عقوبت نماید.

فاطمه (علیها السلام) پــس از پیامبر

با وفات پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ فاطمه (علیها السلام) غرق در سوگ و ماتم شد. از یک طرف نه تنها پدر او بـلـکـه آخرین فرستاده خداوند و ممتازترین مخلوق او؛ از میان بندگان be ســوی خداوند؛ بار سفر بسته بود. هم او ke در وجود خویش برترین مکارم اخلاقی ra جمع نموده و ba وصف صاحب خلق عظیم؛ توسط خداوند ستوده شده بود. هم او ke ba وفاتش باب وحی تشریعی بسته شد؛ از طرفی دیگر حق وصی او غصب گشته بود. و بدین ترتیب دین از مجرای صحیح خود؛ در حال انحراف بود. فاطمه (علیها السلام) هیچگاه غم و اندوه خویش ra در ایــن زمینه کتمان نمی‌نمود. گاه بر مزار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حاضر می‌شد و be سوگواری می‌پرداخت و گاه تربت شهیدان احد و مزار حمزه عموی پیامبر ra برمی‌گزید و درد دل خویش ra در آنجا بازگو می‌نمود. حــتـی آن هنگام ke زنان مدینه علت غم و اندوه او ra جویا شدند؛ در جواب آنان صراحتاً اعلام نمود ke محزون فقدان رسول خدا و مغموم غصب حق وصی اوست.

هنوز چیزی از وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نگذشته بود ke سفارش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ابلاغ فرمان الهی توسط ایشان در روز غدیر؛ مبنی بر نصب امام علی (علیه السلام) be عــنــوان حاکم و ولــی مسلمین پــس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ توسط عده ای نادیده گرفته شــد و آنان در محلی be نام سقیفه جمع گشتند و از میان خود فردی ra be عــنــوان حاکم برگزیدند و شروع be جمع‌آوری بیعت از سایرین بــرای او نمودند. be همین منظور بود ke عده‌ای از مسلمانان be نشانه اعتراض be غصب حکومت و نادیده گرفتن فرمان الهی در نصب امام علی (علیه السلام) be عــنــوان ولــی و حاکم اسلامی پــس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در خانه فاطمه (علیها السلام) جمع گشتند. هنگامی ke ابوبکر – منتخب سقیفه – ke تنها توسط حاضرین در سقیفه انتخاب شده بود؛ از اجتماع آنان و عدم بیعت ba وی مطلع شد؛ عمر ra روانه خانه فاطمه (علیها السلام) نمود تا امام علی (علیه السلام) و سایرین ra be زور بــرای بیعت در مسجد حاضر نماید. عمر نــیــز ba عده‌ای be همراه پاره آتش؛ روانه خانه فاطمه (علیها السلام) شد. هنگامی ke بر در خانه حاضر شد؛ فاطمه (علیها السلام) be پشت در آمد و علت حضور آنان ra جویا شد. عمر علت ra حاضر نمودن امام علی (علیه السلام) و دیگران در مسجد بــرای بیعت ba ابوبکر عــنــوان نمود. فاطمه (علیها السلام) آنان ra از ایــن امر منع نمود و آنان ra مورد توبیخ قرار داد. در نتیجه عده‌ای از همراهیان او متفرق گشتند. امــا در ایــن هنگام او ke از عدم خروج معترضین آگاهی یافت؛ تهدید نمود در صورتی ke امام علی (علیه السلام) و سایرین بــرای بیعت از خانه خارج نشوند؛ خانه ra ba اهلش be آتش خواهد کشید. و ایــن در حالی بود ke می‌دانست حضرت فاطمه (علیها السلام) در خانه حضور دارد. در ایــن موقع عده‌ای از معترضین از خانه خارج شدند ke مورد برخورد شدید عمر قرار گرفتند و شمشیر برخی از آنان نــیــز توسط او شکسته شد. امــا همچنان امیر مومنان؛ فاطمه و کودکان آنان در خانه حضور داشتند. بدین ترتیب عمر دستور داد تا هیزم حاضر کـنـنـد و be وسیله هیزمهای گردآوری شده و پاره آتشی ke ba خود همراه داشت؛ درب خانه ra be آتش کشیدند و be زور وارد خانه شدند و be همراه عده‌ای از همراهانش خانه ra مورد تفتیش قرار داده و امام علی ra be زور و ba اکراه be سمت مسجد کشان کشان بردند. در حین ایــن عمل؛ فاطمه (علیها السلام) بسیار صدمه دید و لطمات فراوانی ra تحمل نمود امــا باز از پا ننشست و بنا بر احساس وظیفه و تکلیف الهی خویش در دفاع از ولــی زمان و امام خود be مسجد آمد. عمر و ابوبکر و همراهان آنان ra در مسجد رسول خدا مورد خطاب قرار داد و آنان ra از غضب الهی و نزول عذاب بر حذر داشت. امــا آنان اعمال خویش ra ادامه دادند.

فاطمه (علیها السلام) و فدک

از دیگر ستمهایی ke پــس از ارتحال پیامبر در حق فاطمه (علیها السلام) روا داشته شد؛ مسأله فدک بود. فدک قریه‌ای اســت ke تا مدینه حدود 165 کیلومتر فاصله دارد و دارای چشمه جوشان و نخلهای فراوان خرماست و خطه‌ای حاصلخیز می‌باشد. ایــن قریه متعلق be یهودیان بود و آن ra بدون هیچ جنگی be پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بخشیدند؛ لذا مشمول اصطلاح انفال می‌گردد و بر طبق صریح قرآن؛ تنها اختصاص be خداوند و پیامبر اسلام دارد. پــس از ایــن جریان و ba نزول آیه «و ات ذا القربی حقه»؛ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر طبق دستور الهی آن ra be فاطمه (علیها السلام) بخشید. فاطمه (علیها السلام) و امیر مومنان (علیه السلام) در فدک عاملانی داشتند ke در آبادانی آن می‌کوشیدند و پــس از برداشت محصول؛ درآمد آن ra بــرای فاطمه (علیها السلام) می‌فرستادند. فاطمه (علیها السلام) نــیــز ابتدا حقوق عاملان خویش ra می‌پرداخت و ســپــس مابقی ra در میان فقرا تقسیم می‌نمود؛ و ایــن در حالی بود ke وضع معیشت آن حضرت و امام علی (علیه السلام) در ساده‌ترین وضع be سر می‌برد. گاه آنان قوت روز خویش ra هم در راه خدا انفاق می‌نمودند و در نتیجه گرسنه سر be بالین می‌نهادند. امــا در عین حال فقرا ra بر خویش مقدم می‌داشتند و در ایــن عمل خویش؛ تنها خدا ra منظور نظر قرار می‌دادند. (چنانچه در آیات آغازین سوره دهر آمده است). پــس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ ابابکر ba منتسب نمودن حدیثی be پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ba ایــن مضمون ke ما انبیا از خویش ارثی باقی نمی‌گذاریم؛ ادعا نمود آنچه از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) باقی مانده؛ متعلق be تمامی مسلمین است.

فاطمه در مقام دفاع از حق مسلم خویش دو گونه عمل نمود. ابتدا افرادی ra be عــنــوان شاهد معرفی نمود ke گواهی دهند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در زمان حیات خویش فدک ra be او بخشیده اســت و در نتیجه فدک چیزی نبوده ke be صورت ارث be او رسیده باشد. در مرحله بعد حضرت خطبه‌ای ra در مسجد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ایراد نمود ke همانگونه ke قبلاً نــیــز ذکر شد؛ حاوی مطالب عمیق در توحید و رسالت و امامت است. در ایــن خطبه ke در نهایت فصاحت و بلاغت ایراد گردیده است؛ بطلان ادعای ابابکر ra ثابت نمود. فاطمه be ابوبکر خطاب نمود ke چگونه خلاف کتاب خدا سخن می‌گویی؟! ســپــس حضرت be شواهدی از آیات قرآن اشاره نمود ke در آنها سلیمان؛ وارث داود ذکر گردیده و ya زکریا از خداوند تقاضای فرزندی ra می‌نماید ke وارث او و وارث آل یعقوب باشد. از استدلال فاطمه (علیها السلام) be نیکی اثبات می‌گردد بر فرض ke فدک در زمان حیات پیامبر be فاطمه (علیها السلام) بخشیده نشده باشد؛ پــس از پیامبر be او be ارث می‌رسد و در ایــن صورت باز هم مالک آن فاطمه اســت و ادعای اینکه پیامبران از خویش ارث باقی نمی‌گذارند؛ ادعایی اســت خلاف حقیقت؛ و نسبت دادن ایــن کلام be پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) امری اســت دروغ؛ چرا ke محال اســت آن حضرت بر خلاف کلام الهی سخن بگوید و خداوند نــیــز بارها در قرآن کریم ایــن امر ra تایید نموده و بر آن تاکید کرده است. امــا ba تمام ایــن وجود؛ همچنان غصب فدک ادامه یافت و be مالک حقیقی‌اش بازگردانده نشد.

باید توجه داشت صحت ادعای فاطمه (علیها السلام) چنان واضح و روشن بود و استدلالهای او آنچنان متین و استوار بیان گردید ke دیگر بــرای کسی جای شک باقی نمی‌ماند و بسیاری از منکرین در درون خود be وضوح آن ra پذیرفته بودند. دلیل ایــن معنا؛ آنست ke عمر خلیفه دوم هنگامی ke فتوحات اسلامی گسترش یافت و نیاز دستگاه خلافت be در آمد حاصل از آن بر طرف گردید؛ فدک ra be امیر مؤمنان (علیه السلام) و اولاد فاطمه (علیها السلام) باز گرداند. امــا بار دیگر در زمان عثمان فدک غصب گردید.

بیماری فاطمه (علیها السلام) و عیادت از او

سرانجام فاطمه بر اثر شدت ضربات و لطماتی ke be او بر اثر هجوم be خانه‌اش و وقایع پــس از آن وارد گشته بود؛ بیمار گشت و در بستر بیماری افتاد. گاه be زحمت از بستر برمی‌خاست و کارهای خانه ra انــجـام می‌داد و گاه be سختی و ba همراهی اطفال کوچکش؛ خود ra کنار تربت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌رساند و ya کنار مزار حمزه عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و دیگر شهدای احد حاضر می‌گشت و غم و اندوه خود ra بازگو می‌نمود.

در همین ایام بود ke روزی زنان مهاجر و انصار ke از بیماری او آگاهی یافته بودند؛ جهت عیادت be دیدارش آمدند. فاطمه (علیها السلام) در ایــن دیدار بار دیگر اعتراض و نارضایتی خویش ra از اقدام گروهی ke خلافت ra be ناحق از آن خویش نموده بودند؛ اعلام نمود و از آنان و عده‌ای ke در مقابل آن سکوت نموده بودند؛ be علت عدم انــجـام وظیفه الهی و نادیده گرفتن فرمان نبوی درباره وصایت امام علی (علیه السلام) انتقاد کــرد و نسبت be عواقب ایــن اقدام و خروج اسلام از مجرای صحیح خود be آنان هشدار داد. همچنین برکاتی ra ke در اثر عمل be تکلیف الهی و اطاعت از جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از جانب خداوند بر آنان نائل خواهد شد؛ خاطر نشان نمود.

در چنین روزهایی بود ke ابابکر و عمر be عیادت حضرت آمدند. هــر چند در ابتدا فاطمه (علیها السلام) از آنان رویگردان بود و be آنان اذن عیادت نمی‌داد؛ امــا سرانجام آنان بر بستر فاطمه (علیها السلام) حاضر گشتند. فاطمه (علیها السلام) در ایــن هنگام؛ ایــن کلام پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ra ke فرموده بود: “هر کس فاطمه ra be غصب در آورد من ra آزرده و هــر ke او ra راضی نماید مرا راضی نموده”؛ be آنان یادآوری نمود. ابابکر و عمر نــیــز صدق ایــن کلام و انتساب آن be پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ra تأیید نمودند. سرانجام فاطمه (علیها السلام)؛ خدا و ملائکه ra شاهد گرفت فرمود: “شما من ra be غضب آوردید و هرگز من ra راضی ننمودید؛ در نزد پیامبر؛ شکایت شما دو نفر ra خواهم نمود.”

وصیت

در ایام بیماری؛ فاطمه (علیها السلام) روزی امام علی (علیه السلام) ra فراخواند و آن حضرت ra وصی خویش قرار داد و be آن حضرت وصیت نمود ke پــس از وفاتش؛ فاطمه (علیها السلام) ra شبانه غسل دهد و شبانه کفن نماید و شبانه دفن کــنــد و احدی از کسانی ke در حق او ستم روا داشته‌اند؛ در مراسم تدفین و نماز خواندن بر جنازه او حاضر نباشند.

شهادت

سرانجام روز سوم جمادی الثانی سال یازدهم هجری فرا رسید. فاطمه (علیها السلام) آب طلب نموده و بوسیله آن بدن مطهر خویش ra شستشو داد و غسل نمود. ســپــس جامه‌ای نو پوشید و در بستر خوابید و پارچه‌ای سفید be روی خود کشید؛ چیزی نگذشت ke دخت پیامبر؛ بر اثر حوادث ناشی از هجوم be خانه ایشان؛ دنیا ra ترک نموده و be شهادت رسید؛ در حالیکه از عمر مبارکش بنا بر مشهور؛ 18 سال بیشتر نمی‌گذشت و بنا بر مشهور تنها 95 روز پــس از رسول خدا در ایــن دنیا زندگی نمود.

فاطمه (علیها السلام) در حالی از ایــن دنیا سفر نمود ke بنا بر گفته معتبرترین کتب در نزد اهل تسنن و همچنین برترین کتب شیعیان؛ از ابابکر و عمر خشمگین بود و در اواخر عمر هرگز ba آنان سخن نگفت؛ و طبیعی اســت ke دیگر حــتـی تأسف ابی‌بکر در هنگام مرگ از تعرض be خانه فاطمه (علیها السلام) سودی نخواهد بخشید.

تغسیل و تدفین

مردم مدینه پــس از آگاهی از شهادت فاطمه (علیها السلام)؛ در اطراف خانه آن بزرگوار جمع گشتند و منتظر تشییع و تدفین فاطمه (علیها السلام) بودند؛ امــا اعلام شــد ke تدفین فاطمه (علیها السلام) be تأخیر افتاده است. لذا مردم پراکنده شدند. هنگامی ke شب فرا رسید و چشمان مردم be خواب رفت؛ امام علی (علیه السلام) بنا بر وصیت فاطمه (علیها السلام) و بدور از حضور افراد؛ be غسل بدن مطهر و رنج دیده همسر خویش پرداخت و ســپــس او ra کفن نمود. هنگامی ke از غسل دادن او فارغ شد؛ be امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) (در حالی ke در زمان شهادت مادر هــر دو کودک بودند.) امر فرمود: تا عده‌ای از صحابه راستین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ra ke البته مورد رضایت فاطمه (علیها السلام) بودند؛ خبر نـمـایـنـد تا در مراسم تدفین آن بزرگوار شرکت کنند. (و اینان از 7 نفر تجاوز نمی‌کرده‌اند). پــس از حضور آنان؛ امیر مؤمنان بر فاطمه (علیها السلام) نماز گزارد و ســپــس در میان حزن و اندوه کودکان خردسالش ke مخفیانه در فراق مادر جوان خویش گریه می‌نمودند؛ be تدفین فاطمه (علیها السلام) پرداخت. هنگامی ke تدفین فاطمه (علیها السلام) be پایان رسید؛ رو be سمت مزار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نمود و گفت:

“سلام بر تو ای رسول خدا؛ از جانب من و از دخترت؛ آن دختری ke بر تو و در کنار تو آرمیده اســت و در زمانی اندک be تو ملحق شده. ای رسول خدا؛ صبر و شکیبایی‌ام از فراق حبیبه‌ات کم شده؛ خودداریم در فراق او از بین رفت… ما از خداییم و بسوی او باز می‌گردیم… be زودی دخترت؛ تو ra خبر دهد ke چــه سان امتت فراهم گردیدند و بر او ستم ورزیدند. سرگذشت ra از او بپرس و گزارش ra از او بخواه ke دیری نگذشته و یاد تو فراموش نگشته…”

امروزه پــس از گذشت سالیان متمادی همچنان مزار سرور بانوان جهان مخفی اســت و کسی از محل آن آگاه نیست. مسلمانان و بخصوص شیعیان در انتظار ظهور امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بزرگترین منجی الهی و یازدهمین فرزند از نسل فاطمه (علیها السلام) در میان ائمه می‌باشند تا او مزار مخفی شده مادر خویش ra بر جهانیان آشکار سازد و be ظلم و بی عدالتی در سراسر گیتی؛ پایان دهد.

سخنان فاطمه

از فاطمه (علیها السلام) سخنان فراوانی بر جای مانده؛ ke پاره‌ای از آنان مستقیماً از او نقل شده اســت و be نیکی می‌توان گوشه‌ای از علو مقام و ژرفای علم و معرفت او ra در ایــن کلمات دریافت و پاره‌ای دیگر نــیــز بواسطه او؛ از وجود پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت گشته اســت ke be نوبه خود بیانگر ارتباط نزدیک او ba رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و عمق درک و فهم فاطمه (علیها السلام) می‌باشد. در ایــن مجال؛ جهت رعایت اختصار تنها be دو مورد از کلماتی ke مستقیماً از فاطمه (علیها السلام) نقل شده اشاره می‌نماییم:

1-      قال مولاتنا فاطمه الزهرا (علیها السلام): “من اصعد الی الله خالص عبادته؛ اهبط الله عزوجل الیه افضل مصلحته”

فاطمه زهرا (سلام الله علیها) فرمود: “هر کس عبادت خالص خود ra be ســوی پروردگار بالا بفرستد؛ خداوند برترین مصلحت خود ra be ســوی او می‌فرستد.”

2-   قال مولاتنا فاطمه الزهرا (علیها السلام) فی قسم من خطبه الفدکیه: “فجعل الله الایمان تطهیراً لکم من الشرک؛ و الصلوه تنزیها لکم عن الکبر؛ و الزکاه تزکیه للنفس و نماًء فی الرزق؛ و الصیام تثبیتاً للإ خلاص؛ و الحج تشییداً للدین؛ و العدل تنسیقاً للقلوب؛ و طاعتنا نظاماً للمله؛ و امــا متنا اماناً من الفرقه؛ و الجهاد عزا للإسلام؛ و الصبر معونه علی استیجاب الأجر؛ و الأمر بالمعروف مصلحه للعامه؛ و بر الوالدین وقایه من السخط؛ وصله الأرحام منماه للعدد؛ و القصاص حصناً للدماء؛ و الوفاء بالندر تعریضاً للمغفره؛ و توفیه المکائیل و الموازین تغییراً للبخس؛ و النهی عن شرب الخمر تنزیهاً عن الرجس؛ و اجتناب القذف حجاباً عن اللعنه؛ و ترک السرقه ایجاباً للعفه؛ و حرم الله الشرک اخلاصاً له بالربوبیه؛ فاتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون و اطیعو الله فیما امرکم be و نهاکم عنه فانه” انما یخشی الله من عباده العلماء.”

فاطمه زهرا (علیها السلام) در قسمتی از خطبه فدکیه می‌فرمایند: “پس خداوند ایمان ra موجب پاکی شما از شرک؛ نماز ra موجب تنزیه و پاکی شما از (آلودگی) تکبر؛ زکات ra باعث تزکیه و طهارت روح و روان و رشد و فزونی در روزی؛ روزه ra موجب پایداری اخلاص؛ حج ra باعث استواری دین؛ دادگری و عدل ra موجب انسجام و تقویت دلها؛ اطاعت و پیروی از ما ra باعث نظم و آسایش ملت؛ رهبری و پیشوایی ما ra موجب امان از جدایی و تفرقه؛ جهاد ra موجب عزت و شکوه اسلام؛ صبر و پایداری ra کمکی بر استحقاق و شایستگی پاداش؛ امر be معروف ra be مصلحت عامه مردم؛ نیکی be پدر و مادر ra سپری از خشم پروردگار؛ پیوند و پیوستگی ba ارحام و خویشاوندان ra موجب کثرت جمعیت؛ قصاص ra موجب جلوگیری از خونریزیها؛ وفا be نذر ra موجب قرار گرفتن در معرض آمرزش؛ پرهیز از کم فروشی ra موجب عدم زیان و ورشکستگی؛ نهی از آشامیدن شراب ra be خاطر پاک بودن از پلیدی؛ دوری جستن از قذف (تهمت ناروای جنسی) ra انگیزه‌ای بــرای جلوگیری از لعن و نفرین؛ پرهیز از دزدی ra موجب حفظ عفت و پاکدامنی قرار داد و خداوند شرک ورزیدن نسبت be خود ra از آن جهت حرام فرمود ke بندگان در بندگی خود نسبت be ربوبیت او اخلاص پیشه کنند؛ پــس “از خداوند بدان گونه ke شایسته اســت پرهیز داشته باشید و تقوا پیشه کنید و جز درحال مسلمانی از دنیا نروید.” و خدا ra در آنچه ke شما ra بدان امر می‌کند و آنچه ke نهی می‌کند فرمان برداری کنید. زیــرا “تنها بندگان دانا از خداوند خوف و ترس دارند.”

 

احادیث حضرت زهرا

 

احادیث حضرت زهرا

 

1 قالَتْ فاطِمَهُ الزَّهْراء سلام اللّه علیها: نَحْنُ وَسیلَتُهُ فى خَلْقِهِ؛ وَ نَحْنُ خاصَّتُهُ وَ مَحَلُّ قُدْسِهِ؛ وَ نَحْنُ حُجَّتُهُ فى غَیْبِهِ؛ وَ نَحْنُ وَرَثَهُ اءنْبیائِهِ.(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: ج 16؛ ص 211.)

ما اهل بیت پیامبر وسیله ارتباط خداوند ba خلق او هستیم ؛ ما برگزیدگان پاک و مقدّس پروردگار مى باشیم ؛ ما حجّت و راهنما خواهیم بود؛ و ما وارثان پیامبران الهى هستیم .

2 قالَتْ علیها السلام : وَ هُوَ الا مامُ الرَبّانى ؛ وَ الْهَیْکَلُ النُّورانى ؛ قُطْبُ الا قْطابِ؛ وَسُلالَهُ الاْ طْیابِ؛ النّاطِقُ بِالصَّوابِ؛ نُقْطَهُ دائِرَهِ الا مامَهِ.(ریاحین الشّریعه : ج 1؛ ص 93.)

در تعریف امام علىّ علیه السلام فرمود : او پیشوائى الهى و ربّانى اســت ؛ تجسّم نور و روشنائى اســت ؛ مرکز توجّه تمامى موجودات و عارفان اســت ؛ فرزندى پاک از خانواده پاکان مى باشد؛ گوینده‌اى حقّگو و هدایتگر اســت ؛ او مرکز و محور امامت و رهبریّت است.

3 قالَتْ علیها السلام : ابَوا هِذِهِ الاْ مَّهِ مُحَمَّدٌ وَ عَلىُّ؛ یُقْیمانِ اءَودَّهُمْ؛ وَ یُنْقِذانِ مِنَ الْعَذابِ الدّائِمِ إ نْ اطاعُوهُما؛ وَ یُبیحانِهِمُ النَّعیمَ الدّائم إنْ واقَفُوهُما.(بحارالا نوار: ج 23؛ ص 259؛ ح 8.)

حضرت محمّد صلّى اللّه علیه و آله و علىّ علیه السلام ؛ والِدَین ایــن امّت هستند؛ چـنـانـچه از آن دو پیروى کـنـنـد آن ها ra از انحرافات دنیوى و عذاب همیشگى آخرت نجات مى دهند؛ و از نعمت هاى متنوّع و وافر بهشتى بهره مندشان مى سازند.

4 قالَتْ علیها السلام : مَنْ اصْعَدَ إ لىَ اللّهِ خالِصَ عِبادَتِهِ؛ اهْبَطَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ افْضَلَ مَصْلَحَتِهِ.(بحار: ج 67؛ ص 249؛ ح 25)

هر کس عبادات و کارهاى خود ra خالصانه براى خدا انــجـام دهد؛ خداوند بهترین مصلحت ها و برکات خود ra براى او تقدیر مى نماید.

5 قالَتْ علیها السلام : إنَّ السَّعیدَ کُلَّ السَّعیدِ؛ حَقَّ السَّعیدِ مَنْ احَبَّ عَلیّا فى حَیاتِهِ وَ بَعْدَ مَوْتِهِ.(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید: ج 2؛ ص 449 )

همانا حقیقت و واقعیّت تمام سعادت ها و رستگارى ها در دوستى علىّ علیه السلام در زمان حیات و پــس از رحلتش خواهدبود.

6 قالَتْ علیها السلام : إلهى وَ سَیِّدى ؛ اءسْئَلُکَ بِالَّذینَ اصْطَفَیْتَهُمْ؛ وَ بِبُکاءِ وَلَدَیَّ فى مُفارِقَتى اَنْ تَغْفِرَ لِعُصاهِ شیعَتى ؛ وَشیعَهِ ذُرّیتَى .(کوکب الدّرىّ: ج 1؛ ص 254.)

خداوندا؛ be حقّ اولیاء و مقرّبانى ke آنها ra برگزیده‌اى ؛ و be گریه فرزندانم پــس از مرگ و جدائى من ba ایشان ؛ از تو مى خواهم گناه خطاکاران شیعیان و پیروان ما ra ببخشى .

7 قالَتْ علیها السلام : شیعَتُنا مِنْ خِیارِ اءهْلِ الْجَنَّهِ وَکُلُّ مُحِبّینا وَ مَوالى اَوْلیائِنا وَ مُعادى اعْدائِنا وَ الْمُسْلِمُ بِقَلْبِهِ وَ لِسانِهِ لَنا.(بحارالا نوار: ج 68؛ ص 155؛ س 20؛ ضمن ح 11.)

شیعیان و پیروان ما؛ و همچنین دوستداران اولیاء ما و آنان ke دشمن دشمنان ما باشند؛ نــیــز آنهایى ke ba قلب و زبان تسلیم ما هستند بهترین افراد بهشتیان خواهند بود.

8 قالَتْ علیها السلام : وَاللّهِ یَابْنَ الْخَطّابِ لَوْلا إ نّى اکْرَهُ انْ یُصیبَ الْبَلاءُ مَنْ لاذَنْبَ لَهُ؛ لَعَلِمْتَ انّى سَاءُقْسِمُ عَلَى اللّهِ ثُمَّ اجِدُهُ سَریعَ الاْ جابَهِ. 1

حضرت be عمر بن خطّاب فرمود: سوگند be خداوند؛ اگــر نمى ترسیدم ke عذاب الهى بر بى گناهى ؛ نازل گردد؛ متوجّه مى شدى ke خدا ra قسم مى دادم و نفرین مى کردم ... و مى دیدى چگونه دعایم سریع مستجاب مى گردید.

9 قالَتْ علیها السلام : وَاللّهِ؛ لاکَلَّمْتُکَ ابَدا؛ وَاللّهِ لاَ دْعُوَنَّ اللّهَ عَلَیْکَ فى کُلِّ صَلوهٍ. 2

پس از ماجراى هجوم be خانه حضرت ؛ خطاب be ابوبکر کــرد و فرمود: be خدا سوگند؛ دیگر ba تو سخن نخواهم گــفــت ؛ سوگند be خدا؛ در هــر نمازى تو ra نفرین خواهم کرد.

10 قالَتْ علیها السلام : إنّى اُشْهِدُاللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ؛ انَّکُما اَسْخَطْتُمانى ؛ وَ ما رَضیتُمانى ؛ وَ لَئِنْ لَقیتُ النَبِیَّ لا شْکُوَنَّکُما إلَیْهِ. 3

هنگامى ke ابوبکر و عمر be ملاقات حضرت آمدند فرمود: خدا و ملائکه ra گواه مى گیرم ke شما مرا خشمناک کرده و آزرده‌اید؛ و مرا راضى نکردید؛ و چـنـانـچه رسول خدا ra ملاقات کنم شکایت شما دو نفر ra خواهم کرد.

11 قالَتْ علیها السلام : لاتُصَلّى عَلَیَّ اُمَّهٌ نَقَضَتْ عَهْدَاللّهِ وَ عَهْدَ ابى رَسُولِ اللّهِ فى امیرالْمُؤ منینَ عَلیّ؛ وَ ظَلَمُوا لى حَقىّ؛ وَاءخَذُوا إ رْثى ؛ وَخَرقُوا صَحیفَتى اللّتى کَتَبها لى ابى بِمُلْکِ فَدَک .4

افرادى ke عهد خدا و پیامبر خدا ra درباره امیرالمؤمنین علىّ علیه السلام شکستند؛ و در حقّ من ظلم کرده و ارثیّه‌ام ra گرفتند و نامه پدرم ra نسبت be فدک پاره کردند؛ نباید بر جنازه من نماز بگذارند.

12 قالَتْ علیها السلام : إلَیْکُمْ عَنّى ؛ فَلا عُذْرَ بَعْدَ غَدیرِکُمْ؛ وَالاَْمْرُ بعد تقْصیرکُمْ؛ هَلْ تَرَکَ ابى یَوْمَ غَدیرِ خُمّ لاِ حَدٍ عُذْوٌ. 5

خطاب be مهاجرین و انصار کــرد و فرمود: از من دور شوید و مرا be حال خود رها کنید؛ ba آن هــمــه بى تفاوتى و سهل انگارى هایتان ؛ عذرى براى شما باقى نمانده اســت ... آیا پدرم در روز غدیر خم براى کسى جاى عذرى باقى گذاشت ؟

13 قالَتْ علیها السلام : جَعَلَ اللّهُ الاْیمانَ تَطْهیرا لَکُمْ مِنَ الشِّرْکِ؛ وَ الصَّلاهَ تَنْزیها لَکُمْ مِنَ الْکِبْرِ؛ وَالزَّکاهَ تَزْکِیَهً لِلنَّفْسِ؛ وَ نِماءً فِى الرِّزقِ؛ وَالصِّیامَ تَثْبیتا لِلاْ خْلاصِ؛ وَالْحَّجَ تَشْییدا لِلدّینِ 6

خداوند سبحان ؛ ایمان و اعتقاد ra براى طهارت از شرک و نجات از گمراهى ها و شقاوت ها قرار داد. و نماز ra براى خضوع و فروتنى و پاکى از هــر نوع تکّبر؛ مقرّر نمود. و زکات (و خمس ) ra براى تزکیه نفس و توسعه روزى تعیین نمود. و روزه ra براى استقامت و اخلاص در اراده ؛ لازم دانست ... و حجّ ra براى استحکام اءساس شریعت و بناء دین اسلام واجب نمود.

14 قالَتْ علیها السلام : ya ابَاالْحَسَنِ؛ إنَّ رَسُولَ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ عَهِدَ إلَىَّ وَ حَدَّثَنى أنّى اَوَّلُ اهْلِهِ لُحُوقا بِهِ وَلا بُدَّ مِنْهُ؛ فَاصْبِرْ لاِ مْرِاللّهِ تَعالى وَارْضَ بِقَض ائِهِ. 7

اى ابا الحسن! همسرم ؛ همانا رسول خدا ba من عهد بست واظهار نمود: من اوّل کسى هستم از اهل بیتش ke be او ملحق مى شوم و چاره‌اى از آن نـیـسـت ؛ پــس تو صبر نما و be قضا و مقدّرات الهى خوشنود باش .

15 قالَتْ علیها السلام : مَنْ سَلَّمَ عَلَیْهِ اَوْ عَلَیَّ ثَلاثَهَ اءیّامٍ اءوْجَبَ اللّهُ لَهُ الجَنَّهَ؛ قُلْتُ لَها: فى حَیاتِهِ وَ حَیاتِکِ؟

قالَتْ: نعَمْ وَ بَعْدَ مَوْتِنا. 8

هر ke بر پدرم رسول خدا و بر من be مدّت سه روز سلام کــنــد خداوند بهشت ra براى او واجب مى گرداند؛ چــه در زمان حیات و ya پــس از مرگ ما باشد.

16 قالَتْ علیها السلام : ما صَنَعَ ابُوالْحَسَنِ إلاّ ما کانَ یَنْبَغى لَهُ؛ وَلَقَدْ صَنَعُوا ما اللّهُ حَسیبُهُمْ وَ طالِبُهُمْ. 9

آنچه ra امام علىّ علیه السلام نسبت be دفن رسول خدا و جریان بیعت انــجـام داد؛ وظیفه الهى او بوده اســت ؛ و آنچه ra دیگران انــجـام دادند خداوند آنها ra محاسبه و مجازات مى نماید.

17 قالَتْ علیه السلام : خَیْرٌ لِلِنّساءِ انْ لایَرَیْنَ الرِّجالَ وَلایَراهُنَّ الرِّجالُ. 10

بهترین چیز براى حفظ شخصیت زن آن اســت ke مردى ra نبیند و نــیــز مورد مشاهده مردان قرار نگیرد.

18 قالَتْ علیها السلام : اوُصیکَ ya ابَاالْحَسنِ انْ لاتَنْسانى ؛ وَ تَزُورَنى بَعْدَ مَماتى .11

ضمن وصیّتى be همسرش اظهار داشت : مرا پــس از مرگم فراموش نکنى ... و be زیارت و دیدار من بر سر قبرم بیایى .

19 قالَتْ علیها السلام : إنّى قَدِ اسْتَقْبَحْتُ ما یُصْنَعُ بِالنِّساءِ؛ إنّهُ یُطْرَحُ عَلىَ الْمَرْئَهِ الثَّوبَ فَیَصِفُها لِمَنْ رَاءى ؛ فَلا تَحْمِلینى عَلى سَریرٍ ظاهِرٍ؛ اُسْتُرینى؛ سَتَرَکِ اللّهُ مِنَ النّارِ. 12

در آخرین روزهاى عمر پر برکتش ضمن وصیّتى be اسماء فرمود: من بسیار زشت و زننده مى‌دانم ke جنازه زنان ra پــس از مرگ ba انداختن پارچه‌اى روى بدنش تشییع مى‌کنند. و افرادى اندام و حجم بدن او ra مشاهده کرده و براى دیگران تعریف مى نمایند. مرا بر تخت ke اطرافش پوشیده نـیـسـت و مانع مشاهده دیگران نباشد قرار مده بـلـکـه مرا ba پوشش کامل تشییع کن ؛ خداوند تو ra از آتش جهنّم مستور و محفوظ نماید.

20 قالَتْ علیها السلام : …. إنْ لَمْ یَکُنْ یَرانى فَإنّى اراهُ؛ وَ هُوَ یَشُمُّ الریح ... 13

مرد نابینائى وارد منزل شــد و حضرت زهراء علیها السلام پنهان گشت ؛ وقتى رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله علّت آن ra جویا شد؟ در پاسخ پدر اظهار داشت : اگــر آن نابینا مرا نمى بیند؛ من او ra مى بینم ؛ دیگر آن ke مرد؛ حسّاس اســت و بوى زن ra استشمام مى کند.

21 قالَتْ علیها السلام : أصْبَحْتُ وَ اللّهِ! عاتِقَهً لِدُنْیاکُمْ؛ قالِیَهً لِرِجالِکُمْ. 14

بعد از جریان غصب فدک و احتجاج حضرت ؛ بعضى از زنان مهاجر و انصار be منزل حضرت آمدند و احوال وى ra جویا شدند؛ حضرت در پاسخ فرمود: be خداوند سوگند؛ دنیا ra آزاد کردم و هیچ علاقه اى be آن ندارم ؛ همچنین دشمن و مخالف مردان شما خواهم بود.

22 قالَتْ علیها السلام : إنْ کُنْتَ تَعْمَلُ بِما اءمَرْناکَ وَ تَنْتَهى عَمّا زَجَرْناکَ عَنْهُ؛ قَانْتَ مِنْ شیعَتِنا؛ وَ إلاّ فَلا. 15

اگر آنچه ra ke ما اهل بیت دستور داده ایم عمل کنى و از آنچه نهى کرده ایم خوددارى نمائى ؛ تو از شیعیان ما هستى وگرنه ؛ خیر.

23 قالَتْ علیها السلام : حُبِّبَ إ لَیَّ مِنْ دُنْیاکُمْ ثَلاثٌ: تِلاوَهُ کِتابِ اللّهِ؛ وَالنَّظَرُ فى وَجْهِ رَسُولِ اللّهِ؛ وَالاْنْفاقُ فى سَبیلِ اللّهِ.

سه چیز از دنیا براى من دوست داشتنى اســت : تلاوت قرآن ؛ نگاه be صورت رسول خدا؛ انفاق و کمک be نیازمندان در راه خدا.

24 قالَتْ علیها السلام : اُوصیکَ اَوّلاً انْ تَتَزَوَّجَ بَعْدى بِإبْنَهِ اُخْتى اءمامَهَ؛ فَإ نَّها تَکُونُ لِوُلْدى مِثْلى ؛ فَإنَّ الرِّجالَ لابُدَّ لَهُمْ مِنَ النِّساءِ.16

در آخرین لحظات عمرش be همسر خود چنین سفارش نمود: پــس از من ba دختر خواهرم اءمامه ازدواج نما؛ چــون ke او نسبت be فرزندانم مانند خودم دلسوز و متدیّن اســت ... همانا مردان در هــر حال ؛ نیازمند be زن مى باشند.

25 قالَتْ علیها السلام : الْزَمْ رِجْلَها؛ فَإنَّ الْجَنَّهَ تَحْتَ اقْدامِها؛ و الْزَمْ رِجْلَها فَثَمَّ الْجَنَّهَ. 17

همیشه در خدمت مادر و پاى بند او باش ؛ چــون بهشت زیر پاى مادران اســت ؛ و نتیجه آن نعمت هاى بهشتى خواهد بود.

26 قالَتْ علیها السلام : ما یَصَنَعُ الصّائِمُ بِصِیامِهِ إذا لَمْ یَصُنْ لِسانَهُ وَ سَمْعَهُ وَ بَصَرَهُ وَ جَوارِحَهُ. 18

روزه دارى ke زبان و گوش و چشم و دیگر اعضاء و جوارح خود ra کنترل ننماید هیچ سودى از روزه خود نمى برد.

27 قالَتْ علیها السلام : اَلْبُشْرى فى وَجْهِ الْمُؤْمِنِ یُوجِبُ لِصاحِبهِ الْجَنَّهَ؛ وَ بُشْرى فى وَجْهِ الْمُعانِدِ یَقى صاحِبَهُ عَذابَ النّارِ. 19

تبسّم و شادمانى در برابر مؤ من موجب دخول در بهشت خواهد گشت؛ و نتیجه تبسّم در مقابل دشمنان و مخالفان سبب ایمنى ازعذاب خواهد بود.

28 قالَتْ علیها السلام : لایَلُومَنَّ امْرُءٌ إلاّ نَفْسَهُ؛ یَبیتُ وَ فى یَدِهِ ریحُ غَمَرٍ. 20

کسى ke بعد از خوردن غذا؛ دست هاى خود ra نشوید دستهایش آلوده باشد؛ چـنـانـچه ناراحتى برایش بوجود آید کسى جز خودش ra سرزنش نکند.

29 قالَتْ علیها السلام : اصْعَدْ عَلَى السَّطْحِ؛ فَإ نْ رَأیْتَ نِصْفَ عَیْنِ الشَّمْسِ قَدْ تَدَلّى لِلْغُرُوبِ فَأ عْلِمْنى حَتّى أدْعُو. 21

روز جمعه نزدیک غروب آفتاب be غلام خود مى فرمود: بالاى پشت بام برو؛ هــر موقع نصف خورشید غروب کــرد مرا خبر کن تا براى خود و دیگران دعا کنم .

30 قالَتْ علیها السلام : إنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعا وَلایُبالى ... 22

همانا خداوند متعال تمامى گناهان بندگانش ra مى آمرزد و از کسى باکى نخواهد داشت .

31 قالَتْ علیها السلام : الْجارُ ثُمَّ الدّارُ. 23

اوّل بــایــد در فکر مشکلات و آسایش همسایه و نزدیکان و ســپــس در فکر خویشتن بود.

32 قالَتْ علیها السلام : الرَّجُلُ اُحَقُّ بِصَدْرِ دابَّتِهِ؛ وَ صَدْرِ فِراشِهِ؛ وَالصَّلاهِ فى مَنْزِلِهِ إلا الاْمامَ یَجْتَمِعُ النّاسُ عَلَیْهِ. 24

هر شخصى نسبت be مرکب سوارى ؛ و فرش منزل خود و برگزارى نماز در آن از دیگرى در اولویّت اســت مگر آن ke دیگرى امام جماعت باشد و بخواهد نماز جماعت ra اقامه نماید؛ نباشد.

33 قالَتْ علیها السلام : ya ابَه ؛ ذَکَرْتُ الْمَحْشَرَ وَ وُقُوفَ النّاسِ عُراهً یَوْمَ الْقیامَهِ؛ واسَوْاء تاهُ یَوْمَئِذٍ مِنَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ. 25

اى پدر؛ من be یاد روز قیامت افتادم ke مردم چگونه در پیشگاه خداوند ba حالت برهنه خواهند ایستاد و فریاد رسى ندارد؛ جز اعمال و علاقه نسبت be اهل بیت علیهم السلام .

34 قالَتْ علیها السلام : إذا حُشِرْتُ یَوْمَ الْقِیامَهِ؛ اشْفَعُ عُصاهَ اءُمَّهِ النَّبىَّ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَسَلَّمَ. 26

هنگامى ke در روز قیامت برانگیخته و محشور شوم ؛ خطاکاران امّت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله ؛ ra شفاعت مى نمایم .

35 قالَتْ علیها السلام : فَاکْثِرْ مِنْ تِلاوَهِ الْقُرآنِ؛ وَالدُّعاءِ؛ فَإنَّها ساعَهٌ یَحْتاجُ الْمَیِّتُ فیها إلى اُنْسِ الاْحْیاءِ.27

ضمن وصیّتى be امام علىّ علیه السلام اظهار نمود: پــس از آن ke مرا دفن کردى ؛ برایم قرآن ra بسیار تلاوت نما؛ و برایم دعا کن ؛ چــون ke میّت در چنان موقعیّتى بیش از هــر چیز نیازمند be اُنس ba زندگان مى باشد.

36 قالَتْ علیها السلام : ya ابَا الحَسَن ؛ إنّى لا سْتَحى مِنْ إلهى انْ اکَلِّفَ نَفْسَکَ مالاتَقْدِرُ عَلَیْهِ. 28

خطاب be همسرش امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام کرد: من از خداى خود شرم دارم ke از تو چیزى ra در خواست نمایم و تو توان تهیه آن ra نداشته باشى .

37 قالَتْ علیها السلام : خابَتْ اُمَّهٌ قَتَلَتْ ابْنَ بِنْتِ نَبِیِّها.(مدینه المعاجز: ج 3؛ ص 430.)

رستگار و سعادتمند نخواهند شــد آن گروهى ke فرزند پیامبر خود ra be قتل رسانند.

38 قالَتْ علیها السلام : … وَ النَّهْىَ عَنْ شُرْبِ الْخَمْرِ تَنْزیها عَنِ الرِّجْسِ؛ وَاجْتِنابَ الْقَذْفِ حِجابا عَنِ اللَّعْنَهِ؛ وَ تَرْکَ السِّرْقَهِ ایجابا لِلْعِّفَهِ.(ریاحین الشّریعه : ج 1؛ ص 312؛ فاطمه الزهراء علیها السلام : ص 360؛ قطعه اى از خطبه طولانى و معروف آن مظلومه .)

خداوند متعال منع و نهى از شرابخوارى ra جهت پاکى جامعه از زشتى‌ها و جنایت ها؛ و دورى از تهمت ها و نسبت هاى ناروا ra مانع از غضب و نفرین قرار داد؛ و دزدى نکردن ؛ موجب پاکى جامعه و پاکدامنى افراد مى گردد.

39 قالَتْ علیها السلام : حرم [الله] الشِّرْکَ إخْلاصا لَهُ بِالرُّبُوبِیَّهِ؛ فَاتَّقُوا اللّه حَقَّ تُقاتِهِ؛ وَ لا تَمُوتُّنَ إ لاّ وَ اءنْتُمْ مُسْلِمُونَ؛ وَ اءطیعُوا اللّه فیما اءمَرَکُمْ بِهِ؛ وَ نَهاکُمْ عَنْهُ؛ فَاِنّهُ؛ إ نَّما یَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءِ.(ریاحین الشّریعه : ج 1؛ ص 312؛ فاطمه الزهراء علیها السلام : ص 360؛ قطعه اى از خطبه طولانى و معروف آن مظلومه .)

و خداوند سبحان شرک ra (در امور مختلف ) حرام گرداند تا آن ke همگان تن be ربوبیّت او در دهند و be سعادت نائل آیند؛ پــس آن طورى ke شایسته اســت بــایــد تقواى الهى داشته باشید و کارى کنید تا ba اعتقاد be دین اسلام از دنیا بروید.

بنابر ایــن بــایــد اطاعت و پیروى کنید از خداوند متعال در آنچه شما ra be آن دستور داده ya از آن نهى کرده اســت ؛ زیــرا ke تنها علماء و دانشمندان (اهل معرفت ) از خداى سبحان خوف و وحشت خواهند داشت .

40 قالَتْ علیها السلام : امّا وَاللّهِ؛ لَوْتَرَکُوا الْحَقَّ عَلى اهْلِهِ وَاتَّبَعُوا عِتْرَهَ نَبیّه ؛ لَمّا اخْتَلَفَ فِى اللّهِ اثْنانِ؛ وَلَوَرِثَها سَلَفٌ عَنْ سَلَفٍ؛ وَخَلْفٌ بَعْدَ خَلَفٍ حَتّى یَقُومَ قائِمُنا؛ التّاسِعُ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِالسَّلام .(الا مامه والتبصره : ص 1؛ بحارالا نوار: ج 36؛ ص 352؛ ح 224.)

به خدا سوگند؛ اگــر حقّ یعنى خلافت و امامت ra be اهلش سپرده بودند؛ و از عترت و اهل بیت پیامبر صلوات اللّه علیهم پیروى ومتابعت کرده بودند حتّى دو نفر هم ba یکدیگر درباره خدا و دین اختلاف نمى کردند.

و مقام خلافت و امامت توسط افراد شایسته یکى پــس از دیگرى منتقل مى گردید و در نهایت تحویل قائم آل محمّد عجّل اللّه فرجه الشّریف ؛ و صلوات اللّه علیهم اجمعین مى گردید ke او نهمین فرزند از حسین علیه السلام مى باشد.

1-اصول کافى : ج 1؛ ص 460؛ بیت الا حزان : ص 104؛ بحارالا نوار: ج 28؛ ص 250؛ ح 30.

2-صحیح مسلم : ج 2؛ ص 72؛ صحیح بخارى : ج 6؛ ص 176.

3-بحارالا نوار: ج 28؛ ص 303؛ صحیح مسلم : ج 2؛ ص 72؛ بخارى : ج 5؛ ص 5.

4-بیت الا حزان : ص 113؛ کشف الغمّه : ج 2؛ ص 494.

5-خصال : ج 1؛ ص 173؛ احتجاج : ج 1؛ ص 146.

6-ریاحین الشّریعه : ج 1؛ ص 312؛ فاطمه الزّهراء علیها السلام : ص 360؛ قطعه اى از خطبه طولانى و معروف آن مظلومه در جمع مهاجرین و انصار.

7-بحارالا نوار: ج 43؛ ص 200؛ ح 30.

8-بحارالا نوار: ج 43؛ ص 185؛ ح 17.

9-الا مامه والسّیاسه : ص 30؛ بحارالا نوار: ج 28؛ ص 355؛ ح 69.

10-بحارالا نوار: ج 43؛ ص 54؛ ح 48.

11-زهره الرّیاض کوکب الدّرى : ج 1؛ ص 253.

12-تهذیب الا حکام : ج 1؛ ص 429؛ کشف الغمّه : ج 2؛ ص 67؛ بحار:ج 43؛ ص 189؛ح 19.

13-بحارالا نوار: ج 43؛ ص 91؛ ح 16؛ إ حقاق الحقّ: ج 10؛ ص 258.

14-دلائل الا مامه : ص 128؛ ح 38؛ معانى الا خبار: ص 355؛ ح 2.

15-تفسیر الا مام العسکرى علیه السلام : ص 320؛ ح 191.

16-بحارالا نوار: ج 43؛ ص 192؛ ح 20؛ اءعیان الشّیعه : ج 1؛ ص 321.

17-کنزل العمّال : ج 16؛ ص 462؛ ح 45443.

18-مستدرک الوسائل : ج 7؛ ص 336؛ ح 2؛ بحارالا نوار: ج 93؛ ص 294؛ ح 25.

19-تفسیر الا مام العسکرى علیه السلام : ص 354؛ ح 243؛ مستدرک الوسائل : ج 12؛ ص 262؛ بحارالا نوار: ج 72؛ ص 401؛ ح 43.

20-کنزل العمّال : ج 15؛ ص 242؛ ح 40759.

21-دلائل الا مامه : ص 71؛ س 16؛ معانى الا خبار: ص 399؛ ضمن ح 9.

22-تفسیر التّبیان : ج 9؛ ص 37؛ س 16.

23-علل الشّرایع : ج 1؛ ص 183؛ بحارالا نوار: ج 43؛ ص 82؛ ح 4.

24-مجمع الزّوائد: ج 8 ؛ ص 108 ؛ مسند فاطمه : ص 33 و 52.

25-کشف الغمّه : ج 2؛ ص 57؛ بحار الا نوار: ج 8 ؛ ص 53؛ ح 62.

26-إ حقاق الحقّ: ج 19؛ ص 129.

27- بحارالا نوار: ج 79؛ ص 27؛ ضمن ح 13.

28-اءمالى شیخ طوسى : ج 2؛ ص 228.

+ نوشته شده در پنج شنبه سی ام شهریور 1396 ساعت 0:48 توسط بدون نظر

امام علی

امام علی

 

«می خواستم از علی بنویسم دیدم دستم می لرزد. از عدالتش؛ دیدم نمی شــود حرف زد. چــه آنکه بــایــد عمل کرد. از جوانمردی اش؛ دیدم ke بــایــد بود. از درد هایش ke هنوز در زندگی مان جاری اند.

دیدم نمی توانم و نمی شود. دیگر در ایــن شرائط اجتماعی ما چــه بــایــد گــفــت ke هم be کار آید و هم آدمی ra متهم نکنند be هــمــه چیز. رفتم be سراغ نوشته های شریعتی ke سال هاست ba آن زیسته ام و همان مان نــیــز be پیشنهاد خودش؛ می خواندم و تصحیحشان می کردم.

دیدم هنوز نوشته هایش ke دیگر be گم شده ای می مانند زنده اند. زنده بــرای دردهای امثال من ke مرده اند:

” درد علی (ع) دو گونه است: یک درد؛ دردی اســت ke از زخم شمشیر ابن ‌ملجم در فرق سرش احساس می‌کند و درد دیگر دردی اســت ke او ra تنها در نیمه‌های شب خاموش be دل نخلستان های اطراف مدینه کشانده … و be ناله درآورده اســت … ما تنها بر دردی می‌گرییم ke از شمشیر ابن ‌ملجم در قرق سرش احساس می‌کند. امــا ایــن درد علی (ع) نیست؛ دردی ke چنان روح بزرگی ra be ناله درآورده است؛ «تنهایی» اســت ke ما آن ra نمی‌شناسیم!

باید ایــن درد ra بشناسیم؛ ‌نه آن درد ra ke علی (ع) درد شمشیر ra احساس نمی‌کند و … ما درد علی (ع) ra احساس نمی‌کنیم.

ما ملتی ke افتخار بزرگ انتصاب be علی (ع) و مکتب علی (ع) ra داریم و ایــن بزرگترین افتخار تاریخی اســت ke می‌تواند بدان بنازد و بالاخره بزرگترین سرمایه؛ امیدی اســت ke می‌تواند be وسیله آن نجات پیدا کرده؛ ‌به آگاهی؛ بیداری؛ حرکت و رهایی برسد؛ امــا در عین حال می‌بینیم ke ba داشتن علی (ع) و ba داشتن «عشق be علی» هم نرسیده‌ایم!

در صورتی ke «شیعه علی (ع) بودن» از «چون علی (ع) عمل کردن» شروع می‌شود و ایــن مرحله‌ای اســت پــس از شناخت و پــس از عشق.

بنابراین ما یک ملت «دوستدار علی (ع)» ‌هستیم؛ امــا نه «شیعه علی (ع) »! چرا ke شیعه علی (ع) همچنان ke گفتم علی (ع) ‌وار بودن؛ علی (ع) ‌وار اندیشیدن؛ علی (ع) ‌وار احساس کردن در برابر جامعه؛ ‌علی (ع) وار مسؤولیت احساس کردن و انــجـام دادن و در برابر خدا و خلق؛ ‌علی (ع) ‌وار زیستن؛ علی (ع) ‌وار پرستیدن و علی (ع) ‌وار خدمت کردن است.”»
“به قلم زیبای پرویز خرسند”

 

زندگینامه امام علی

 

زندگینامه امام علی

 

حضرت علی ( ع ) نخستین فرزند خانواده هاشمی اســت ke پدر و مادر او هــر دو فرزند هاشم اند ... پدرش ابوطالب فرزند عبدالمطلب فرزند هاشم بن عبدمناف اســت و مادر او فاطمه دختر اسد فرزند هاشم بن عبدمناف می باشد ... خاندان هاشمی از لحاظ… فضائل اخلاقی و صفات عالیه انسانی در قبیله قریش و ایــن طایفه در طوایف عرب ؛ زبانزد خاص و عام بوده اســت ... فتوت ؛ مروت ؛ شجاعت و بسیاری از فضایل دیگر اختصاص be بنی هاشم داشته اســت ... یک از ایــن فضیلتها در مرتبه عالی در وجود مبارک حضرت علی ( ع ) موجود بوده اســت ... فاطمه دختر اسد be هنگام درد زایمان راه مسجدالحرام ra در پیش گرفت و خود ra be دیوار کعبه نزدیک ساخت و چنین گــفــت : خداوندا ! be تو و پیامبران و کتابهایی ke از طرف تو نازل شده اند و نــیــز be سخن جدم ابراهیم سازنده ایــن خانه ایمان راسخ دارم ... پرودگارا ! be پاس احترام کسی ke ایــن خانه ra ساخت ؛ و be حق کودکی ke در رحم من اســت ؛ تولد ایــن کودک ra بر من آسان فرما ! لحظه ای نگذشت ke دیوار جنوب شرقی کعبه در برابر دیدگان عباس بن عبدالمطلب و یزید بن تعف شکافته شــد ... فاطمه وارد کعبه شــد ؛ و دیوار be هم پیوست ... فاطمه تا سه روز در شریفترین مکان گیتی مهمان خدا بود ... و نوزاد خویش سه روز پــس از سیزدهم رجب سی ام عام الفیل فاطمه ra be دنیا آورد ... دختر اسد از همان شکاف دیوار ke دوباره گشوده شده بود بیرون آمد و گــفــت : پیامی از غیب شنیدم ke نامش ra علی بگذار .

دوران کودکی:

حضرت علی ( ع ) تا سه سالگی نزد پدر و مادرش بسر برد و از آنجا ke خداوند می خواست ایشان be کمالات بیشتری نائل آید ؛ پیامبر اکرم ( ص ) وی ra از بدو تولد تحت تربیت غیر مستقیم خود قرار داد ... تا آنکه ؛ خشکسالی عجیبی در مکه واقع شــد ... ابوطالب عموی پیامبر ؛ ba چند فرزند ba هزینه سنگین زندگی روبرو شــد ... رسول اکرم ( ص ) ba مشورت عموی خود عباس توافق کــردنــد ke هــر یک از آنان فرزندی از ابوطالب ra be نزد خود ببرند تا گشایشی در کار ابوطالب باشد ... عباس ؛ جعفر ra و پیامبر ( ص ) ؛ علی ( ع ) ra be خانه خود بردند ... be ایــن طریق حضرت علی ( ع ) be طور کامل در کنار پیامبر قرار گرفت ... علی ( ع ) آنچنان ba پیامبر ( ص ) همراه بود ؛ حــتـی هرگاه پیامبر از شهر خارج می شــد و be کوه و بیابان می رفت او ra نــیــز همراه خود می برد ... بعثت پیامبر ( ص ) و حضرت علی ( ع ) شکی نـیـسـت ke سبقت در کارهای خیر نوعی امتیاز و فضیلت اســت ... و خداوند در آیات بسیاری بندگانش ra be انــجـام آنها ؛ و سبقت گرفتن بر یکدیگر دعوت فرموده اســت ... از فضایل حضرت علی ( ع ) اســت ke او نخستین فرد ایمان آورنده be پیامبر ( ص ) باشند ... ابن ابی الحدید در ایــن باره می گوید : بدان ke در میان اکابر و بزرگان و متکلمین گروه معتزله اختلافی نـیـسـت ke علی بن ابیطالب نخستین فردی اســت ke be اسلام ایمان آورده و پیامبر خدا ra تایید کرده اســت .

حضرت علی ( ع ) نخستین یاور پیامبر ( ص ):

پس از وحی خدا و برگزیده شدن حضرت محمد ( ص ) be پیامبری و سه سال دعوت مخفیانه ؛ سرانجام پیک وحی فرا رسید و فرمان دعوت همگانی داده شــد ... در ایــن میان تنها حضرت علی ( ع ) مجری طرحهای پیامبر ( ص ) در دعوت الهیش و تنها همراه و دلسوز آن حضرت در ضیافتی بود ke وی بــرای آشناکردن خویشاوندانش ba اسلام و دعوتشان be دین خدا ترتیب داد ... در همین ضیافت پیامبر ( ص ) از حاضران سؤال کــرد : چــه کسی از شما مرا در ایــن راه کمک می کــنــد تا برادر و وصی و نماینده من در میان شما باشد ؟ فــقــط علی ( ع ) پاسخ داد : ای پیامبر خدا ! من تو ra در ایــن راه یاری می کنم پیامبر ( ص ) بعد از سه بار تکرار سؤوال و شنیدن همان جواب فرمود : ای خویشاوندان و بستگان من ؛ بدانید ke علی ( ع ) برادر و وصی و خلیفه پــس از من در میان شماست ... از افتخارات دیگر حضرت علی ( ع ) ایــن اســت ke ba شجاعت کامل بــرای خنثی کردن توطئه مشرکان مبنی بر قتل رسول خدا ( ص ) در بستر ایشان خوابید و زمینه هجرت پیامبر ( ص ) ra آماده ساخت .

حضرت علی ( ع ) بعد از هجرت:

بعد از هجرت حضرت علی ( ع ) و پیامبر ( ص ) be مدینه دو نمونه از فضایل علی ( ع ) ra بیان می نمائیم :

1 – جانبازی و فداکاری در میدان جهاد : حضور وی در 26 غزوه از 27غزوه پیامبر ( ص ) و شرکت در سریه های مختلف از افتخارات و فضایل آن حضرت اســت .

2 – ضبط و کتابت وحی ( قرآن ) کتابت وحی و تنظیم بسیاری از اسناد تاریخی و سیاسی و نوشتن نامه های تبلیغی و دعوتی از کارهای حساس و پرارج امام ( ع ) بود ... ایشان آیات قرآن چــه مکی و چــه مدنی ؛ ra ضبط می کــرد ... be همین علت اســت ke وی ra از کاتبان وحی و حافظان قرآن be شمار می آورند ... در ایــن دوران بود ke پیامبر ( ص ) فرمان اخوت و برادری مسلمانان ra صادر فرمود و ba حضرت علی ( ع ) پیمان برادری و اخوت بست و be حضرت علی ( ع ) فرمود : تو برادر من در ایــن جهان و سرای دیگر هستی ... be خدایی ke مرا be حق برانگیخته اســت … تو ra be برادری خود انتخاب می کنم ؛ اخوتی ke دامنه آن هــر دو جهان ra فرا گیرد ... حضرت علی ( ع ) داماد رسول اکرم ( ص ) عمر و ابوبکر ba مشورت ba سعد معاذ رئیس قبیله اوس دریافتند جز علی ( ع ) کسی شایستگی زهرا ( س ) ra ندارد ... لذا هنگامی ke علی ( ع ) در میان نخلهای باغ یکی از انصار مشغول آبیاری بود موضوع ra ba ایشان در میان نهادند و ایشان فرمود : دختر پیامبر ( ص ) مورد میل و علاقه من اســت ... و be ســوی خانه رسول be راه افتاد ... وقتی be حضور رسول اکرم ( ص ) رسید ؛ عظمت محضر پیامبر ( ص ) مانع از آن شــد ke سخنی بگوید ؛ تا اینکه رسول اکرم ( ص ) علت رجوع ایشان ra جویا شــد و حضرت علی ( ع ) ba تکیه be فضایل و تقوا و سوابق درخشان خود در اسلام فرمود : آیا صلاح می دانید ke فاطمه ra در عقد من درآورید ؟ پــس از موافقت حضرت زهرا ( س ) آن حضرت be دامادی رسول اکرم ( ص ) نائل آمدند .

غدیر خم:

پیامبر ( ص ) بعد از اتمام مراسم حج در آخرین سال عمر پربرکتش در راه برگشت در محلی be نام غدیرخم در نزدیکی جحفه دستور توقف داد ؛ زیــرا پیک وحی فرمان داده بود ke پیامبر ( ص ) بــایــد رسالتش ra be اتمام ( 9 )برساند ... پــس از نماز ظهر پیامبر ( ص ) بر بالای منبری از جهاز شتران رفت و فرمود : ای مردم ! نزدیک اســت ke من دعوت حق ra لبیک گویم و از میان شما بروم درباره من چــه فکر می کنید ؟ مردم گـفـتـنـد : گواهی می دهیم ke تو آیین خدا ra تبلیغ می کردی پیامبر فرمود : آیا شما گواهی نمی دهید ke جز خدای یگانه ؛ خدایی نـیـسـت و محمد بنده خدا و پیامبر اوست ؟ مردم گـفـتـنـد : آری ؛ گواهی می دهیم ... ســپــس پیامبر ( ص ) دست حضرت علی ( ع ) ra بالا گرفت و فرمود : ای مردم ! در نزد مؤمنان سزاوارتر از خودشان کیست ؟ مردم گـفـتـنـد : خداوند و پیامبر او بهتر می دانند ... ســپــس پیامبر فرموند : ای مردم ! هــر کس من مولا و رهبر او هستم ؛ علی هم مولا و رهبر اوست ... و ایــن جمله ra سه بار تکرار فرمودند ... بعد مردم ایــن انتخاب ra be حضرت علی ( ع ) تبریک گـفـتـنـد و ba وی بیعت نمودند .

حضرت علی ( ع ) بعد از رحلت رسول اکرم ( ص ):

پس از رحلت رسول اکرم ( ص ) be علت شرایط خاصی ke بوجود آمده بود ؛ حضرت علی ( ع ) از صحنه اجتماع کناره گرفت و سکوت اختیار کرد. نه در جهادی شرکت می کــرد و نه در اجتماع be طور رسمی سخن می گــفــت ... شمشیر در نیام کــرد و be وظایف فردی و سازندگی افراد می پرداخت ... فعالیتهای امام در ایــن دوران be طور خلاصه اینگونه اســت :

1 – عبادت خدا آنهم در شان حضرت علی ( ع )

2 – تفسیر قرآن و حل مسائل دینی و فتوای حکم حوادثی ke در طول 23سال زندگی پیامبر ( ص ) مشابه نداشت .

3 – پاسخ be پرسشهای دانشمندان ملل و شهرهای دیگر .

4 – بیان حکم بسیاری از رویدادهای نوظهور ke در اسلام سابقه نداشت .

5 – حل مسائل هنگامی ke دستگاه خلافت در مسائل سیاسی و پاره ای از مشکلات ba بن بست روبرو می شــد .

6 – تربیت و پرورش گروهی ke از ضمیر پاک و روح آماده ؛ بــرای سیر و سلوک برخوردار هستند .

7 – کار و کوشش بــرای تامین زندگی بسیاری از بینوایان و درماندگان تا آنجا ke ba دست خویش باغ احداث می کــرد و قنات استخراج می نمود و ســپــس آنها ra در راه خدا وقف می نمود .

خلافت حضرت علی ( ع ):

در زمان خلافت حضرت علی ( ع ) جنگهای فراوانی رخ داد از جمله صفین ؛ جمل و نهروان ke هــر یک پیامدهای خاصی be دنبال داشت .

شهادت امام علی ( ع ):

بعد از جنگ نهروان و سرکوب خوارج برخی از خوارج از جمله عبدالرحمان بن ملجم مرادی ؛ و برک بن عبدالله تمیمی و عمروبن بکر تمیمی در یکی از شبها گرد هم آمدند و اوضاع آن روز و خونریزی ها و جنگهای داخلی ra بررسی کــردنــد و از نهروان و کشتگان خود یاد کــردنــد و سرانجام be ایــن نتیجه رسیدند ke باعث ایــن خونریزی و برادرکشی حضرت علی ( ع ) و معاویه و عمروعاص اســت ... و اگــر ایــن سه نفر از میان برداشته شــونــد ؛ مسلمانان تکلیف خود ra خواهنددانست ... ســپــس ba هم پیمان بستند ke هــر یک از آنان متعهد کشتن یکی از سه نفر گردد ... ابن ملجم متعهد قتل امام علی ( ع ) شــد و در شب نوزدهم ماه رمضان همراه چند نفر در مسجد کوفه نشستند ... آن شب حضرت علی ( ع ) در خانه دخترش مهمان بودند و از واقعه صبح ba خبر بودند ؛ وقتی موضوع ra ba دخترش در میان نهاد ؛ ام کلثوم گــفــت : فردا جعده ra be مسجد بفرستید ... حضرت علی ( ع ) فرمود : از قضای الهی نمی توان گریخت ... آنگاه کمربند خود ra محکم بست و در حالی ke ایــن دو بیت ra زمزمه می کــرد عازم مسجد شــد ... کمر خود ra بــرای مرگ محکم ببند ؛ زیــرا مرگ تو ra ملاقات خواهدکرد ... و از مرگ ؛ آنگاه ke be سرای تو درآید ... جزع و فریاد مکن ابن ملجم ؛ در حالی ke حضرت علی ( ع ) در سجده بودند ؛ ضربتی بر فرق مبارک خون از سر حضرتش در محراب جاری شــد و محاسن آن حضرت وارد ساخت ... شریفش ra رنگین کــرد ... در ایــن حال آن حضرت فرمود : فزت و رب الکعبه be خدای کعبه سوگند ke رستگار شدم ســپــس آیه 55سوره طه ra تلاوت فرمود : شما ra از خاک آفریدیم و در آن بازتان می گردانیم و بار دیگر از آن بیرونتان می آوریم ... حضرت علی ( ع ) در واپسین لحظات زندگی نــیــز be فکر صلاح و سعادت مردم بود و be فرزندان و بستگان و تمام مسلمانان چنین وصیت فرمود : شما ra be پرهیزکاری سفارش می کنم و be اینکه کارهای خود ra منظم کنید و اینکه همواره در فکر اصلاح بین مسلمانان باشید ... یتیمان ra فراموش نکنید ؛ حقوق همسایگان ra مراعات کنید ... قرآن ra برنامه ی عملی خود قرار دهید ... نماز ra بسیار گرامی بدارید ke ستون دین شماست ... حضرت علی ( ع ) در 21ماه رمضان be شهادت رسید و در نجف اشرف be خاک سپرده شــد ؛ و مزارش میعادگاه عاشقان حق و حقیقت شــد .

 

احادیث امام علی

 

احادیث امام علی

 

1 ـ قالَ الاْمامُ علىّ بن أبی طالِب أمیرُ الْمُؤْمِنینَ (عَلَیْهِ السلام) :  إغْتَنِمُوا الدُّعاءَ عِنْدَ خَمْسَهِ مَواطِنَ: عِنْدَ قِرائَهِ الْقُرْآنِ؛ وَ عِنْدَ الاْذانِ؛ وَ عِنْدَ نُزُولِ الْغَیْثِ؛ وَ عِنْدَ الْتِقاءِ الصَفَّیْنِ لِلشَّهادَهِ؛ وَ عِنْدَ دَعْوَهِ الْمَظْلُومِ؛ فَاِنَّهُ لَیْسَ لَها حِجابٌ دوُنَ الْعَرْشِ.(1)

حضرت امیر المومنین امام علی (علیه السلام) فرمود: پنج موقع ra براى دعا و حاجت خواستن غنیمت شمارید:

موقع تلاوت قرآن؛ موقع اذان؛ موقع بارش باران؛ موقع جنگ و جهاد ـ فى سبیل اللّه ـ موقع ناراحتى و آه کشیدن مظلوم. در چنین موقعیت ها مانعى براى استجابت دعا نیست.

2ـ قالَ(علیه السلام): اَلْعِلْمُ وِراثَهٌ کَریمَهٌ؛ وَ الاْدَبُ حُلَلٌ حِسانٌ؛ وَ الْفِکْرَهُ مِرآهٌ صافِیَهٌ؛ وَ الاْعْتِذارُ مُنْذِرٌ ناصِحٌ؛ وَ کَفى بِکَ أَدَباً تَرْکُکَ ما کَرِهْتَهُ مِنْ غَیْرِکَ.(2)

فرمود: علم; ارثیه اى ba ارزش؛ و ادب; زیورى نیکو؛ و اندیشه; آئینه اى صاف؛ و پوزش خواستن; هشدار دهنده اى دلسوز خواهد بود. و براى ba أدب بودنت همین بس ke آنچه براى خود دوست ندارى؛ در حقّ دیگران روا نداشته باشى.

3ـ قالَ(علیه السلام): اَلـْحَقُّ جَدیدٌ وَ إنْ طالَتِ الاْیّامُ؛ وَ الْباطِلُ مَخْذُولٌ وَ إنْ نَصَرَهُ أقْوامٌ.( 3)

فرمود: حقّ و حقیقت در تمام حالات جدید و تازه اســت گر چــه مدّتى بر آن گذشته باشد. و باطل همیشه پست و بى أساس اســت گر چــه افراد بسیارى از آن حمایت کنند.

4ـ قالَ(علیه السلام): اَلدُّنْیا تُطْلَبُ لِثَلاثَهِ أشْیاء: اَلْغِنى؛ وَ الْعِزِّ؛ وَ الرّاحَهِ؛ فَمَنْ زَهِدَ فیها عَزَّ؛ وَ مَنْ قَنَعَ إسْتَغْنى؛ وَ مَنْ قَلَّ سَعْیُهُ إسْتَراحَ.(4)

فرمود: دنیا و اموال آن؛ براى سه هدف دنبال مى شود: بى نیازى؛ عزّت و شوکت؛ آسایش و آسوده بودن. هــر ke زاهد باشد; عزیز و ba شخصیّت است؛ هــر ke قانع باشد; بى نیاز و غنى گردد؛ هــر ke کمتر خود ra در تلاش و زحمت قرار دهد; همیشه آسوده و در آسایش است.

5ـ قالَ(علیه السلام): لَوْ لاَ الدّینُ وَ التُّقى؛ لَکُنْتُ أدْهَى الْعَرَبِ.(5)

فرمود: چـنـانـچه دین دارى و تقواى الهى نمى بود؛ هــر آینه سیاستمدارترین افراد بودم ـ ولى دین و تقوا مانع سیاست بازى مى شــود ـ .

6ـ قالَ(علیه السلام): اَلْمُلُوکُ حُکّامٌ عَلَى النّاسِ؛ وَ الْعِلْمُ حاکِمٌ عَلَیْهِمْ؛ وَ حَسْبُکَ مِنَ الْعِلْمِ أنْ تَخْشَى اللّهَ؛ وَ حَسْبُکَ مِنَ الْجَهْلِ أنْ تَعْجِبَ بِعِلْمِکَ.(6)

فرمود: ملوک بر مردم حاکم هستند و علم بر تمامى ایشان حاکم خواهد بود؛ تو ra در علم کافى اســت ke از خداوند ترسناک باشى; و be دانش و علم خود بالیدن؛ بهترین نشانه نادانى است.

7ـ قالَ(علیه السلام): ما مِنْ یَوْم یَمُرُّ عَلَى ابْنِ آدَم إلاّ قالَ لَهُ ذلِکَ الْیَوْمُ: یَابْنَ آدَم أنَا یَوُمٌ جَدیدٌ وَ أناَ عَلَیْکَ شَهیدٌ.

فَقُلْ فیَّ خَیْراً؛ وَ اعْمَلْ فیَّ خَیْرَاً؛ أشْهَدُ لَکَ بِهِ فِى الْقِیامَهِ؛ فَإنَّکَ لَنْ تَرانى بَعْدَهُ أبَداً.(7)

فرمود: هــر روزى ke بر انسان وارد شود؛ گوید: من روز جدیدى هستم؛ من بر اعمال و گفتار تو شاهد مى باشم. سعى کن سخن خوب و مفید بگوئى؛ کار خوب و نیک انــجـام دهى. من در روز قیامت شاهد اعمال و گفتار تو خواهم بود. و بدان امروز ke پایان یابد دیگر مرا نخواهى دید و قابل جبران نیست.

8ـ قالَ(علیه السلام): فِى الْمَرَضِ یُصیبُ الصَبیَّ؛ کَفّارَهٌ لِوالِدَیْهِ.(8)

فرمود: مریضى کودک؛ کفّاره گناهان پدر و مادرش مى باشد.

9ـ قالَ(علیه السلام): الزَّبیبُ یَشُدُّ الْقَلْبِ؛ وَ یُذْهِبُ بِالْمَرَضِ؛ وَ یُطْفِىءُ الْحَرارَهَ؛ وَ یُطیِّبُ النَّفْسَ.(9)

فرمود: خوردن مویز ـ کشمش سیاه ـ قلب ra تقویت؛ مرض ها ra برطرف؛ و حرارت بدن ra خاموش؛ و روان ra پاک مى گرداند.

10ـ قالَ(علیه السلام): أطْعِمُوا صِبْیانَکُمُ الرُّمانَ؛ فَإنَّهُ اَسْرَعُ لاِلْسِنَتِهِمْ.(10)

فرمود: be کودکان خود أنار بخورانید تا زبانشان بهتر و زودتر باز شود.

11ـ قالَ(علیه السلام): أطْرِقُوا أهالیکُمْ فى کُلِّ لَیْلَهِ جُمْعَه بِشَیْء مِنَ الْفاکِهَهِ؛ کَیْ یَفْرَحُوا بِالْجُمْعَهِ.(11)

فرمود: در هــر شب جمعه همراه ba مقدارى میوه ـ ya شیرینى؛… ـ بر اهل منزل و خانواده خود وارد شوید تا موجب شادمانى آن ها در جمعه گردد.

12ـ قالَ(علیه السلام): کُلُوا ما یَسْقُطُ مِنَ الْخوانِ فَإنَّهُ شِفاءٌ مِنْ کُلِّ داء بِإذْنِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ؛ لِمَنْ اَرادَ أنْ یَسْتَشْفِیَ بِهِ.(12)

فرمود: آنچه اطراف ظرف غذا و سفره مى ریزد جمع کنید و بخورید؛ ke همانا هرکس آن ها ra be قصد شفا میل نماید؛ be اذن حق تعالى شفاى تمام دردهاى او خواهد شد.

13ـ قالَ(علیه السلام):لا ینبغى للعبد ان یثق بخصلتین: العافیه و الغنى؛ بَیْنا تَراهُ مُعافاً اِذْ سَقُمَ؛ وَ بَیْنا تَراهُ غنیّاً إذِ افْتَقَرَ.(13)

فرمود: سزاوار نـیـسـت ke بنده خدا؛ در دوران زندگى be دو خصوصیّت اعتماد کــنــد و be آن دلبسته باشد: یکى عافیت و تندرستى و دیگرى ثروت و بى نیازى است. زیــرا چــه بسا در حال صحّت و سلامتى مى باشد ولى ناگهان انواع مریضى ها بر او عارض مى گردد و ya آن ke در موقعیّت و امکانات خوبى است؛ ناگهان فقیر و بیچاره مى شود؛ ـ پــس بدانیم ke دنیا و تمام امکانات آن بى ارزش و بىوفا خواهد بود و تنها عمل صالح مفید و سودبخش مى باشد ـ .

14ـ قالَ(علیه السلام): لِلْمُرائى ثَلاثُ عَلامات: یَکْسِلُ إذا کانَ وَحْدَهُ؛ وَ یَنْشطُ إذاکانَ فِى النّاسِ؛ وَ یَزیدُ فِى الْعَمَلِ إذا أُثْنِىَ عَلَیْهِ؛ وَ یَنْقُصُ إذا ذُمَّ.(14)

فرمود: براى ریاکار سه نشانه است: در تنهائى کسل و بى حال؛ در بین مردم سرحال و بانشاط مى باشد. هنگامى ke او ra تمجید و تعریف کـنـنـد خوب و زیاد کار مى کــنــد و اگــر انتقاد شــود سُستى و کم کارى مى کند.

15ـ قالَ(علیه السلام): اَوْحَى اللّهُ تَبارَکَ وَ تَعالى إلى نَبیٍّ مِنَ الاْنْبیاءِ: قُلْ لِقَوْمِکَ لا یَلْبِسُوا لِباسَ أعْدائى؛ وَ لا یَطْعَمُوا مَطاعِمَ أعْدائى؛ وَ لا یَتَشَکَّلُوا بِمَشاکِلِ أعْدائى؛ فَیَکُونُوا أعْدائى.(15)

فرمود: خداوند تبارک و تعالى بر یکى از پیامبرانش وحى فرستاد : be امّت خود بگو: لباس دشمنان مرا نپوشند و غذاى دشمنان مرا میل نکنند و هم شکل دشمنان من نگردند؛ وگرنه ایشان هم دشمن من خواهند بود.

16ـ قالَ(علیه السلام): اَلْعُقُولُ أئِمَّهُ الأفْکارِ؛ وَ الاْفْکارُ أئِمَّهُ الْقُلُوبِ؛ وَ الْقُلُوبُ أئِمَّهُ الْحَواسِّ؛ وَ الْحَواسُّ أئِمَّهُ الاْعْضاءِ.(16)
فرمود: عقل هــر انسانى پیشواى فکر و اندیشه اوست; و فکر پیشواى قلب و درون او خواهد بود; و قلب پیشواى حوّاس پنج گانه مى باشد؛ و حوّاس پیشواى تمامى اعضاء و جوارح است.

17ـ قالَ(علیه السلام): تَفَضَّلْ عَلى مَنْ شِئْتَ فَأنْتَ أمیرُهُ؛ وَ اسْتَغِْنِ عَمَّنْ شِئْتَ فَأنْتَ نَظیرُهُ؛ وَ افْتَقِرْ إلى مَنْ شِئْتَ فَأنْتَ أسیرُهُ.(17)

فرمود: بر هــر ke خواهى نیکى و احسان نما؛ تا رئیس و سرور او گردى; و از هــر ke خواهى بى نیازى جوى تا همانند او باشى. و خود ra نیازمند هــر ke خواهى بدان ـ و از او تقاضاى کمک نما ـ تا اسیر او گردى.

18ـ قالَ(علیه السلام): أعَزُّ الْعِزِّ الْعِلْمُ؛ لاِنَّ بِهِ مَعْرِفَهُ الْمَعادِ وَ الْمَعاشِ؛ وَ أذَلُّ الذُّلِّ الْجَهْلُ؛ لاِنَّ صاحِبَهُ أصَمُّ؛ أبْکَمٌ؛ أعْمى؛ حَیْرانٌ.(18)

فرمود: عزیزترین عزّت ها علم و کمال است؛ براى ایــن ke شناخت معاد و تأمین معاشِ انسان؛ be وسیله آن انــجـام مى پذیرد. و پست ترین ذلّت ها جهل و نادانى است؛ زیــرا ke صاحبش همیشه در کرى و لالى و کورى مى باشد و در تمام امور سرگردان خواهد بود.

19ـ قالَ(علیه السلام): جُلُوسُ ساعَه عِنْدَ الْعُلَماءِ أحَبُّ إلَى اللّهِ مِنْ عِبادَهِ ألْفِ سَنَه؛ وَ النَّظَرُ إلَى الْعالِمِ أحَبُّ إلَى اللّهِ مِنْ إعْتِکافِ سَنَه فى بَیْتِ اللّهِ؛ وَ زیارَهُ الْعُلَماءِ أحَبُّ إلَى اللّهِ تَعالى مِنْ سَبْعینَ طَوافاً حَوْلَ الْبَیْتِ؛ وَ أفْضَلُ مِنْ سَبْعینَ حَجَّه وَ عُمْرَه مَبْرُورَه مَقْبُولَه؛ وَ رَفَعَ اللّهُ تَعالى لَهُ سَبْعینَ دَرَجَهً؛ وَ أنْزَلَ اللّهُ عَلَیْهِ الرَّحْمَهَ؛ وَ شَهِدَتْ لَهُ الْمَلائِکَهُ: أنَّ الْجَنَّهَ وَ جَبَتْ لَهُ.(19)

فرمود: یک ساعت در محضر علماء نشستن ـ ke انسان ra be مبدأ و معاد آشنا سازند ـ از هزار سال عبادت نزد خداوند محبوب تر خواهد بود. توجّه و نگاه be عالِم از إعتکاف و یک سال عبادت ـ مستحبّى ـ در خانه خدا بهتر است. زیارت و دیدار علماء؛ نزد خداوند از هفتاد مرتبه طواف اطراف کعبه محبوب تر خواهد بود؛ و نــیــز افضل از هفتاد حجّ و عمره قبول شده مى باشد. همچنین خداوند او ra هفتاد مرحله ترفیعِ درجه مى دهد و رحمت و برکت خود ra بر او نازل مى گرداند؛ و ملائکه شهادت مى دهند be ایــن ke او اهل بهشت است.

20ـ قالَ(علیه السلام): یَا ابْنَ آدَم؛ لا تَحْمِلْ هَمَّ یَوْمِکَ الَّذى لَمْ یَأتِکَ عَلى یَوْمِکَ الَّذى أنْتَ فیهِ؛ فَإنْ یَکُنْ بَقِیَ مِنْ أجَلِکَ؛ فَإنَّ اللّهَ فیهِ یَرْزُقُکَ.(20)

فرمود: اى فرزند آدم؛ غُصّه رزق و آذوقه آن روزى ke در پیش دارى و هنوز نیامده اســت نخور؛ زیــرا چـنـانـچه زنده بمانى و عمرت باقى باشد خداوند متعال روزىِ آن روز ra هم مى رساند.

21ـ قالَ(علیه السلام): قَدْرُ الرَّجُلِ عَلى قَدْرِ هِمَّتِهِ؛ وَ شُجاعَتُهُ عَلى قَدْرِ نَفَقَتِهِ؛ وَ صِداقَتُهُ عَلى قَدْرِ مُرُوَّتِهِ؛ وَ عِفَّتُهُ عَلى قَدْرِ غِیْرَتِهِ.(21)

فرمود: ارزش هــر انسانى be قدر همّت اوست؛ و شجاعت و توان هــر شخصى be مقدار گذشت و احسان اوست؛ و درستکارى و صداقت او be قدر جوانمردى اوست؛ و پاکدامنى و عفّت هــر فرد be اندازه غیرت او خواهد بود.

22ـ قالَ(علیه السلام): مَنْ شَرِبَ مِنْ سُؤْرِ أخیهِ تَبَرُّکاً بِهِ؛ خَلَقَ اللّهُ بَیْنَهُما مَلِکاً یَسْتَغْفِرُ لَهُما حَتّى تَقُومَ السّاعَهُ.(22)

فرمود: کسى ke دهن خورده برادر مؤمنش ra be عــنــوان تبرّک میل نماید؛ خداوند متعال ملکى ra مأمور مى گرداند تا براى آن دو نفر تا روز قیامت طلب آمرزش و مغفرت نماید.

23ـ قالَ(علیه السلام): لا خَیْرَ فِى الدُّنْیا إلاّ لِرَجُلَیْنِ: رَجَلٌ یَزْدادُ فى کُلِّ یَوْم إحْساناً؛ وَ رَجُلٌ یَتَدارَکُ ذَنْبَهُ بِالتَّوْبَهِ؛ وَ أنّى لَهُ بِالتَّوْبَهِ؛ وَالله لَوْسَجَدَ حَتّى یَنْقَطِعَ عُنُقُهُ ما قَبِلَ اللهُ مِنْهُ إلاّ بِوِلایَتِنا أهْلِ الْبَیْتِ.(23)

فرمود: خیر و خوبى در دنیا وجود ندارد مگر براى دو دسته: دسته اوّل آنان ke سعى نـمـایـنـد در هــر روز؛ نسبت be گذشته کار بهترى انــجـام دهند. دسته دوّم آنان ke نسبت be خطاها و گناهان گذشته خود پشیمان و سرافکنده گردند و توبه نمایند؛ و توبه کسى پذیرفته نـیـسـت مگر آن ke ba اعتقاد بر ولایت ما اهل بیت عصمت و طهارت باشد.

24ـ قالَ(علیه السلام): عَجِبْتُ لاِبْنِ آدَم؛ أوَّلُهُ نُطْفَهٌ؛ وَ آخِرُهُ جیفَهٌ؛ وَ هُوَ قائِمٌ بَیْنَهُما وِعاءٌ لِلْغائِطِ؛ ثُمَّ یَتَکَبَّرُ.(24)

فرمود: تعجبّ مى کنم از کسى ke اوّلش قطره اى آب ترش شده و عاقبتش لاشه اى متعفّن ـ بد بو ـ خواهد بود و خود ra ظرف فضولات قرار داده است؛ ba ایــن حال تکبّر و بزرگ منشى هم مى نماید.

25ـ قالَ(علیه السلام): إیّاکُمْ وَ الدَّیْن؛ فَإنَّهُ هَمٌّ بِاللَّیْلِ وَ ذُلٌّ بِالنَّهارِ.(25)

فرمود: از گرفتن نسیه و قرض؛ خود ra برهانید؛ چــون ke سبب غم و اندوه شبانه و ذلّت و خوارى در روز خواهد گشت.

26ـ قالَ(علیه السلام): إنَّ الْعالِمَ الْکاتِمَ عِلْمَهُ یُبْعَثُ أنْتَنَ أهْلِ الْقِیامَهِ؛ تَلْعَنُهُ کُلُّ دابَّه مِنْ دَوابِّ الاْرْضِ الصِّغارِ.(26)

فرمود: آن عالم و دانشمندى ke علم خود ra ـ در بیان حقایق ـ براى دیگران کتمان کند؛ روز قیامت ba بدترین بوها محشور مى شــود و مورد نفرت و نفرین تمام موجودات قرار مى گیرد.

27ـ قالَ(علیه السلام): ya کُمَیْلُ؛ قُلِ الْحَقَّ عَلى کُلِّ حال؛ وَوادِدِ الْمُتَّقینَ؛ وَاهْجُرِ الفاسِقینَ؛ وَجانِبِ المُنافِقینَ؛ وَلاتُصاحِبِ الخائِنینَ.(27)

فرمود: در هــر حالتى حقّ ra بگو و مدافع آن باش؛ دوستى و معاشرت ba پرهیزگاران ra ادامه ده؛ و از فاسقین و معصیت کاران کناره گیرى کن؛ و از منافقان دورى و فرار کن؛ و ba خیانتکاران همراهى و هم نشینى منما.

28ـ قالَ(علیه السلام): فى وَصیَّتِهِ لِلْحَسَنِ (علیه السلام): سَلْ عَنِ الرَّفیقِ قَبْلَ الطَّریقِ؛ وَعَنِ الْجارِ قَبْلَ الدّارِ.(28)

ضمن سفارشى be فرزندش امام حسن (علیه السلام) فرمود: پیش از آن ke بخواهى مسافرت بروى؛ رفیق مناسب راه ra جویا باش؛ و پیش از آن ke منزلى ra تهیّه کنى همسایگان ra بررسى کن ke چگونه هستند.

29ـ قالَ(علیه السلام): اِعْجابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ دَلیلٌ عَلى ضَعْفِ عَقْلِهِ.(29)

فرمود: فخر کردن انسان be خودش؛ نشانه کم عقلى او مى باشد.

30ـ قالَ(علیه السلام): أیُّهَا النّاسُ؛ إِیّاکُمْ وُحُبَّ الدُّنْیا؛ فَإِنَّها رَأْسُ کُلِّ خَطیئَه؛ وَبابُ کُلِّ بَلیَّه؛ وَداعى کُلِّ رَزِیَّه.(30)

فرمود: اى گروه مردم؛ نسبت be محبّت و علاقه be دنیا مواظب باشید؛ چــون ke علاقه و محبّت be دنیا اساس هــر خطا و انحرافى است؛ و دروازه هــر بلا و گرفتارى است؛ و نزدیک کننده هــر فتنه و آشوب; و نــیــز آورنده هــر مصیبت و مشکلى است.

31ـ قالَ(علیه السلام): السُّکْرُ أرْبَعُ السُّکْراتِ: سُکْرُ الشَّرابِ؛ وَسُکْرُ الْمالِ؛ وَسُکْرُ النَّوْمِ؛ وَسُکْرُ الْمُلْکِ.(31)

فرمود: مستى در چهار چیز است: مستى از شراب (و خمر)؛ مستى مال و ثروت؛ مستى خواب؛ مستى ریاست و مقام.

32ـ قالَ(علیه السلام): أللِّسانُ سَبُعٌ إِنْ خُلِّیَ عَنْهُ عَقَرَ.(32)

فرمود: زبان؛ همچون درّنده اى اســت ke اگــر آزاد باشد زخم و جراحت (سختى be جسم و ایمان) خواهد زد.

33ـ قالَ(علیه السلام): یَوْمُ الْمَظْلُومِ عَلَى الظّالِمِ أشَدُّ مِنْ یَوْمِ الظّالِمِ عَلَى الْمَظْلُومِ.(33)

فرمود: روز داد خواهى مظلوم بر علیه ظالم سخت تر اســت از روزى ke ظالم ستم بر مظلوم مى کند.

34ـ قالَ(علیه السلام): فِى الْقُرْآنِ نَبَأُ ما قَبْلَکُمْ؛ وَخَبَرُ ما بَعْدَکُمْ؛ وَحُکْمُ ما بَیْنِکُمْ.(34)

فرمود: قرآن احوال گذشتگان؛ و أخبار آینده ra در بردارد؛ و شرح وظایف شما ra بیان کرده است.

35ـ قالَ(علیه السلام): نَزَلَ الْقُرْآنُ أثْلاثاً؛ ثُلْثٌ فینا وَفى عَدُوِّنا؛ وَثُلْثٌ سُنَنٌ وَ أمْثالٌ؛ وَثُلْثٌ فَرائِض وَأحْکامٌ.(35)

فرمود: نزول قرآن بر سه قسمت است: یک قسمت آن درباره اهل بیت عصمت و طهارت : و دشمنان و مخالفان ایشان; و قسمت دیگر آن؛ اخلاقیّات و ضرب المثلها; و قسمت سوّم در بیان واجبات و احکام إلهى مى باشد.

36ـ قالَ(علیه السلام): ألْمُؤْمِنُ نَفْسُهُ مِنْهُ فى تَعَب؛ وَالنّاسُ مِنْهُ فى راحَه.(36)

فرمود: مؤمن آن کسى اســت ke خود ra be جهت رفاه مردم در زحمت بیندازد و دیگران از او در أمنیّت و آسایش باشند.

37ـ قالَ(علیه السلام): کَتَبَ اللّهُ الْجِهادَ عَلَى الرِّجالِ وَالنِّساءِ؛ فَجِهادُ الرَّجُلِ بَذْلُ مالِهِ وَنَفْسِهِ حَتّى یُقْتَلَ فى سَبیلِ اللّه؛

وَجِهادُ الْمَرْئَهِ أنْ تَصْبِرَ عَلى ماتَرى مِنْ أذى زَوْجِها وَغِیْرَتِهِ.(37)

فرمود: خداوند جهاد ra بر مردان و زنان لازم دانسته است. پــس جهاد مرد؛ آن اســت ke از مال و جانش بگذرد تا جائى ke در راه خدا کشته و شهید شود. و جهاد زن آن اســت ke در مقابل زحمات و صدمات شوهر و بر غیرت و جوانمردى او صبر نماید.

38ـ قالَ(علیه السلام): فى تَقَلُّبِ الاْحْوالِ عُلِمَ جَواهِرُ الرِّجالِ.(38)

فرمود: در تغییر و دگرگونى حالات و حوادث؛ فطرت و حقیقت اشخاص شناخته مى شود.

39ـ قالَ(علیه السلام): إنّ الْیَوْمَ عَمَلٌ وَلا حِسابَ؛ وَغَداً حِسابٌ وَ لا عَمَل.(39)

فرمود: امروزه – در دنیا – زحمت و فعالیّت؛ بدون حساب اســت و فرداى قیامت؛ حساب و بررسى اعمال و دریافت پاداش است.

40ـ قالَ(علیه السلام): إتَّقُوا مَعَاصِیَ اللّهِ فِى الْخَلَواتِ فَإنَّ الشّاهِدَ هُوَ الْحاکِم.(40)

فرمود: دورى و اجتناب کنید از معصیت هاى إلهى؛ حتّى در پنهانى؛ پــس be درستى ke خداوند شاهد اعمال و نیّات است; و نــیــز او حاکم و قاضى خواهد بود.

پاورقیها:
[1] ـ أمالى صدوق : ص 97؛ بحارالأنوار: ج 90؛ ص 343؛ ح 1.
[2] ـ أمالى طوسى : ج 1؛ ص 114 ح 29؛ بحارالأنوار: ج 1؛ ص 169؛ ح 20.
[3] ـ وسائل الشّیعه: ج 25؛ ص 434؛ ح 32292.
[4] ـ وافى: ج 4؛ ص 402؛ س 3.
[5] ـ أعیان الشّیعه: ج 1؛ ص 350؛ بحارالأنوار: ج 41؛ ص 150؛ ضمن ح 40.
[6] ـ أمالى طوسى: ج 1؛ ص 55؛ بحارالأنوار: ج 2؛ ص 48؛ ح 7.
[7] ـ أمالى صدوق: ص 95؛ بحارالأنوار: ج 68؛ ص 181؛ ح 35.
[8] ـ بحار الأنوار: ج 5؛ ص 317؛ ح 16؛ be نقل از ثواب الأعمال.
[9] ـ أمالى طوسى : ج 1؛ ص 372؛ بحارالأنوار: ج 63؛ ص 152؛ ح 5.
[10] ـ أمالى طوسى: ج 1؛ ص 372؛ بحارالأنوار: ج 63؛ ص 155؛ ح 5.
[11] ـ عدّه الدّاعى: ص 85؛ ص 1؛ بحارالأنوار: ج 101؛ ص 73؛ ح 24.
[12] ـ مستدرک الوسائل : ج 16؛ ص 291؛ ح 19920.
[13] ـ بحارالأنوار: ج 69؛ ص 68؛ س 2؛ ضمن ح 28.
[14] ـ محبّه البیضاء: ج 5؛ ص 144؛ تنبیه الخواطر: ص 195؛ س 16.
[15] ـ مستدرک الوسائل: ج 3؛ ص 210؛ ح 3386.
[16] ـ بحارالأنوار: ج 1؛ ص 96؛ ح 40.
[17] ـ بحارالأنوار: ج 70؛ ص 13.
[18] ـ نزهه الناظر و تنبیه الخاطر حلوانى: ص 70؛ ح 65.
[19] ـ عدّه الدّاعى: ص 75؛ س 8؛ بحارالأنوار: ج 1؛ ص 205؛ ح 33.
[20] ـ نزهه الناظر و تنبیه الخاطر حلوانى: ص 52؛ ح 26.
[21] ـ نزهه الناظر و تنبیه الخاطر حلوانى: ص 46؛ ح 12.
[22] ـ اختصاص شیخ مفید: ص 189؛ س 5.
[23] – وسائل الشیعه: ج 16 ص 76 ح 5.
[24] ـ وسائل الشّیعه: ج 1؛ ص 334؛ ح 880.
[25] ـ وسائل الشّیعه: ج 18؛ ص 316؛ ح 23750.
[26] ـ وسائل الشّیعه: ج 16؛ ص 270؛ ح 21539.
[27] ـ تحف العقول: ص 120؛ بحارالأنوار: ج 77؛ ص 271؛ ح 1.
[28] ـ بحارالأنوار: ج 76؛ ص 155؛ ح 36؛ و ص 229؛ ح 10.
[29] ـ اصول کافى: ج 1؛ ص 27؛ بحارالأنوار: ج 1؛ ص 161؛ ح 15.
[30] ـ تحف العقول: ص 152؛ بحارالأنوار: ج 78؛ ص 54؛ ح 97.
[31] ـ خصال : ج 2؛ ص 170؛ بحارالأنوار: ج 73؛ ص 142؛ ح 18.
[32] ـ شرح نهج البلاغه ابن عبده: ج 3؛ ص 165.
[33] ـ شرح نهج البلاغه فیض الاسلام: ص 1193.
[34] ـ شرح نهج البلاغه فیض الاسلام: ص 1235.
[35] ـ اصول کافى؛ ج 2؛ ص 627؛ ح 2.
[36] ـ بحارالأنوار: ج 75؛ ص 53؛ ح 10.
[37] ـ وسائل الشّیعه: ج 15؛ ص 23؛ ح 19934.
[38] ـ شرح نهج البلاغه فیض الإسلام: ص 1183.
[39] ـ شرح نهج البلاغه ابن عبده: ج 1؛ ک 41.
[40] ـ شرح نهج البلاغه ابن عبده: ج 3؛ ص 324

+ نوشته شده در پنج شنبه سی ام شهریور 1396 ساعت 0:45 توسط بدون نظر